| خرمگس خاتون |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مطلب من خیلی گل کرد. بهترین رپرتاژ زلزله شناخته شد. ادباری میگفت اگر آن دفعه شکوفه زدیم رو مطلبت اینقدر گل کرد این دفعه خبرمان کن بیاییم برینیم برات.کلی تشویق و ترفیع گرفتم. مدیر روزنامه بنده را با چندتا عکاس و خبرنگار مامور کرد برویم شیراز تا از آنجا برویم قیر و کارزین شخصا عکسبرداری و مصاحبه انجام بدهیم و برگردیم. خب از خیر بامزهبازیها و شیطنتهای ادباری و خوانساری که نمیشد گذشت. یعنی آقا اینطور عرض کنم صدبار به توبه میانداختند مرا و هر صدبار توبه میشکستم. به محض این که داستان را برایشان گفتم استقبال کردند و گفتند شما با طیاره برو ما هم اتول را علم میکنیم و میآییم. رسیدیم شیراز ؛من آن دوتا جوان خبرنگار و عکاس را فرستادم هتل ؛خودم رفتم منزل اکبر دلنشین و منتظر شدم که این دوتا اعجوبه از راه برسند. شب توی حیاط باصفای دلنشین نشسته بودیم و پیک میزدیم و یاد ایام میکردیم که بچه ها رسیدند. قرار شد فردا همگی باهم برویم. دلنشین یکی از خوانین کلفت آن منطقه را میشناخت و از قبل پیغام داده بود و جای ما را پهن کرده بود که از ما پذیرایی کنند. غروب رسیدیم آنجا. بماند که شب تا ادباری کلهش داغ شد بند کرد به بوتهی یاس که نزدیک درخت نارنج کاشته شده بود .می گفت این درخت دارد جان این گل را می گیرد. بعد هم به دلنشین گفت مثلا اگر نشمهتان منزلش همین نزدیکی باشد دیگر جان نداری که با خانم خودتان و ایشان همزمان سلامعلیک کنی در یک روز. جلوش را نگرفته بودیم داشت بوته را در میآورد. دلنشین از خنده پس افتاده بود.خوانساری هم ویرش گرفته بود انواع اذان در دستگاههای ایرانی را بخواند. خواهرخانوم دلنشین که خانوم زیبا و روگرفته ای بود هم آن شب مهمان بود و خوانساری پیک روی پیک بالا میرفت و برای دل خانوم انواع اذانها از اذان مرحوم صبحدل بگیر تا تاج اصفهانی برایمان دم گرفته بود تا جاییکه یکی از همسایهها رد شد و صدا را ول داد که جناب دلنشین ما نمازش را بخوانیم موذن شما کوتاه می آید؟ حالا ساعت چنده؟ دو-سه نصف شب. به هر ضرب و زوری بود خوابیدیم. صبح این تنلشها را بیدار کردیم و سوار جیپ دلنشین شدیم و راندیم تا دهات قیر. دوتا جوان عکاس و خبرنگار همکارمان هم از هتل ماشین کرایه کرده بودند و آمده بودند. وعده کرده بودیم سر یک ساعتی منزل کدخدای قیر باشیم. خرابی زیاد بود. همه جا هوار آمده بود روی سر زن و بچه مردم. همان جا یک عده عریضه نوشته بودند و منتظر ما بودند. گفتیم امشب را استراحت میکنیم فردا سرفرصت میرویم به مدرسه و بهداری و چادرهای اسکان سر میزنیم. ماشین آن آقای خان پی ما آمده بود. دوتا جوان عکاس و خبرنگار را گذاشتیم منزل کدخدا بمانند. بهشان سپردم که صبح بیدار شوند و اگر سوژه مناسبی گیرشان آمد خودشان مشغول شوند تا ما برسیم. چندتا کُتلمُتل رد کردیم و رسیدیم به یک دشت خیلی باصفا. چادر زده بودند و یک عده آدم هم در رفتوآمد. گوسفندی زمین زدند و ما را بردند چادر خان. همانجا متوجه شدیم که آن شب عقدکنان پسر خان بود. ما هم مثلا مهمانهای مخصوص و مهمی به حساب میآمدیم. چای هیزمی دبشی صرف کردیم و پشتبندش سینی دلوجگر آمد وسط با یک کاسه به قاعدهی کاسههای کشکسابی همدانی پر از عرق خُلار. کاسه دور میچرخید و دستبهدست میشد. حالا اینها هم سیبیلهای چخماقیشان را میکنند آنتو و درمیآورند. ادیب ناجنس هم درگوش من ویز میکند که: عرق با اسانس دلوجگر از سیبیلهای جوانان رشید. لبگزه کردم که هیس مسخرهبازی در نیاور اینها خوششان نمیآید. خلاصه متوجه شدند که خوانساری آوازخوان است. خواهش کردند به سلامتی پسر خان که داماد میشود یک دهن آواز بخواند. خوانساری بنا کرد به خواندن که یکهو صدای ترمز ماشین و از پیاش هیاهو بلند شد. ادیب نیمخیز شد که ببیند چهخبر است که خان ساعدش را گرفت که بنشین. ادیب که به این مفتیها جاگیر نمیشد، به بهانهی دستبهآب رفت بیرون. خوانساری همچنان داشت میخواند. کلهی من هم حسابی گرم شده بود. ادیب برگشت پریشان حال و آشفته به من گفت بیا بیرون کارت دارم. خان داشت ما را میپایید. نیمتعظیمی کردم و با حالت عذرخواهانه بیرون رفتم. ادیب ترسیدهحال گفت بیا یک چیزی بهت نشان بدهم. مقداری که به طرف بیابانی راه رفتیم دیدیم یک مرد به سنوسال ماها را با چشم ِدستمالبسته به درخت بستهاند. یک نفر هم گذاشتهاند که نگهبانی بدهد. گفتیم چه شده است. نگهبان که معلوم بود فقط به حرمت مهمان مخصوص بودنمان با ما محترمانه تا میکند ،گفت: هیچ. خیر است. از دور سایهی خان پیدا شد. آستین ادباری را کشیدم. تا خان برسد پشت سنگی پناه گرفتیم. خان دستور داد نگهبان چشمبند بدبخت را باز کند. خان زد روی شانه ی مرد. گفت خوش آمدی. برنج و بار و بنشن و گوشت گوسفند و گاو و مرغ و کبک و تیهو و جوجه حاضر و آماده است ، هر مواد دیگری که موجود نبود میفرستم از شهر بیاورند. هرچه وردست ضرورت داشتی از دستیار و نوکر و قصاب بگو مهیا کنم. مهمان فرنگی دارم ؛ اغذیه باب طبع آنها هم هر قسم بلدی تهیه کن. از چیزی کم نگذار جبران میکنم. بعد گفت چشمبند که چفت بود؟ جعده که شناس نیامد به چشمت؟ مرد گفت : خیالتان راحت، من نمیدانم ثریا هستم یا زحل. خان گفت ازکرمون میآیی؟ مرد گفت از ارسنجون. خان گفت بهرحال خیلی راه آمدی، آنجا برایت چادر علم کردم،هرچه خواستی فقط به این مهتر بگو، با احدی حرف نزن. مرد گفت خاطرتان جمع. ادباری گفت:فراست من تهتوی داستان را درآوردم. ناکس جانی دالری بود برای خودش. گفتم چطور. گفت این آقای خان قاچاق میکند و می خواهد کسی سراز کارش درنیاورد و به همین خاطر آشپز اجیر کرده چشمبسته از کرمون آورده. دیدم راست میگوید. بههرحال ریگی به کفشش بوده. خدا میداند چقدر دلچرکین شده بودم از بزم آن شب. پیشتر از خان برگشتیم به چادر. خوانساری هنوز داشت میخواند. تصنیف مبارکباد. چندتا زن و دختر دم در چادر دست میزدند و کل میکشیدند.خلاصه به هر ضربوزوری بود دلنشین را راضی کردیم بعد از شام ما را برگرداند قیر. ساعت سهچهار صبح رسیدیم قیر. فردا تا ساعت یک بعدازظهر خوابیدیم. جوانهای همکار رفته بودند خودشان عکس برداشته بودند؛ مصاحبه انجام داده بودند و برگشته بودند. آن هم رپرتاژ خوبی درآمد و خستگی از تنمان در شد.
| لینک |
خاطرم میآد تو دفتر روزنامه نشسته بودم. مرحوم ادیب که آن موقع جوان بسیار برازنده و رعنایی بود با مرحوم خوانساری وارد شدند. همان روز از صبح دوتا از پاسبونهای شهربانی موی دماغ دکه دار سهراه امیراکرم شده بودند، ما هم کشانده بودیمشان دفتر به حرف حساب و سرآخر بهشان دوتا چایی داده بودیم و ردشان کرده بودیم. حالا دوتا چایی که عرض میکنم نه که دوتا چایی. خلاصه خیلی روز کسالتباری داشتیم. به مرحوم ادیب گفتیم حال و اوضاع را گفت روزی که روزت بود گرومب گرومب گوزت بود. خیلی خندیدیم. یادشبه خیر. شوخ بود. آن روزها زلزلهی قیرکارزین اتفاق افتاده بود. بچهها خیلی مشغول بودند. همه خسته بودیم. کار تا سقف چیده شده بود. هرجور که حساب کردم دیدم بنده خودم را هم هلاک کنم با این کله ی دمغ صفحه ام بسته نمی شود. به مرحوم ادیب گفتم ادباری! این اسم را من روش گذاشته بودم. ایشان هم به من می گفتند کثافت؛ عوض فراست؛ خلاصه گفتم ادباری من یک نیم بطر همین جا توی کشو دارم بیا بزنیم صفا کنیم حالی عوض کنیم. مرحوم خوانساری که خب خواننده ی خوبی هم بودند و هنوز هم رودست ایشان نیامده است گفتند اگر می خواهید این فاضلاب را باز کنید؛ اشاره کردند به حنجره شان؛ این کم است. گفتند برویم منزل ما که نزدیک تر است؛خانم من هم دستپخت بهتری دارند. منزل خوانساری خیابان نادرشاه بود. مرحوم ادیب گفتند آن نیم بطر که کم ِ عمه تان است. عرض کردم شوخ طبع بودند. خلاصه مرحوم خوانساری به منزل تلفن کردند و سفارشات لازم را دادند؛ ما هم گفتیم برویم سرراه یک کافه بنشینیم چندتا آبجو بنوشیم و بعد برای شام برویم منزل خوانساری. همان سر کوچه ی دفترمان یک کافه بود. دفتر را قفل کردیم و از پله ها آمدیم پایین و کلید را تحویل حسن رشتی سرایدارمان دادیم و گفتیم که ما سر کوچه می رویم کافه. هوا گرم بود. خیلی تشنه بودیم. نفهمیدیم چطور نفری سه بطری آبجو را در یک ساعت نوشیده بودیم. مرحوم ادیب خیلی زودمست بود. تا مست می شد هم بنا می کرد سربسر کسی گذاشتن. آن شب هم بند کرده بود به خانم و آقای میز بغل که آقا هرجا می روید ما را هم مهمان کنید. این شوخی نابجایی بود. جوانک به سر و شکل و فکل کراوات ادیب نگاه کرد. پاک گیج شده بود. طفلک حتی روش نمی شد دست به یقه شود. کم کم خوانساری شروع کرد به خواندن. اول کمی آواز دشتی زمزمه کرد. بعد بلندبلند بنا کرد به چهچهه و سرآخر تصنیف تو را ندیدن . حالا ادیب شروع کرده بود به دعوت کردن از خانم و آقا برای صرف شام به منزل خوانساری. همین طور رفته رفته به بطری های ششم و هفتم رسیده بودند. خودم هم مست بودم ولی آنقدر نه لایعقل. به فکرم رسید تلفن کنم به منزل خوانساری و اطلاع بدهم که نمی آییم. از تلفن کافه به منزل خوانساری زنگ زدم. به خانم گفتم نگران نباشند من ایشان را می رسانم بعدا. به هر زحمتی که شده بود این ها را برگرداندم دفتر. ساعت از 2 گذشته بود. من ساعت 4 باید رپرتاژ را کامل به چاپخانه می فرستادم. تصور بفرمایید آقای خوانساری از شور گذشته بودند داشتند گوشه زنگ شتر می خواندند؛ ادیب ادبار بیخ گوش من از حیف و حرام شدن مهمانی منزل خوانساری و ساق و سم نسرین ؛خانم خوانساری می گفتند و من هم دارم عکس و تفصیلات کنار هم می چسبانم. کار را تقریبا تمام کرده بودم با همان احوالاتمان که ناغافل گلاب به روتان ادیب دقیقا روی نسخه ی آماده به چاپ من شکوفه زد. حالا آمار کشته شدگان و محله های خراب شده و شاهدین صحنه و مبالغ کمک ها و پیام شاه و شهبانو و خیرین و نیکوکاران؛ همه رفته قاطی خرده لوبیا و نان جویده و رب گوجه. ادیب تازه هوشیار شد. خوانساری از تمنای بوسه از لعل لب منصرف شد و سکوت همه جا را گرفت. یک ساعت دیگر فرصت داشتم تا بچه های چاپ به سراغم بیایند. نشستیم از اول قصه ی تلفات و خرابی و پیام شاه و شاهدین فاجعه و فهرست کمک ها و صلیب سرخ و آبی را از خودمان درآوردیم. قصه گفتیم و خندیدیم. گفتم ادبار گردن شکسته عکس ها را چه کنیم. گفت خرابی بود خرابی هم آمد روش؛ کسی تشخیص نمی دهد خرابی از کجاست. کله اش پرباد بود. حرف های بودار هم زیاد می زد. خداشان رحمت کند. خیلی شیطان بودیم.
| لینک |
ممکن است تو مرا بخواهی ولی من نمیخواهم کسی این عنی را که من هستم بخواهد. من از اندوه سررفتهام و این دیگر نامی ندارد. سالخورده که میشوی معلوم نیست تو سالها را خوردهای یا آنها تورا. چند دور که دور امیدواری و ناامیدیِ خودت گشته باشی حوصلهات سر میرود و بدا به حال بیگناهی که تو را همراهی میکند. وارونهگی فقط به صدوهشتاددرجهها میگویند. من وارونه نشدهام. تا لاکپشت پیر و سنگین و وارونه شدن هنوز فاصله دارم. آنچه از داستان خواستن و واخواستن میپسندیدهام فصل معشوقگی است. معشوقگی من این روزها بیکار است و طلبکار نیست و خوابش میآید. آن روی سگِ کلامش بالا نمیآید. شرح بیچارگی سیاهه نمیکند. معشوقگی من گرمش نیست و دنبال دوای آلزایمر میگردد. معشوقگی من دلش برای طی راهِ بیآسایشِ مالرو به هوای معامله پایاپای عطر و آتش تنگ شده است. معشوقگی من رنگش را به گارانتی باخته است (صفر-صفر). تو مرا و این لحاف عافیت را یکجا بسوزان. لطفا.
| لینک |
روزی که شوهر بهاردوسی به مناسبت نومنزلی سور داده بود و همه را دعوت کرده بود و مروارید کبود انداخته بودگردن بهارخانم و تصدق زن نجیبش می رفت که حساب پسر بنکداره رو رسیده بود و حفظ ناموس کرده بود؛ قزبس یادش به خیر قری به گردنش داد و در گوش من گفت " ما هم که جوون بودیم اگه کسی باب دندونمون بود هیچوقت هیچ جا درز نمی کرد و کمِ کم می رفت لابالشِ مون می شد خیالِ شبانه ولی اگه بد اقبالْ باب میل نبود ؛ بدشکل و حال بود؛ می شد بابِ خواهون تراشی و بوق نجابت."
| لینک |
- مبارک اگه بدونی چی میکشم .
- حاجو بلدم....همون یه بست تَل رو میکشی با پسر قهوه چیه؛ حالا روزای تعطیلی هم یهکم بیشترتر ولی من به کسی نمیگم.
- ساکت! دهنلق زبوننفهم. دارم میگم از عشق فرنگیس نمی دونی چی میکشم. اگه کاووس پسرعمهام زنده بود خودش با باباحاجی صحبت میکرد همهش رو راستوریس میکرد. ای روزگار.
- بابا هی کاووس کاووس. هردفه من این خدابیازمون رو تو خواب میبینم از خواب میپرم جیغ میزنم. تازه من که هیچ همین سلیمه جون- که الاهی فدای قد و بالاش بشم- اون هم هروخ این بابا رو دیده دویده اومده تو بغل من هنوهن میگه مبارک مبارک کاووس دیدم؛ اون وخ کاووس بره با فنرگیس صحبت کنه؟
- من به شما گفتم هر موقع کابوس دیدی بلند شو یه لیوان آب بخور به چیزای خوب فکر کن بگیر دوباره بخواب. حالا شما اگه اشتباهی کابوس رو کاووس شنیدی که دلیل نشد از پسرعمه من خوف کنی.
- حاجو شما ارباب من هستی،
- بله ارباب شما هستم
- سرور من هستی
- بله عزیزم
- سرخر من هستی
- سرور
- سمور من هستی
- سماور
- یاه یاه یاه دیدی خودت هم قبول کردی سمور من هستی؛ حالا دوتا چایی وردار بیار که خستهام
- ای بابا . تو نوکر من هستی باید واسه من چای بیاری
- حاجو؟ من که انقد نوکر خوبیام.... با صفا و با قفا و یک رنگ و زرنگ و جفنگام ....جایی که شما می گی از کاووس بپرم برم آب بخورم ؛ من قبول می کنم که از کاووس بپرم نه از کابوس؛
- خب
- حالا یه چایی به من نمیدی؟
- خیلی پرمدعا و وقیحی . تو اولین فرصت باید برم بفروشمت.
- حاجو چایی نخواستم ولی من بلدم فنرگیس رو به شما وصل کنم.
- وصل چیه؟
- اتصال. موصل. کرکوک
- نه بابا چه غلطها
- بله. همون کاری که کابوس میخواست بکنه من می کنم.
- کاووس
- آآآآآآآآی اسم اونو نیار من بدخواب میشم.
- خب کابوس
- بله. اون وخ شما هم پای سلیمه رو بذار تو پای من.
- مرتیکه این چه کاریه از من میخوای؟ دست یکی رو میذارن تو دست یکی.
- نمیشه دست یکی رو بذاری تو پای من؟
- بس کن مبارک
- نمیشه پای یکی رو بذاری تو دست من؟
- خفه خون
- نمیشه پای دوتا رو بذاری تو دست من؟
- برو از جلوی چشمم. تو به درد من نمیخوری
- هیچوخ جلوی من درنیومدی .
- بله؟
- بله.
- یعنی چی؟
- تو ارباب منی من به تو بگم؟ یعنی طرفدارِ منو بکنی.
- آهان . پشت تو در بیام. یعنی طرفداریتو بکنم.
- من هم همینو گفتم.
- ارواح عمه ت که همینو گفتی. خب حالا چه نقشهای داری واسه من. چهجوری میخوای به من کمک کنی.
- کاری نداره. منو قیافه آدمای حساب شده در بیار ببر خونه فنرگیس.
- شما رو قیافه آدم حسابیا درارم ببرم خونه فرنگیس خانم.
- بله. اون وخ من می رم اون جا با صدای بالا از شما تعریف می کنم شما رو بلند میکنم.
- چی می گی مثلن
- می گم که این حاجو میتی صاحب بزرگترین انبار کشمش درونی در خاویارمیانه است.
- این دری وریا چیه؟ کشمش درونی کیلو چنده؟ خاویارمیانه کدومشه؟
- والله حاجو شما که بهتر می دونی کشمش بیرونیش رو الان کیلو 500 تومن نمیدن. ما هم خرید قدیم داریم برای شما می کنه کیلو 400 تومن.
- داری به خودم می فروشیش؟ چیزی که معلوم نیست چیه؟
- چطو معلوم نی؟ ندید که نمی دم بخوری. مستوره میآرم برات مزه کنی.
- آی برزنگی حرومزاده. نصف قیمت می فروشمت.
- شما خودت اون روز گفتی از دست فنرگیس کلی با خودت کشمش درونی داری.
- آهان. اون وقت تو داری کشمکش درونی من رو کیلویی 400 تومن معامله می کنی.
- بابا . حاجو چقدر شترمرغی تو. خواستم جلو بابای دختره پز بدم برات.
- می دونی چیه. اصلا کاش یکی منو از دست تو می فروخت.
- یاه یاه یاه یاه
- مرض . برزنگی کله پوک زبون نفهم. صبر کن اون تفنگ شکاریمو بیارم پدر زنگباری تو بیارم جلو چشمت.
( حاجو دنبال مبارک می دود . مبارک در می رود)
| لینک |
حوض مربعی کمارتفاع آبیرنگ خانهی ما به درد لباس شستن نمیخورد. ولی خانم هاشمآقا که آب خانهشان قطع شده؛ لباسهایش را آورده خانه ما بشوید. قبای گلگلی بَرش است با شلواری که از زانو به پایین توی جورابی سیاه و کلفت حبس شده. دولا میشود شلپی لباس را توی حوض فرو میکند و شرشر آبریزان بالا میآورد. مامان؛ آقای حجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفتهی خانم هاشمآقا پیشنهاد کرده است و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانمپری و آقای حجتیست. خانم هاشمآقا خم ؛ لباس کفی تو آب؛ شلپ می کند: خانمپری عین دخترگیهاش یک ربع به اخبار سرشب بیبیسی خانه است .بعد مرا که سمبل معصومیت و بستگی چشم و گوش هستم میپاید و بدون کلام با انگشتانش حلقهی تنگی درست میکند و بعد همان دست را به علامتِ نه بالا میپراند: انگار بانگ خروس نشنفته این دختر. لباس ِ چلانده پرت میشود تو آبکش. مامان سر انار میبرد؛ پشت انارِدوشقه را توی کاسه تا میکند : آقای حجتی مثل خانمپری عاشق بچه است. همین که دستبهدستشان دهیم نُه ماه بعد گوجهفرنگی به دنیا آمده. خانم هاشم آقا یک خط ممتد خنده شده است و سکوت از سرِ کیف.من،خانمپری را تصور می کنم که درد میکشد و زور میزند و یک گوجهفرنگی میزاید. دستان خانم هاشمآقا ازجانرفته ؛روبالشی مخمل حالا شرشرشر؛ تلپ میکند تو آبکش. دستش را آونگان کرده انگشتانش را به حالت بایبای روبهپایین دلنگدلنگ میکند به مامان نشان میدهد: چیزی توی بساطش هست؟مامان بلند و جیغهای میخندد : والله کسی به من گزارش نکرده خودم هم معاینهش نکردهام. خانم هاشمآقا غشغش : با هاشمآقا بفرستیمش حمام.
(باش تا موقعی ادامه ات دهم )
| لینک |
مرد گیاهخوار شده بود. درست شب تولد چهل سالگی اش اعلام کرد که گیاهخوار شده است. به پیتزاهایی که سفارش داده بودیم لب نزد و فقط سالادها را خورد. ربطی به کتاب فوائد گیاهخواری که جهانگیر هدایت زحمت تصحیح ش را توی پای ام کرده بود و آن روزها اطراف تختم ولو بود؛ نداشت. هم غذا نداشتم ؛ تنهایی غذا خوردن را هم دوست نداشتم. چند روزی فکر کردم که تحت تاثیر کسی این تصمیم را گرفته یا قصد دلربایی درکار است. عکس های همکارانش را نگاه کردم. دختر لاغر و عصبی اتوکدکار که به کدخدا معروف بود توجهم را جلب کرد. جوری که متوجه کنجکاویم نشود پرسیدم گلنار گیاهخوار است یا نه؛ که نبود. مرد گفت دخترک عاشق کباب کوبیده ست و حالِ او را به هم می زند. سبزیجات و علوفه اش را می خورد و شب ها بابونه و آویشن دم می کرد و می نوشید و می خوابید. سعی می کرد به من حالی کند که سموم ازبدنش دفع شده اند؛ خوشحال است و آرامش هفت بندش را فرا گرفته است. من به عوض می خواستم به او ثابت کنم که هنوز هم از کوره در می رود و کنترل اعصابش را ندارد. با همین غرض از یک جایی به بعد گفتم من دیگر غذا درست نمی کنم . با آرامش و مهربانی گفت هیچ عیبی ندارد و می تواند برایم چیزی از سرراه بخرد یا سفارش بدهد یا اگر غذای خانگی دلم می خواهد برایم درست کند و خودش نخورد و همان گل و گیاه خودش را بخورد. لیست خریدش را تهیه نمی کردم تا خودش که ادعا می کرد سرحال و با انرژی است؛ خسته و کوفته از سرکار که برمی گردد خریدش را انجام دهد. به راحتی انجام می داد. به نظر صبور و انرژی دار می آمد حتا وقتی تخته نرد بازی می کردیم دربست به من اعتماد می کردتا تاس ها را جفت جفت به نفع خودم بخوانم. برای بالاآوردن خشمش رفتم سراغ رازهایی که روزی برایم گفته بود ولی هیچ وقت دیگر نمی خواست روآورشان کنم ؛مثل قضیه ی زیر کرسیْ دست در دامن نرگس خاله بردنش و ترسیده پس کشیدنش وقتی که با کهنه ی حیض برخورد کرده بود. چه عکس العملی دیدم؟ خندید و گفت قدیم ها که پد نبوده زن ها چه همه مرارت می کشیدند. هرچه بلد بودم از گاف هایی که داده بود برایش ردیف کردم و گاهی خودش با چنان ولعی داستان ها را گوش می کرد که انگار اولین بار است دارد می شنودشان. آخرین برگی که دستم مانده بود سرگذشتی بود که برای خلاصی از شرش هرهفته به روانکاو می رفت. یک روز وقتی که دوازده ساله بوده با عمه خجسته و مامان سیروس و آبراهام پدربزرگش سوار تاکسی می شوند تا بروند سه راه باغشاه عروسی عنایت. تا بخواهد تابلوی مغازه ها را بخواند و آدرس فروشگاه لوازم شکار و دوچرخه فروشی و تودوزی اتومبیل جمال نداف و خیمه ی خیام را به خاطر بسپارد؛ می بیند بقیه پیاده شده اند و تاکسی همچنان دارد پیش می راند. می گفت تا به این سن؛ تاکسی هنوز او را پیاده نکرده است؛ همچنان بوق می زند و دنده عوض می کند و می راند و او تابلوی مغازه ها را از بر می کند. اولین درخواست و پیش شرطی که برای شروع زندگی با من داشت همین بود که به او فرصت دهم تا بقیه را متقاعد کند که تاکسی واقعا او را هنوز پیاده نکرده است و یا روانکاو او را مجاب کند که خیالاتی شده است. یک شب وقتی عرق زیره اش را خورد و خواست بخوابد به ش گفتم که شب ها از صدای بوق تاکسی ئی که می آید زیر پنجره و می خواهد او را سوار کند خوابم می پرد. اولین باری بود که این جوری دستش می انداختم. زیادی بدجنسانه بود. آمدم با لحن دلسوزانه ای بگویم که منظورم این بوده که چرا دکترش کار زیادی برایش انجام نداده است. در سکوت و نیمه تاریکی نگاهم کرد. کار خوبی نکرده بودم. رفت به طرف کمد. با آرامش رخت هایش را پوشید. از در رفت بیرون. دویدم به طرف اتاقش و کیسه داروهای ش را چنگ زدم و پریدم توی راه پله و تا دهانم را باز کنم صدای بوق ماشینی را شنیدم. از پنجره ی راه پله بیرون را نگاه کردم. تاکسی مرد را سوار کرد و رفت.
| لینک |
بهاردوسی جان؛ صندوقچه ی پر ز مگوی من....
میدانم مرض است ؛ولی دلم غصهخور میخواهد. دوست دارم کسی باشد که به هرحال غصهام را بخورد. غم داشته باشم غصهام را بخورد. خالی باشم غصهام را بخورد. شاد باشم غصهام را بخورد. برقصم غصهام را بخورد. قتل کرده باشم غصهام را بخورد. حرف بزنم؛ پس بیندازد تو صندوقخانهاش نفتالین بزند بید نخورد نگه دارد فقط نگه دارد. تو میتوانی فقط.
بهارم بهارم ؛
پر و خالی با همم. دلتنگی و دلهره و ناشادی و تمنای دیدار و روزهای آفتابی و روزهای خطدار ممتد غروبین را همه درهم زندگی میکنم. همه درهم پیشگویی میکنم. همهدان خودم شدهام. عذابانم عذابان. لباس خیال میدوزم. تنگم میشود. گشادم میشود. آخ اگر اندازه در بیاید چه؟ نچ. نمیشود. اندازه که باشد میمانی کدام مهمانیها بپوشیاش. فکری میشوی. کی به تنات بپسندد و کی نپسندد.
بهاردوسی جانم انار سیستانم ؛( خانمدوسی - یادش به جان -این را از دهان من میخواند برایت؟)
تو چه میگویی؟ اینبار کاش چیزی میگفتی. یارنگهداری به من میآید؟ امن و امانت پیدا می شود پر ِ دومن ِ من؟ گرم و گیرا میمانم تا آخر چله؟ آنهم این تحفه! تو انگار دعای گلپردوستی کسی ناخبر پر بالشاش گذاشته پیشَکی. حاجت به خرچنگ قورباغههای دکان موسی نیست. آخ بهاردوسیْ یار این یار؛ساعت دست بدهد برایت خط می دهم باز؛ ولی لایق مهر است.
الیوم سیزدهم قوس یکهزار و سیصد و نود- گلپر
| لینک |
خانم صلحی وسط گریه خندهش گرفت بسکه مامانم دلقکبازی درآورد. "حسن خان داده جو هفتاد و پنج من". شوهر خانم صلحی اسمش حسن بود. مامانم با همان ریتمی که خانم صلحی گریه میکرد_ تو بگیر آواز دشتی که به گریه نزدیکتر است_دم گرفت : " حسن خان داده جو هفتاد و پنج من". تعجب کردم که چطور دوتا زن گنده ؛ مامان چندتا بچه هم از پارازیت های بی ربط وسط صحنه های دراماتیک ؛ خنده شان می گرفت. بعد که خانم صلحی حال و هواش عوض شد و از هر در دیگری حرف زد و حتا با صدای نوار قری هم داد و رفت ؛ صورت و لب و لوچه و لحن مامان بههم ریخت. وسط یک مشت بغض و سکوت و چین چانهها به من گفت : دوستهای طلاق گرفتهام همهشون اولش خوب زور میذارن پشت طلاق ؛ دوتا کفش آهنی پاره میکنن تا طلاق بگیرن ولی همچین که طلاقه رو گرفتن گریه شون شروع می شه.می بینن دلشون خنک نشده؛ نمی شه هم. معامله ی دوسردلشکستگیه مادر.
| لینک |
یادش به خیر قزبس می گفت ماچبازی کردن رو مبل مث چای خوردن تو استکان کوچیک می مونه؛ هرچن تا بخوری نمی فهمی اصلن چای خوردی یا نه.
| لینک |
