| خرمگس خاتون |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بالا دست شوزَب ِ آرام بودم وقتی حواله ی واریز پول (ساتنا) را پر کرده بود و داشت تحویل کارمند بانک می داد. من فضول ام. آن هایی که با من رستوران آمده اند می دانند. زیرزیرکی که نه ؛بر و بر میزها را می پایم. با لبخندی ، واکنش متعجبانه ،حرکت بانمکی حتا به روی شان هم می آورم که داشتم می پاییدم شان. شوزب آرام تاریخ تولدش را 18/10/1329 نوشته بود. هجده دی یک روز مانده به تولد یکی از عزیزان من است و به همین خاطر با خودم گفتم اِ چه با نمک ، هجده دی. کارمند بانک گفت آقای آرام کد پستی کامل لازم است. شوزب آرام گفت 5 رقم اش را حفظ ام . کارمند گفت نمی شود. و بعد گفت کاش می شد یک راه دیگر به غیر از ساتنا برای واریز پول به صاحب خانه تان پیدا می کردید، هر ماه همین مشکل را داریم. شوزب آرام با اشاره ای به پنجره ی بانک گفت مگر تمام خانه های این ردیف، یک کدپستی ندارند. کارمند بانک گفت نه.
سال بعد روز 19 دی رفتم بانک که برای خرید کادو پول بگیرم. خیلی اتفاقی یادم افتاد دیروز هجده دی و تولد شوزب آرام بوده است. از کارمند بانک پرسیدم آقای شوزب آرام هنوز به این بانک می آیند. کارمند گفت آقای آرام طفلکی دیروز از پشت بام خانه به وسط کوچه پرت شده و فوت کرده است . گفتم خانه شان کجا بود. اشاره ای به پنجره ی بانک کرد و گفت همین ردیف خانه های همین کوچه. با نیمه فریادی گفتم دیروز 18 دی و روز تولد شوزب آرام بوده... مشتری ها و کارمندها نگاه معنی داری به من انداختند و من مطمئن ام در دل شان شکر خدایی گفتند که حال شان از من به تر است. خیلیه ها.... که کسی روز تولد ش ...درست روز تولد ش از پشت بام به کوچه پرت شود و بمیرد.نامردی بود ولی اگر ادبیات چی ها و هالیوودی ها و بالیوودی ها این همه عنصر اتفاق را دستمالی نکرده بودند ؛ این اتفاق نادر، این قدر پیش پا افتاده نشان نمی داد که کارمندها و مشتری ها یک وا چه جالب هم نگویند.
این گربه ی سایکو سلانه سلانه بعد از جدایی دوست دختر و دوست پسر همسایه به کوچه آمده است. بو می کشد. لوس است و فکر می کند صاحب اش بعد از دعوای جانانه با دوست پسرش مثل همیشه به او پناه می آورد؛ نازش می کند و با نوازش اضافی سعی می کند بیچاره گی خودش را جبران کند ولی گربه نمی داند آدم وقتی عشق اش را از دست می دهد لا اقل تا چند روز گور بابای همه می کند.گربه آواره است . جایی ندارد. بلد نیست غیر از غذای گربه ی سوپرمارکتی چیزی بخورد. هیچ ربطی هم به آقای شوزب آرام ندارد غیر از این که حالا دارد از همان کوچه رد می شود. فقط می تواند برای باقی گذاشتن رد اپیزودیک، کاغذ " کدپستی شما" که شهرداری ده سال پیش محض اطلاع رسانی دم در خانه ها می انداخت را بو بکشد.
| لینک |
قریب به هفتاد درصد ژامبونِ روزگارِ مرا؛ گوشت یاد تو تشکیل داده است.
آی به چه مرغوبیت، روزگار من....
| لینک |
یک رج آبی
یک رج قهوه ای
یک رج زرد
یک رج بنفش
باز از سر . دو تا دونه رو می دی به اون میل دو تا از اون می کنی تو این میل .یادت باشه سه رج بعد باز میل به میل دونه ها رو جا به جا کنی. حالا یه پیچ انداختی وسط جوراب.
ما گه خور شدیم برای سمیر تعریف کردیم که دو تا تیکه ابر شبیه دو تا یوزپلنگ دوقلو بالای سر ما بود. اینقدر حال کرده بود با این دوتا تیکه ابر که هرجا نشست تعریف کرد. حرف به گوش پریچهر رسید. پریچهر تو فامیل به کالیگولا مشهوره...عین کالیگولا فکر می کنه با خوردن خون جوونا جوون می مونه ... فکر می کنه ادای هر کی رو دراره می شه اون....علی الخصوص وقتی می بینه سمیر از یکی خوشش می یاد میره خودشو می کنه عین یارو .... از رنگ مو رفتار...
پنج روزه که پریچهر مرا حبس کرده تا از من اعتراف بگیره...جزئیات اون ابر ها و یوزپلنگ ها....من هم که حرفی ندارم بزنم غیر همون دو خط که تا حالا هزارباره براش نوشتم...دو تا یوزپلنگ دوقلو تنگ غروب بالاسر اتوبان نیایش بود...اون 2تا یوزپلنگ اگه واقعی هم بودن انقد غروب اش تنگ بود که آدم دل اش می خواست بهشون بگه به تخم ام که ابرین یا یوزپلنگین....همین...همه ی داستان همین بود که صدباره براش گفتم....احمق نمی دونه بعضیا داستان می گن که بعضیا بشنون...منو همین جوری حبس کرده این جا.... از بیکاری روزها جوراب می بافم. جورابه یک متر و نیم شده .... حالا می فهمم چی می شه که این جوراب درازا رو می بافن. همیشه فکر می کردم کی اینا رو می بافه کی اینا رو می پوشه.
| لینک |
باز من و تو و سر سودایی
باز منطق روایی و باز سر من سودایی
فرداشب اش حتا در عالم پتو من اندیشه ی خواب مقوایی
صباها و پس صبا ها زپی هم و من همین تفکر بی مهندسی شده ی سامورایی به اضافه ی سر سودایی
| لینک |
: هیچ وقت مِسی رو این زوری پوست نداشتم...
: سوداییش تا بالا چند دفه اینو به همه فروختی که کسی رو این زوری پوست نداشتی؟
: می رونی... سوداییش لیلی اینو فروختم بلی... بلی... این دفه لیلی غرق می دوِه....
: پیچم غرق نمی دوِه.... باستان سر اینه که هر مِسی می چاد ملایر ِپوست داشتن شو حلاجی کنه بدتر اونو به قاچ می نه.
*تینوش نظم جو ، ته نمایش نامه ی کسی می آید (اثر یون فوسه) یک مقاله آورده است ( از خودش یا آن هم ترجمه است نمی دانم) به اسم ترتیب کلمات.... در بخشی از آن به تجربه های زبانی ژان تاردیو در تئاتر اشاره می کند و می گوید که در نمایشنامه ی "واژه ای به جای واژه ی دیگر "نویسنده اعتقاد دارد که ما بیشتر اوقات حرف می زنیم بی آن که چیزی برای گفتن داشته باشیم و اگر هم چیزی برای گفتن داشته باشیم می توانیم آن را به هزاران فرم متفاوت بگوییم. ... و بعد تکه ای از این نمایش نامه را آورده است.زبانی که من فوقا استفاده کرده ام همان زبانی است که نظم جو آن را ترجمه کرده جذاب و مثال آورده است و به من چسبیده است و شبیه حرف زدن یومیه ی من است.
| لینک |
لعن الله علی الحِکام... لعن الله للوحده و کل المدرجات.... لعن الله علی النصف النهار و لعن الله علی العدد بی... لعن الله علی ال(جمیله خانم ؛ الجار ثم الدار) هی قال المزخرفات فی الباب سته القطع الزجاج....لعن الله علی التقویم... هل هذا الایام الطویل یجب المرور للفهم هذالحقیقه.......؟:
لعنت به خط کش... لعنت به پیمانه و هرچیز مدرج... لعنت به نصف النهار مبدا... لعنت به عدد پی... لعنت به کسی که گفت سرویس 6 تایی لیوان ناقص می شود وقتی یکی اش بشکند... لعنت به کبیسه... لعنت به یک روز زیاد و کم....ملعون ها! این همه سال باید می گذشت تا می فهمیدم همین ناقص ناقص ها... همین دَم قیچی ها... همین قطع شده ها...همین دانه سر انداختن های از سرنو ؛ زنده گی بوده اند؟
(اوراد همیشه ورد زبان زن الیشع نبی در سفر اردن)
-خ. الف از آنجا که با من الفتی دارد نفر اول این نمایش است که وارد می شود.
-ماسیس زاکاریان از آنجا که ماشین مرا چون دیگر مکانیک منصفان ارمنی به موقع تعمیر کرده است نفر دوم وارد می شود.
-شمس الضحا خرازی همکلاسی کلاس اول من از آنجا که یاداور دوران خوش بینی و زندگی و اصولن سرزندگی من بوده است نفر سوم وارد می شود.
میز و نیم کت های مدرسه در اتاقی شبیه کلاس چیده شده است. رخوتی ساکن فضا را گرفته است. به نظر می آید که این آدم ها از مدت ها پیش ساکت بوده اند. زور می زنند تا از حرف هایی که هیچ اعتقادی به شان ندارند پل رابطه بسازند.
خ. الف: می شود از سر نو دانه سر انداخت تو را....( نویسنده می کوشد تا این بدبخت را آنچنان که معرفی کرده است یک عاشق کلیشه ای زارپ بلافصل معرفی کند با این استارت اش)
ماسیس زاکاریان: انداخت تورا ... داخت تو را...( ایضا در لهجه ی ارمنی این بدبخت که یاداور آرمان فیلمفارسی ایناست)
شمس الضحا خرازی: این مال کدام امتحان کجای فارسی است فروغ؟ کی باید حفظ اش می کردیم و تا کجاش را؟( این هم که گفتن ندارد)
من: شمسی به خ – الف بگو از این جا بیرون برود... مردی که بداند من تا کجا بی چاره هستم که الفت اش را نه یک بار که هزار باره می برد از من... شمسی به این دو مرد بگو روی شان را برگردانند تا نشنوند( این حرف را شمسی می شنود و مردها نمی شنوند و اگر روی شان را آن ور کنند دوقاره از لحاظ مکانی و دوقرن ازلحاظ زمانی پرت می شوند..خوبیت تئاتر در این است) ( من دهان اش را به گوش شمسی می چسباند) : همین امروز بعد از ظهر توی حمام اعتماد به نفس ام را کامل و یک جا از دست دادم چون وقتی دوش آب را باز کردم و آب شلاق وار خورد پس گردن ام ،از خفت این پس گردنی بر گردن لاغرم (که از دست موی کوتاه ام لُخت و پس گردنِبل* تر هم شده است )، یک ساعت بغض کردم و حالا دنیای دون در نظرم دون تر هم شده....حالا با این بی چاره گی که از همه ی درز و دورزم بیرون زده است عشقبازی صلاح است؟
شمس الضحا خرازی: کافی است که تا آخر عمر ت تنهایی به حمام بروی تا وقت پس گردنی خوردن از آب احساس خفت ات را کسی نبیند ....
من: شمسی.... بی خود از میان چهل شاگرد کلاس اول تو در یادم نمانده ای.... تو ماندی تا پس از سالیان و ترم ها و ثلث ها و کلاس های تقویتی و اردوها ؛ یادم بیاوری که چه طور می توانم از پس چیزها بربیایم.... شمسی جان به مردها بگو روی شان را برگردانند...امیدوارم چیزی نشنیده باشند....
خ – الف( با همان لحن و همان حالت و همان انرژی اول) : می توان از سر نو دانه سر انداخت تو را....
( پرده می افتد. من می رود حمام)
* pasgardanable : قابل پس گردنی، پس گردنی خور-اش ملس
| لینک |
- طبقه ی اول آقای مستغیثی زندگی می کند. او این طبقه را به این دلیل انتخاب کرده که_ بدتر از کافکا _جبر را بر نمی تابد. بزرگترین مظهر جبر از نظر او آسانسور است که فقط بالا و پایین می رود و در هیچ نیم طبقه ای پیاده ات نمی کند. او همچنین پیش از آنکه به جبر زندگی کارمندی تن بدهد، بیکاری را انتخاب کرده است.
- طبقه ی دوم خانه ی خانم ریاحی است که بزرگ ترین سرگرمی اش نگه داشتن شیشه های عطری است که از نوجوانی تا به حال مصرف کرده است. او روی شیشه ی عطرهایی که عشاق اش به او هدیه داده اند ضربدر قرمز زده است و فکر می کند ضربدر قرمز و بزرگی که روی در شیشه ای ورودی مجتمع خورده است ؛ این ساختمان را مبدل به شیشه عطر بزرگی – اهدایی از طرف یکی از عشاق- کرده است.
- طبقه ی سوم بانو و سگ زشت اش زنده گی می کنند. تنها پای ثابت این طبقه سگ است. خانم طی 15 سال 10 معشوق عوض کرده است. بنا به لهجه و نژاد معشوق ، خانم یک سال پلا با کِرک و باقالی خورشت سال دیگر قابلی پلو به سبک هراتی و مدتی دیگر آش برگ اصفهانی و کلم پلو شیرازی می پزد. سگ غذاهای او را دوست ندارد.
پنجره ی راهرو باز است. آقای مستغیثی با خانم ریاحی مشغول گفتگو هستند
آقای مستغیثی: من خانه بودم که آن اتفاق افتاد...
خانم ریاحی: شما همیشه خانه می مانید؟
آقای مستغیثی: می دانید و می پرسید...
خانم ریاحی صدای اش را تودماغی می کند. یادگار دوبلور سوفیالورن- زنِ سکسی زنِ مرده نیست فقط صدای اش تو دماغی است یا دست کم صدای دوبلورش تو دماغی است-
: چه بی احتیاط صحبت می کنید آقا....
به نظرش آمد بی احتیاط بار اعتراضی اش کمتر است، راهی باز می گذارد چرا که احتیاط یاداور بی پروایی و بی پروایی؛ جسارت و جسارت تداعی گر دست درازی است. این طوری به او یاداوری کرده است که امکان دست درازی دور از نظر نیست.
آقای مستغیثی فکر می کند چه قدرتی این مکالمه ی بیهوده را ادامه می دهد و چرا او یارای مخالفت در برابر این قدرت را ندارد. چرا او باید از این جا رد می شده و این زنِ یادگاری جمع کن یقه اش را بگیرد.
: قصدبی ملاحظه گی نداشتم. عرض کردم همه می دانند که من روزها در منزل ام هستم.
خانم ریاحی این توضیح را به حساب دلجویی گذاشت. لبخند زد و با چین دادن اضافی به چشمان اش حالی کرد که بخشیده است.
آقای مستغیثی از این که اصل داستان فراموش شده دلخور است. اصل داستان، پریدن ناگهانی کسرا سگ بانو به داخل استخر یخ زده ی حیاط بود. کاری که سگ هرگز قبلن مرتکب اش نشده بود. قبل از شروع این دیالوگ خود خانم ریاحی از آقای مستغیثی پرسیده بود که آیا صحنه را دیده است یا نه. آقای مستغیثی گفته بود صحنه را دیدم. خانم ریاحی معتقد بود که این سگ هاری دارد که دست به همچو عمل جنون باری زده یا از گرسنه گی قصد خودکشی داشته است. آقای مستغیثی فکر می کند هیچ وقت نتوانسته است مانع، باعث، موجد، محرک چیزی بشود و خانم ریاحی هر جور که دل اش می خواهد فکر می کند. نه تنها خانم ریاحی بلکه هرکسی هر جور که راحت است او را تصور می کند. کارخانه ها محصولات شان را هرجور که می خواهند تولید می کنند و او مجبور به مصرف است. ادارات بنا بر مقتضیات و قانون های متغیر هرروزه شان با آدم رفتار می کنند. آسانسور فقط بالا و پایین می رود و او را به چپ یا راست -که از بالاپایین رفتن برای اش مهم تر است - نمی رساند. او بعد از این که به همه ی این ها فکر می کند در آپارتمان اش را باز می کند و داخل می رود. خانم ریاحی به طرف در شیشه ایِ ضربدر قرمز خورده می رود تا خارج شود.
| لینک |
بعد از ظهر ، وقتی که از صبح یله و رها و فارغ بوده ام از تو ، ناگهان عاشق می شوم....
لیبل ها: ، اینجوری شو نداشتم دیگه، دکتر برو دکتر ، ققنوس وار از خاکستر خودت بلند شو خاله ببینه...
| لینک |
دوست گرانقدرم...
این زمان بیش از پیش از خودم رنجیده ام. بعد از آن که نتوانستم اتیمولوژی آن چند لغت را پیدا کنم و متوجه شدم که آلمانی ها 130 سال پیش خیلی مفصل تر از من روی آن ها کار کرده اند؛ بعد از آن که به نیروهای تدارکاتی سازمان ملل دستور وارد کردن 2 تن خربزه به جای هندوانه دادم چون در ترجمه همزمان " مِلون " و " واترمِلون" بی دقتی کرده بودم؛ متوجه شدم که نه تنها نابه جا حرف می زنم بلکه نا به جا می شنوم و بالکل منتج شد به این که من نابه جا باشنده ای هستم.
سفارش خاصی ندارم. فقط یک درخواست دارم. یکشنبه شب ها زن همسایه پشت دیوار می آید و سه ضربه به پنجره می زند. به او بگو ستاره های آسمون چندینه؟...او هم می گوید ستاره های آسمون همچینه... بعد در را باز می کنی و پشت در قایم می شوی و نا گهان می پری جلوش و او وانمود می کند که ترسیده و تو نازش می کنی و بعد دنبال هم می دوید. حقیقت این است که او یکی از دلیل هایی است که من الان به این جا رسیده ام. اوبه من گفت تو آدم متوسطی هستی. یک روز که دور اتاق می دویدیم ناگهان ایستاد و توی چشم ام گفت. تا آن روز تصور می کردم آدم نا به جایی هستم ولی پس از آن که شنیدم آدم متوسطی هستم امروز، شنبه، قبل از این که یک شنبه بیاید خودم را به آمو دریا می سپارم. باشد که برای فرزندان ات نفت خام خوبی شوم و یک دو چراغی روشن کنم.
با مهر و ارادت
التفات مبین اف
بعدالتحریر: غرض از درخواست من از شما برای ادامه ی نمایش یکشنبه شب ها با آن زن این است که ببینید آیا شما را هم متوسط خطاب می کند یا نه. هرچه باشد هم شاگردی من بوده اید و تا حدودی هم سطح بوده ایم.
| لینک |
اگر مرد بودم شاید شانس اینو داشتم که بعد از تلخی و گُهیت روزانه یا شبانه.... بعد از حیرونی و واموندن تو هر چیزی که به نظر بقیه پشکل هم نیست ؛ ....دو جفت چشم خنگ گوگولی؛ زنی که به هر شکل به مردش -که یه کم یه جور دیگه اس- افتخار می کنه.... مات مات به ام نیگا می کرد و یه لیوان آب میوه می داد دست ام....نوشته هامو زیر و رو می کرد می گفت"منو کجا نوشتی...کدوم یکی از این زنا من ام...."
ممکنه واسه همین زنی که الان هستم یکی از این مردا پیدا بشه.... ولی من زن می خوام.
| لینک |
