تعطیلات خانوادگی   

 

صبح که از خواب بیدار شدم دک‌ودنده‌هام را کش دادم.یک طرف بدنم درد می‌کرد یک طرفش خواب رفته بود. هرشب تشک نازکه به من می‌افتاد با بالش بلند و پتوی نازک. یعنی هرسه مورد دقیقا برعکس چیزی که لازم داشتم.با خواهرم و دخترش سه نفری یک اتاق داشتیم ولی رویا -خواهر خرخروی‌مان- به همین دلیل خرخر شبانه مالک یک تخت دونفره و یک اتاق مجزا بود و تهدیدش حسابی به فرصت تبدیل شده بود. از پله‌ها آمدم پایین. هنوز صورتم آماده‌ی بازشدن و لبخندزدن نبود. برادر و آن‌یکی خواهر و یکی از بچه‌هایش با همهمه و خنده گفتند « ایناهاش اومد خودش اومد بپرسین ازش». برادرم آمد جلو و پرسید «تو همه‌ی مسواکها رو تو یه لیوان گذاشتی؟» منطق ناشتام می‌گفت مگرچه عیبی دارد که یک انسان خیّری مسواک‌ها را در یک لیوان بگذارد ولی هیچوقت آن انسان خیّر- به دلایل عدیده که در این مقال نگنجد-  من نیستم. گفتم «نه من نذاشتم» و پرسیدم « حالا اشکالش چیه» گفت« یادته مسواک آبیایی که به تو و رویا دادم یه‌شکل بود؟» رویا پرید میان کلام و گفت« من مال خودمو گذاشتم تو کیفم.» برادرم ادامه داد:« من یه دونه از اون مسواکا، عین همون رو خودم داشتم، چون رویا تو اتاق من خوابیده بود مال خودمو برداشتم گذاشتم تو دستشویی این‌ور. بعد دیدم دوتا مسواک شکل مال من تو دستشوییه.» شوهرخواهرم خندید گفت «یکیش مال من بود.» کاملا اتفاقی مسواک شوهرخواهرم که از ایالت فلوریدا به تورنتو آمده بود هم یک مسواک آبی‌سفید اورال‌بی با پرزهای آبی بلند بود که دو نیش سیخی بلند در قسمت قدامی‌اش طراحی شده بود. گفتم« دیشب من دو مسواک هم‌شکل توی دوتا لیوان دیدم بعد مال خودمو تو هیچ لیوانی نذاشتم فقط تکیه‌ش دادم به آینه که بدونم کدومه.» برادرم گفت« اتفاقا منم به آینه تکیه داده بودم، تو ساعت چند مسواک زدی که می‌گی هرکدوم تو یه لیوان بودن؟» سوال بدی پرسیده بود.من نمی‌دانم اینهایی که موقع بازپرسی جرم و جنایت یادشان است چه ساعتی و چه روزی کجا بوده‌اند چه‌جور آدمهایی هستند. من هم می‌توانم به خاطر بیاوردم ولی واقعا طول می‌کشد. معمولا باید از این راه بروم: به کدام نوشته خندیده بودم؟ ساعت چند بود تو ایران که دوستانم نوشته بودند  شام خوردند؟ بعد از دیدن کدام عکس مسواک زدم؟ آن پیغام را جواب داده بودم یا نه؟.

برادرم گفت:« خیلی جالب شد. پس از همون دیشب یکی مسواک من رو هم که به دیوارتکیه داده بودم کرده تو لیوان.» مجرم خرابکاری‌ش را از شب قبل شروع کرده بود.

من کلی وقت بود که از پله‌ها پایین آمده بودم و وسط هال ایستاده بودم. دلم پر می‌کشید برای صبحانه‌ای که دخترخواهر سبزی‌خوارم برای خودش درست کرده بود. آواکادو و خیار و گوجه‌های یک‌دست‌خردشده و نان تست بربری و پنیرلیقوان. شوهرخواهرم سحرخیزم هم کله‌پاچه و حلیم خریده بود. ولی همگی دست نگه داشته بودند تا تکلیف مسواک‌ها روشن شود.

کل قضیه را شوخی گرفتم. به برادرم گفتم «حالا چی شده؟» گفت «هیچی صبح یکی پا شده دیده این مسواک‌ها پراکنده‌‌ن گفته اینجا رو یه نظمی بدم، هرسه رو کرده تو یه لیوان.» شوهرخواهرم گفت« با این تفاوت که به مال من یه تیکه گه هم چسبیده بوده فکرکنم باهاش توالت شسته.» برادرم مجددا رو به من گفت « فقط کار تو‌ می‌تونه باشه. صبح اومدی مسواک بزنی گفتی یه حالی هم به اینجا بدم.» گفتم «من صبحا مسواک نمی‌زنم.» صدای هنگامه درآمد که« اشتباه می‌کنی خب. می‌دونی اصل میکروبها صبح تو دهن آدم جمع می‌شه؟»

برای پرت کردن حواس جمع و به یاد آن فیلم کوتاهی که یک سینماگرتجربی ساخته بود با لهجه‌ی آبادانی گفتم «کی مسواکشِ گذاشته تو سوراخ مو؟ هر مسواک یه سوراخ.» و خیز برداشتم به طرف یک تکه پنیر. صدای برادرم آمد که گفت «جدی‌ام باهات. تو سه‌تاشو تو یه لیوان کردی؟» هنوز باورم نمی‌شد که دارد ادامه پیدا می‌کند. گفتم «اصلا من کردم. چیکارکنم الان؟ برم بندازمشون دور؟» گفت« نه خودم انداختمشون دور.» رفتم به طرف میز. یک صندلی کشیدم کنار و نشستم. هنوز خرده‌صحبتها و ریزخنده‌هایی از سمت پسرخواهرم که با فارسی الکن‌ش مقداری از بحث را درک کرده بود و دخترخواهرم و دوتا خواهرام می‌آمد ولی من مصمم مشغول صبحانه شدم. سرم را بالا کردم چشمم به برادرم افتاد. حالا خودش هم خنده‌ش گرفته بود. معلوم بود دیگرعمدا کشش می‌دهد.چرا من حالا؟ شاید چون پریشبش موقع بازکردن در بطری دوغ به درودیوار و روی فرشش دوغ پاشیده بودم مرا سمبل خرابکاری و چلفتگی می‌دانست. همانطور با خنده گفت «این آخریشه، جدی‌ام ولی، بی‌شوخی دارم می‌گم، صبح که داشتم می‌نداختمشون دور دوتاشون خیس بود، اگه تو مسواک نزدی، اینم  که نزده( به شوهرخواهرم اشاره کرد) چرا اینا خیس بودن.»

واقعا سوال‌های به جایی بود. معمای قشنگی اتفاق افتاده بود. از این معماهای حل نشدنی در جمع‌های شلوغ زیاد پیش می‌آید. ما هم عادت به حل‌‌شدنشان نداریم. فقط با فرضیه‌ها بازی و خنده راه می‌اندازیم. مثالش یکی گم شدن دوربین همین برادرم، دوسال پیش در یک دورهمی خانوادگی و دیگری گم شدن بیل محبوب پدرم که برای شخم باغچه ازش استفاده می‌کرد.

بچه‌ها مشغول صبحانه شدند. یکی مشغول تلفنش شد. یکی کفش جدیدش را آورد نشان داد. آن یکی خواهرم آماده شد برود خانه خودشان. دختر کوچک برادرم کارتون گذاشت ببیند. پرونده برای آن روز مختومه شد ولی مطمٔنم رفت زیر خاکستر. از الان تا سالها بعد هروقت ماها دورهم باشیم و حرف از مسواک بشود همه‌اش تازه تازه بالا می‌آید. و خوبی‌ش این است که حوادث دقیقا به همان شکل اولیه خاطر نمی‌ماند و هردفعه‌اش قصه‌ای نو می‌شود.


لینک
   از وسط ماگنولیا   

*از وسط ماگنولیا

 

آقای قاضی ! همه گناه من تنبلی ام است. من فقط تو این کوچه رفتم که راهم نزدیکتر شود. تاوانش چقدر است؟ آن هم تقصیر من نیست. از یک بچه پرسیدم. گفت از این کوچه بروی زودتر می رسی. من هم رفتم. وسط کوچه آن خانه را دیدم. آقای قاضی , حضار محترم! برای دوست داشتن خانه هایی که پنجره چوبی و یک ردیف گلدان دارند چندسال زندان می برند؟ همیشه دلم می خواسته خانه ما آن شکلی باشد.پسره همان موقع سرش را بیرون کرد. فکرکنم تق تق پاشنه کفشم توی آن بعداز ظهر خلوت کشاندش بیرون. آقای قاضی من به اندازه جرم خودم وایتکس خورده ام.

 پسره دو لنگه پنجره را باز کرده بود. صدای موزیک اسپانیاییش بلندبلند می آمد. شایدبه خاطر پنجره آشپزخانه شان بود... نمی دانم چرا چند ثانیه زیر پنجره شان مکث کردم. من اصولا از پسرهایی که آشپزی میکنند خوشم می آید. خوب شد آفتاب چشمهام را می زد وگرنه از بروبازوهای لخت و نیم تنه عضلانی پسره زبانم کامل بند می آمد و همان هی چطوری هم نمی گفتم. نمی دانم قیافه من یک جوری است یا به همه دخترها می گویند امروز چه کاره أی؟ در را باز کرد رفتم بالا. حوالی پاگرد سوم یک نگاهی به کاغذ تو دستم کردم و خواستم برگردم که در راهرو را باز کرد و گفت : شک نکن درست آمدی! گفتم: من کوچه ماگنولیا…… من می خواستم آدرس. گفت: بیراه نیامدی , از یک گل گذشته اینجا گلستان است. آقای قاضی می خواستم برگردم ولی پسره, موزیک اسپانیاییش و گلدانهاش نمی گذاشتند. پنجره را بست و موزیکش را بلندتر کرد طوری که ما از توی اتاق صدای کلید و باز شدن در را نشنیدیم. وقتی زن جوان آمد تو پسره با زبانی که درست و حسابی تو دهنش نمی چرخید گفت: قرار. بقیه اش را یا او نگفت یا من نشنیدم. زن آرام نگاهمان می کرد. موزیک اسپانیایی دیگر قطع شده بود. تا وقتی که از در بیرون میرفتم زن همان جا ایستاده بود و نگاه می کرد. دیگر آنجا نبودم که زن آن بلا را سر خودش آورده بود. حیف! می گویند ردیف گلدان ها هم با زن افتاده بودند پایین و خرد شده بودند. بعد از آنکه به آخر کوچه رسیدم یادم آمد که کاغذم را جا گذاشته ام با همان رد مرا پیدا کردند حضار محترم! تماشاچیان عزیز من همین جا در حضور شما تعهد می دهم که تا آخر عمر هرگز آدرسی را از سر تنبلی میانبر نروم و مطمئن باشید که پایم را توی آن کوچه بی گلدان نمیگذارم. آقای قاضی ! ضمن تشکر از شما من کار را آسان کرده ام و خودم وایتکس خورده ام .آقایان عکاس تا اثر نکرده می توانید عکس بگیرید.

 

 

 

 *این داستان را فکر کنم سال 77 یا 78 وقتی که در حوزه هنری مشغول داستان‌نویسی بودم نوشته‌م. از مجموعه‌ای که ده سال پیش خواستم چاپ کنم خط خورد به دلایل بی‌ناموسی و امروز هوس کردم با شما تقسیم‌ش کنم با همان رسم‌الخط.‌

 

 

 

 

لینک
   یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم.   

«کارشناس زنبورداری پلدختر گفت: غالب گیاهان تولید کننده شهد در شهرستان دو گیاه گون و فرفیون (شیر شیرک)هستند»

نویسنده‌ی وبلاگ زنو در پی یک بازی وبلاگی از من هم خواسته که بنویسم چی شد که وبلاگ نوشتم. من خیلی دوست دارم ازم سوال شود. کلا که خاکتوسرماایرانیا و خاکتوسرنظام‌آموزشی‌ماایرانیا که من مشق و تکلیف را اصولا بامیل‌تر می‌نویسم. تمایل من به شرکت‌کردن در فعالیت اجتماعی با رای‌دادن به خاتمی شروع شد. مثلا من هیچوقت به رفسنجانی رای ندادم. به دودلیل یکی اینکه می‌گفتند هرکسی را که خود جاکششان بخواهند می‌گذارند،دوم اینکه خوابم می‌آمد. ولی وقتی در مراسم اولین سالگرد انتخاب خاتمی در دانشگاه تهران شرکت کردم و کف و سوت زدم فهمیدم بین مردم بودن و با مردم تعامل کردن را دوست دارم، قبل از آن در بازی گرگم به هوا هم که مقداری بازی شلوغی بود شرکت نمی‌کردم: فقط منچ و مارپله.رفتم کلاس داستان‌نویسی حوزه‌هنری به داستان نوشتن. قصدی نداشتم. قصد نویسنده شدن هم نداشتم. کات. رفتم سفر پیش یک عده از خواهروبرادرهام. بچه‌ام همراهم نبود. چندماه طول کشید. تمام کتابهای کتابخانه‌ی خواهرم حتی سهراب سپهری‌اش را هم خواندم. اینترنت در خارج هم هنوز دایل‌آپ و کم‌سرعت بود. تمام سرگرمی شبانه‌ام این بود که با برادرم به زیرزمین سرد خانه‌ی خواهرم می‌رفتیم و در چت‌روم‌های ایرانی دوتایی با نامهای مستعار کدو و بادمجون مزه می‌ریختیم. گاهی خودم موضوع پیشنهاد می‌کردم و گفتگو گل می‌کرد. فردایش در چت‌روم سراغمان را می‌گرفتند. وقتی برگشتم ایران دیدم خیلی این کار باب نیست. یا شاید اینترنت ایران از آن هم کندتر بود. به‌هرحال به آن نوع خودنمایی هم عادت کرده بودم. سال 81 بود. من هنوز خودم هیچ وبلاگی را نخوانده بودم. گاهی اتفاقی دیده بودم ولی فکر کرده بودم که این چه‌جور وبسایتی‌ست. یک روز نیماشوقی آمد دفتر کار من. من جایی کار می‌کردم که کافه‌ی شخصی‌ام بود. دوستانم را آنجا می‌دیدم و روزهایم به گپ و گفت و چای می‌گذشت. برگشت گفت بیا ماهم وبلاگ بزنیم. و یک وبلاگ در پرشین‌بلاگ باز کردیم که اسمش را نمی‌گویم بس‌که لوس‌بازی درآوردیم. من فکر می‌کنم فرقی نداشت که چندساله بودی. من سی‌ودوسه‌ساله بودم. خیلی‌ها بیست ساله بودند. ولی در مواجهه با یک ابزار جدید همه بچه و خام‌ بودیم. مثل آن موقع‌ها که خانه خالی می‌شد و وسوسه می‌شدی دگمه‌ی قرمز ریکورد ضبط را بزنی و با صدای یک‌دو‌سه‌چار و قهقهه برینی توی نوارکاست. من توی نوشته‌های اولیه‌ام هیچ فرقی بین خودم و نویسنده‌های وبلاگ‌هایی که زور می‌زنند بانمک باشند نمی‌بینم. ولی بعدازآن نه، گاهی خودم از خودم خوشم آمده. داستانهایم را در وبلاگ نمی‌گذاشتم می‌گفتم باید پول بدهند بخوانند. ولی از خیلی از نوشته‌های وبلاگم داستان درآوردم.اصلا نمی‌دانستم چه‌کسانی مرا می‌خوانند. هیچ آماری نداشتم. هیچ ارتباطی نداشتم. بعد از چندسال خواننده‌ها و نویسنده‌های دیگر وبلاگها را دیدم. هنوز نمی‌دانم کار خوبی کردم یا نه. ولی ناگزیر بود. می‌گویند بلای وبلاگ‌نانویسی ؛ پیداشدن و معاشرت است. چه عیبی دارد. زنبورعسل نبودیم که برویم گل‌وگشت به هوای گردش و برگردیم عسل بدهیم. حالا یک‌بار دلمان خواست عسل دادیم. وظیفه که نداریم.  می نمی‌دانم که بسته  و متمرکز روی وبلاگ ماندن ارزش است یا نه.  همانطور که به ارزش کتابخوانی هم شک دارم. خود من اگر برادرهایم در بچگی بازی‌ام می‌دادند نمی‌نشستم از بدبختی آن همه کتاب بخوانم.چون پیداکردن آدمها و هم‌نشینی هم خوب است. درست است که تقسیم شده‌ام بین داستان و دوتا فیسبوک و توییتر و گاهی وبلاگ ولی وقتی تبدیل به .چیزی شدی که نمی‌توانی برگردی و فکر کنی که نشدی

 

 

*هرکسی که وبلاگ می‌نویسد از طرف من دعوت است.

لینک
   خاصیت اندوه   

اندوهم را دوست دارم. این از سر شرقی غمگین بودنم نیست. اندوه قوی است و از همه چیز بالاتر می‌ایستد. خاصیت دارد. در برابر شکوهش همه چیز کوچک است. همه چیز خنده‌دار است. اندوه، قفلی است که کاسب خسته بردر مغازه‌اش می‌زند و می‌رود ناهار و مشتری گدا و دارا هردو با یک تابلو مواجه می‌شوند: من نیستم. اندوه صاحب‌عزایی است که به عزاداران خُرد که خاک برسر می‌ریزند مات و محو نگاه می‌کند که بروید پی کارتان شما چه می‌گویید دیگر. اندوه از موضوعی که شروعش را باعث شده هم سواتر است. اندوه را با شکست اشتباه نمی‌گیرم. گریه هم نمی‌کنم. گریه پذیرش شکست است. گریه ؛کودکی است که امیدوار است بادکنک فرارکرده‌اش به دستش برسد؛ در اندوه اما صحبت از امید و ناامیدی نیست. جنگی هم نیست. تعطیل می‌کندت. ماشینت کنار می‌زند در جاده‌ای سبز و خودت می‌روی کنار رودی می‌نشینی و می‌گذاری ماشین‌هایی که در جاده مسابقه گذاشته‌اند جلو بزنند.

گاهی لازم است بالای زنده‌ی خودت هم سوگواری کنی. زندگی که همیشه هست و خودش را در چش و چالت فرو می‌کند، حالا دوروز دست نگه دارد.

لینک
   فرششماهه‌ت بنازم دل دوماد می‌بره.   

الان دیگر مطمئن‌ام آرامش هرکسی مرهون عادتهای اوست. خواهرم می‌گوید اهالی بعضی کشورها برای سرماخوردگی بستنی می‌خورند، ولی ما نمی‌خوریم چون معتقدیم سرمایش برای گلو مضر است. ما برای دل‌درد نبات می‌خوریم و دلمان خوب می‌شود ولی شاید جایی در آلاسکا برای دل‌درد نوعی ماهی خاص خشک‌شده را بخورند و خوب هم بشوند. کسی ممکن است در شهری محصور در تپه‌ها و دره‌ها دلش بگیرد ولی من را مثل کلردیازپوکساید آرام می‌کند، مثل شیراز و دهات اطرافش. تمام کودکی من جوری گذشت که هروقت دلم می‌خواست می‌توانستم تپه‌ای را بگیرم و بالا بروم.چندروز پیش عروسی بودم. برای مراسم حنابندان ساز و نقاره آورده بودند. همه‌ی زنها ازجمله خودم لباس قِری بر کرده بودیم. نقاره‌نواز نقاره‌ی طلایی‌اش را از دیوار سیمانی کوتاه باغ رد کرده بود و سرمه‌ای شب را شکافته بود و ماه را نشانه رفته بود. جوری که در زمینه‌ی سیاه یک نقاره‌ی طلایی و یک نصفه ماه نورانی می‌دیدی.تپه‌های تاریک و مرموز دوروبر به ما که در جمع زنان ِرنگی رقصان بودیم ،احساس امنیت می‌داد و این بدجنسانه‌ست ولی حقیقت دارد که وقتی همه جا تاریک است-سوای آرزوی روشنایی برای همسایه- تو خوبت می‌شود که در روشنایی هستی.پسرهای جوان دهات ما ماهواره‌شان را می‌بینند، اینترنت هم دارند اما رقص چوب‌بازی را هم خوب بلدند. مادر داماد که دخترعمه‌ی من است ظرف حنا را داد دست من گفت تو حنایشان ببند. گفتم چرا من.گفت تو خوش‌رویی. زدم زیرخنده. گفتم دخترعمه سگیّت‌هایم را ندیده‌ای. بنا کرد به غرغر و تهدید اصلا. گفت اگر تو قبول نکنی آنها می‌خواهند حنای بچه‌ام را بگذارند. "آنها" فامیل عروس بودند. مثل اوایل همه‌ی وصلت‌ها دو خانواده به هم دندان نشان می‌دهند. قبول کردم. بعد از این که حنا را گذاشتم باید کف دستشان را از محل حناها به هم اتصال می‌دادم و می‌گرفتم بالا. فیلمبردار دستور داده بود. دو بار هم کات بهم داد. گفت از نیم‌رخ و نیم‌تنه‌ات وارد صحنه شو. مطمئن بودم به دلیل جهت̊‌گیجی و آناتومی‌نشناسی بلایی سر دستها می‌آورم که همان هم شد. دست عروس را پیچ اضافه‌ای داده بودم که خودش درستش کرد.اسکناس‌های حنایی شده را خواهر داماد که هنوز منتظر رای دادگاه طلاقش است؛قاپید.خاتی که مخفف خاتون است اسم یکی از دخترعمه‌های من است.بقیه می‌گویند عقب‌افتاده ولی از همه به من نزدیک‌تر است چون کودک و ساده است. ازش جداگانه فیلم گرفتم برای بچه‌ها بفرستم خارج.پنجاه را ردکرده. باهم رقصیدیم. توی کت و دامن پولک‌دوزی‌اش خوشحال بود. واسونک‌ها را جابه‌جا می‌خواند و من بهش می‌گفتم خاک‌توسرت خاتی. می‌خندید. گفتم خواستگار چه خبر. گفت بهشان می‌گویم می‌خواهم بروم خارج درس بخوانم. واسونک‌ها از شربت و جانماز و رنگ گلناری پر است ولی گاهی هم اقلام مدرن‌تری را هم یاد می‌کند مثل فر ششماهه و ساعت وستن West’n Watch  ولی از 35سال پیش به این طرف آپدیت نشده است.

لینک
   روز شغال داریم روز دایی نداریم.   

روز دایی هم باید باشد. یک روز هم باید روز دایی عبدی من باشد. دایی‌های مرا صفَرعبدی صدا می‌کنند. اسمشان پشت هم می‌آید ولی فرق دارند باهم. دایی صفر من بعد از نذرونیاز به دامان مادربزرگم افتاده است. ماه‌طلا حتی نذر کرده بوده صاحب یک پسر شود و پسرش بزرگ شود و  به کوچه برود و بچه‌ها به او فحش مادر بدهند. که اتفاقا روزی دایی صفر به خانه می‌آید چشم گریان و می‌گوید بچه‌ها به او گفته‌اند صفرصفر بیب‌کش خر، آی صفرصفر بیبِ ننه‌ی صفر. مادربزرگم چکار می‌کند؟ هیچی بنا می‌کند به کِل زدن و می‌گوید خدایا شکرت نذرم ادا شد.  دایی صفر من دوشغل دارد. رانندگی و خوانندگی. تمام عمرش راننده بوده. وقتی راننده‌ی مهندسین ژاپنی بوده، لنگه‌ی خود آنها موی گرد و چتری هم گذاشته و مثل آن‌ها آزادانه توی ماشین گوزیده، یا زمانی که راننده‌ی یکی از ارگان‌های دولتی شد ریش هم گذاشت. خوانندگی را هم خیلی دوست داشت. زمانی به رادیو شیراز هم رفته که بخواند. فامیل شاعری(دور از جون شما) داشته‌ایم که او را به رادیو برده ولی تا فهمیده که باید کمی نُت بداند جا زده است و از آن به بعد فقط در پیک‌نیک‌ها خوانده است. شکل و شمایل‌ش به شجریان می‌برد با همان لبهای سرپایین. می‌گویند این لبهای سرپایین راز صدای خوش استاد است. حتی روزی در مجلسی شنیدم مرغ‌عشق‌هایی که نوک سرپایین دارند صدای خوشتری دارند. دایی صفر شعرهای خواننده‌ها را آنطور که می‌شنید می‌نوشت و می‌خواند، ما هم که دایره‌ی لغاتمان قد نمی‌داد، برایش دست می‌زدیم و هلهله می‌کردیم. زن نازیبایی داشت. هردفعه هم در خاتمه‌ی ترانه‌هاش می‌رسید به جایی که می‌خواند : آآآآآآی یه دختر قشنگ می‌خوام یه یار شوخ و شنگ می‌خوام. مادر من هم بغض می‌کرد و زیرلب می‌گفت آخی بدبخت. مادرم می‌گفت دایی صفر بی‌مهر است. زمانی که برادر بزرگترم دبستانی بوده نامه‌ای به درخواست مادرم به عنوان مشق به دایی‌صفرم می‌نویسد. در آخر نامه مادرم از مهرداد می‌خواهد که یک بیت هم از شعری که در مدرسه یاد گرفتند بنویسد. مهرداد می‌نویسد و نامه را می‌بندد و می‌رود. مادرم می‌پرسد چه نوشتی. مهرداد می‌گوید نوشتم تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی. همه می‌خندند. مادرم می‌گوید بچه پربیراه هم نگفته. 

اصلا خواستم بگویم که یک روز باید روز دایی عبدی من باشد. تمام هنرش مِهری است که بی‌صدا با خودش جابجا می‌کند. سادگی و بچگی‌ئی است که هنوز در دهه‌ی شصت زندگی‌ش همراهش است. گرچه خاطره‌ی کودکی من برمی‌گردد به زمانی که با ما زندگی می‌کرد و صبح‌ها بیدار می‌شد و به بچه‌های مدرسه‌رو ِ مادرم صبحانه می‌داد. آن موقع شاید هم‌زمان پنج فرزند مادرم به مدرسه می‌رفتند، ولی به من نمی‌داد چون مدرسه نمی‌رفتم و بارها خیط شده بودم از رفتار پس‌زننده‌ش. اما بعدا یاد گرفتم که اولویت نقش مهمی در عدالت دارد. دایی عبدی من آدم فنی و آچاربه‌دستی است. الان بازنشسته‌ی پالایشگاه نفت است. زمانی نقاش ساختمان بود و ابتکاراتش را در این زمینه تا ده پلاک همسایه‌ی این‌ور و آن‌ورمان اشاعه می‌داد. مثلا زمانی که یاد گرفته بود یک دستمال به رنگ متضاد آغشته کند و بغلطاند روی دیوار، دیوار بیرونی تمام همسایه‌های ردیف ما یک‌شکل شده بود. هنرش را به همسایه‌ها هم هدیه می‌کرد.  دایی عبدی من لکنت زبان دارد و همین به سادگی و بچه‌گی‌اش می‌افزاید. کلا هرچه گاف بدهد می‌توانی ببخشی‌اش و بخندی. مثل روزی که رفته بودند برایش خواستگاری و وقتی سکوت برقرار شده پدر عروس می‌گوید شازده پسر چرا چیزی میل نمی‌کنند و دایی عبدی گفته "خودتون بخورین که بغدادتون خرابه" و وقتی با مواخذه‌ی مادرم مواجه می‌شود می‌گوید خواستم نگویند شوخی بلد نیست. دایی عبدی آدم قدرشناسی است. یادش مانده که مادرم برایش خواهری/مادری کرده است. وقتی که مادرم مرد نصف شب از شیراز خودش را رساند و از ته جگر گریه کرد. وقتی آدم سیبیل و ابرو کلفتی که عمری تو را خندانده، اینجوری گریه می‌کند دلت کنده می‌شود. 

دلم برای دایی عبدی تنگ شده ولی به جای آن‌که تلفن کنم دارم این‌ها را این‌جا می‌نویسم. من در ابراز محبت حقیقی الکن‌ام. در تعارف آسان‌تر ابراز تصدق و دلتنگی می‌کنم. به قول مهران برادرم:ما خانوادگی روی‌مان نمی‌شود آدم خوبی باشیم.

لینک
   سندرم بچه‌ی‌حرفگوشکن   

بر من که به‌شخصه چون آن گوسفندی‌ام که به محض جلوی وانت نشستن ، دلش برای خاطرات عقب وانت تنگ می‌شود و گریه می‌کند؛هیچ حرجی نیست که دائم یاد گذشته کند حتا اگر انگ پیری و ناپویایی بخورد، چرا که من با تایید و گواهی دکتر به خاطره‌بازی مشغولم. از خاطره‌ها داستان می‌سازم؛ چه بنویسم چه ننویسم‌شان..

مثل امروز که به طرز عجیبی ذهنم ورق می‌خورد و مرا می‌برد تا آنجا که به خاطر آورم کدام عادتم از کجا آمده یا حرف چه کسی - هرچند خودش روحش هم خبر نداشته باشد- تا همین امروز روی من اثر گذاشته است.


مریم مصطفوی: اولین کسی که اولین لایه‌ی خوش‌بینی مرا مانند کربن روی کارتهای رمزدار خراش داده است مریم مصطفوی همکلاس چهارم دبستان من بوده است. بهترین دوستان من در سالهای مدرسه همیشه معمولی‌ترین آدمها بوده‌اند. نه زیبا نه باهوش نه پولدار نه معروف نه شوخ نه پرسروصدا . هیچی نبودند. مثل آب بی‌مزه و رنگ و بو. یک جور صمیمیت بی‌نامی یکهو بین ما اتفاق می‌افتاد. چشمها هم بی‌تاثیر نبودند مثلا همین نامبرده چشمان درشت سیاه و مژه‌های زبر و بلندی داشت. من همه‌ی حرفها و ترسها و آرزوهام را برایش می‌گفتم.بعد از یک مدت لیست بلندی از آرزوهای من دستش افتاده بود. مثلا می‌دانست که من شلوار مخمل‌کبریتی پیلی‌دار خانم معلم ورزش‌مان را دوست دارم. می‌دانست من شومیزهای کتان را دوست دارم. یک روز زنگ تفریح به من گفت فروغ من برایت از همین شلوارها خریدم. جزئیات خرید هم بی‌نقص بود، حتا باران هم گرفته بود و مامانش گفته بود ول کن هوا خراب است و تازه  این شلوار که اندازه‌ی تو نیست و این هم گفته بود که چکار داری با پول خودم می‌خرم. به این بسته‌‌ی کادویی هر روز یک قلم اضافه می‌کرد. فروغ آن تلِ گلدار که دوست داشتی از درخانه‌مان خریدم برایت، آن مدادتراش میگوشکل، آن دفتر سه‌بعدی با عکس‌های چشمک‌زن. گفتم مریم کی برایم می‌آوری، می‌گفت صبرکن به وقتش. گفتم من برایت چه بخرم،گفت از همین جورب‌ها که خودت داری. من از همان عنفوان بچگی عاشق جورابهای اسکاچ بوده‌ام. ای بابا. چه کم‌توقع. به سرعت رفتم از مغازه پشت خانه برایش دوجفت خریدم؛ کادو کردم گذاشتم توی کیفم. تنها هوشی که به خرج دادم این بود که بهش ندادم. هفته‌ها این کادو در کیف من می‌رفت و می‌آمد،کاغذش کم و بیش پاره شده بود ولی چیزی به دستم نرسید.آنقدر از داستان گذشته بود که اگر ازش می‌خواستی یک دور دیگر بگوید که چه چیزهایی توی بسته هستند خودش یادش نمی‌آمد. جورابها کماکان در کیف من حمل می‌شدند. خواهر بزرگترم که روزی دنبال جوراب می‌گشت در کیف مرا باز کرده بود(داستان جورابها را می‌دانست) و بی اجازه‌ی من یکیشان را برداشته بود و پوشیده بود. آن موقعها کسی بچه‌ها را آدم حساب نمی‌کرد. مثل الان نبود که همه روانشناس باشند و دست به دست دهند تا یک مشت توپوزی نخورده‌ی پیش‌نوک به اسم بچه؛ پادشاهی کنند. الان اگر ازم بپرسید که بی‌اعتمادی چطور در من شکل گرفت چیز هولناکی یادم نمی‌آید. اسمی برایش نداشتم. فقط آرام فهمیدم آدمها همیشه راست هم نمی‌گویند. اگر بگویی چه چیزش آزارت می‌داد بیشتر می‌گویم این که فکر کردم او از من باهوش‌تر است و من خنگ و کودنم. از همه بدتر که داستان این حماقت را باید از بقیه پنهان می‌کردم و یا نگران بودم که مریم مصطفوی مرا که بچه‌ی معدل بیست قشنگی بودم با این ماجرا دست نیندازد.


شیرین صادقی: شیرین صادقی مرا در یک بعدازظهر گرم تابستانی در حیاط خانه‌مان در شیراز دید درحالیکه هنوز داشتم با چند مسئله باقیمانده و نفهمیده از سال تحصیلی گذشته کلنجار می‌رفتم و وقتی نظرش را پرسیدم گفت: اوووووه. هنوز یادته؟ و به من توصیه کرد که تابستان زمانی است که باید تمام چیزهایی که در سال گذشته یاد گرفته‌ایم را بریزیم دور تا مغزمان برای سال جدید جای خالی داشته باشد.آن سالها اگر الگوی خوره‌تری دور و برم بود حتما پیروی می‌کردم ولی من متاسفانه در شهر گل و بلبل به سر می‌بردم  اگر به همکلاسیهای دیگر هم سر می‌زدی مهمترین کشفش  این بود که شربت آلبالو با یک نصفه لیمو خوشمزه‌تر می‌شود. بنابراین دنباله‌ی محفوظات سال قبل را هیچوقت پی نگرفتم و تا حال به غیر از کاربرد داستانی اتفاقات، هیچ چیز جدی دیگری برایم وجود ندارد. مغزم چون بوتیک شیکی‌ست که سالی یک قلم جنس با کشتی از جایی دور برایش ارسال می‌شود و همان هم به فروش نمی‌رود.از اتفاق با شیرین صادقی امسال دیداری داشتم . به محض این که یک کتاب لاغر دستم دید گفت اوووووه. یادمه تو همیشه مغزت خیلی کار می‌کرد.


 حالا اینها دوتا از موثرترین‌ها بودند. جادارد یاد کنم از نگین که روزی در خردسالی به من گفت: قاشق را که توی دهانت می‌کنی، دهانت را تنگ نبند و قاشق را از لای دو لب چفت‌شده‌ات بیرون نکش، حالم بهم می‌خورد. و من تا همین امروز قاشق را که توی دهانم می‌کنم محتویاتش را با دوتا دندان جلوم خالی می‌کنم و مانند شیارکش دوخط موازی روی قاشق به جا می‌گذارم تا کسی حالش به هم نخورد. سرآخر امضای‌ام که شبیه کلمه‌ی «ملیِ» دفرمه است را مدیون روز ملی نفت و دکترمصدقم که در خانه‌ی ما با اسم و رسمش همزمان با دوران دیب‌دمینی و هانسل و گرتل آشنا می‌شدی.‌

لینک
   شلجمی   

بوی گاز در خانه پخش شده بود. این خانه را تا چندروز دیگر باید تحویل دهم. منطق ذهن‌ام را این روزها بر اساس «ولش‌کن‌من‌که‌دارم‌می‌روم» چیده‌ام. نظافت یومیه‌ام را هم نمی‌کنم، حتی تقریبا آشپزی هم نمی‌کنم واز شما چه پنهان کمتر حمام می‌کنم. با همین منطق با خودم فکر کردم جهنم که حالا دم‌آخری لوله‌ی گازشان ترکیده است؛ من که دارم می‌روم. بعدش یادم افتاد که گاز گاز است و مرگ بر اثر خفگی در گرو همین گاز است و به تو یک ساعت هم مهلت نمی‌دهد. گلوی‌ام بنا کرد به سوختن و تخم چشمانم درد گرفتن. راه افتادم رد نشتی را پیدا کردن. سعی کردم به خاطر بیاورم که از درس‌های مربوط به ایمنی کدامشان الان کارساز است. چراغ‌ها را خاموش کنم که انفجار صورت ندهد؟ همین جوریش هم صدقه‌سر هوای ابری چند چراغ روشن بود از قبل. اگر خاموششان کنم جرفه می‌زنند؟ منبع نشت گاز مثل پنچری لاستیک دوچرخه با آب و صابون معلوم می‌شود؟ چرا مغز من همیشه حادثه را انکار کرده است. نه کمک‌های اولیه یادم می‌ماند نه مواجهه با حوادث ایمنی. فکر می‌کنم از خدایگان نامیرایم یا حداقل مشمول یک مرگ سفیدپنبه‌ای تروتمیز.خودم را کج‌وکول و مورچه‌زده و دهان‌باز نمی‌بینم هنگام مرگ.
بوی گاز تمام حلقم را می‌سوزاند. خودم را به مرگ غیرتمیزتر متقاعد کردم. بعداز مرگت بگویند زشت بود چقدر، چه اهمیتی دارد. بگویند شاید همه‌اش بزک‌دوزک بود،به درک. بوی گاز از آشپزخانه و کمی نزدیکتر که شدم خوداجاق گاز بود. پیچ تمام شعله‌ها روی حالت بسته قرار داشت. بنابراین از لوله بود. دماغم را نزدیکتر بردم سمت یک قابلمه که از دیشب روی گاز مانده بود. درش را برداشتم. شلغم بود با بوی تند و تیزش از گازتُرش بدتر. مثل بوی گاز تصفیه‌نشده‌ی منتشر در آبادان. فکر کردم پس چرا من راستی‌راستی داشتم می‌مردم؟ مرگ بر اثر بوی شلغم بدل از گاز تُرش؟ حالا حاضر بودم کج‌وکول و مورچه‌زده دیده شوم تا چنین مرگی.

پیش‌ترها که جوانتر بودم، تلقین این همه در مرگم اثر نداشت.

لینک
   لجستیکی لاک‌پشت و نقش آن در وزارت نفت   

خود بنده تمام بچگی‌ام رو در صف‌های بنزین جاده‌هایی که سفر می‌کردیم گذروندم و همان‌ها فرصت خوبی بود برای مداقه کردن در فرم سنگ‌ها و یا مراحل تخم‌گذاری لاک‌پشت‌ها.  بنده تمام مدتی که از گرما درِ پیکان قهوه‌ای‌مان را باز گذاشته بودیم به جای کوه و چشم‌انداز افق، به علف‌های خردی که کنار دیوار روییده بودند خیره می‌شدم. اگر امروزه به‌عنوان مسئول واردات بنزین وزارت نفت به هیچ وجه علاقه‌ای به وارد کردن بنزین ندارم این است که همین فرصت‌های بی تعجیل و همین صف‌ها باعث شد که من به جزئیاتی توجه کنم که کمتر کسی کرده است. به طور مثال کدومتون می‌دونین که سال 65 اولین تبلیغ بعد از دوراهی سلفچگان مال کدوم کارخونه بود و چه رنگی بود؟ کدومتون با کلمه‌ی لجستیکی زودتر از من آشنا شده‌اید؟ اگر ساعتها دمِ پمپ بنزین میدون آزادی منتظر نمونده بودیم کِی متوجه ساختمان لجستیکی ژاندارمری می‌شدم.
به هرحال بنده اطمینان دارم که تاریخ بعدها به شما ثابت می‌کند که من چطور به فکر تخیل نسل‌ها بودم.
والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته.

لینک
   اگر خود هفت سبع از بر بخوانی/ چو آشفتی ا ب ت ندانی   

به بعضی از داستان‌های‌ام ایراد می‌گیرند می‌گویند خاطره است. مخصوصا منتقد خوب و سوزن‌گیرکرده‌ای دارم که یک‌ریز همین را می‌گوید. گاهی فکر می‌کنم حتی گوش نمی‌کند. سرش را ناگهان بالا می‌کند می‌گوید خاطره شخصی است. من دفاعی از خودم نمی‌کنم. مثلا پیرمردی روزنامه‌چی که با همکارانش زلزله‌ی قیرکارزین را ثبت می‌کنند ؛ کجایش خاطره‌ی من است. می‌خندم.خیلی وقت است از خاطره‌ی من و خاطره‌ی تو گذشته‌ام. خاطره‌ها را که بازآفرینی کنی مال تواند. آن خاطره حالا قصه‌ی من است. گرچه آن‌قدر توانا هستم که خاطره را از بایِ بسم‌الله تا تای تمَّت خودم بسازم.مقاومتم نمی‌شکند.منتقدم بلد نیست مقاومتم را بشکند. خودم جای خودم را بلدم. من مجوز دروغگویی دارم. من دروغهام هم قشنگ‌اند.
گاهی مقاومتم می‌شکند ولی. اسکلت و رگ‌وپی بدنم چندوقتی است فرمانم را نمی‌برند؛ انگار نه انگار ماهیچه‌هایم را برای سال‌های پیری‌کوری‌ام ورز داده بودم. انگار نه انگار که سال‌ها با هر والذاریاتی که شده بود از درس و و مشق‌ام می‌زدم و و تمرین ژیمناستیک می‌کردم، غرهای مادرم را به جان می‌خریدم که دختر جلوی مردم لنگ‌هایت را بالا نکن. انگار نه انگار که کیلومترکیلومتر دویده بودم.
پاره‌ای وقتها خودم را می‌بینم که در پشت‌بامی دراز کشیده‌ام و باران می‌بارد و بعد باد می‌آید و بعد گردباد و من خودم را نجات نمی‌دهم.این رویا نیست این خودمن است، کسی که با هرچه پیشامد زشت است مسابقه می‌گذارد.
برادرم که سرطان خون داشت از رفت‌و‌آمد به بیمارستان یادگرفتم که پیوند مغزاستخوان زمانی در بدن پا می‌گیرد که مقاومت بدن به صفر رسیده باشد. مقاومت بدن که به صفر برسد یک ویروس زکام می‌تواند جانت را بگیرد ولی در قرنطینه سر می‌کنی به امید زندگی جدید با مغزاستخوانی سالم و خونی نو.
حالا چندروز است که بدنم وضعیتی عادی پیدا کرده است. درد ندارم. باران بند آمده است. شهر تمیز است و خورشید به‌اندازه است. از پشت‌بام پایین می‌آیم. خودم را می‌تکانم.خاطره می‌دزدم و با آن املت درست می‌کنم تا با هم بخوریم و برویم تا دیرمان نشده است .

لینک