| خرمگس خاتون |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مرد گیاهخوار شده بود. درست شب تولد چهل سالگی اش اعلام کرد که گیاهخوار شده است. به پیتزاهایی که سفارش داده بودیم لب نزد و فقط سالادها را خورد. ربطی به کتاب فوائد گیاهخواری که جهانگیر هدایت زحمت تصحیح ش را توی پای ام کرده بود و آن روزها اطراف تختم ولو بود؛ نداشت. هم غذا نداشتم ؛ تنهایی غذا خوردن را هم دوست نداشتم. چند روزی فکر کردم که تحت تاثیر کسی این تصمیم را گرفته یا قصد دلربایی درکار است. عکس های همکارانش را نگاه کردم. دختر لاغر و عصبی اتوکدکار که به کدخدا معروف بود توجهم را جلب کرد. جوری که متوجه کنجکاویم نشود پرسیدم گلنار گیاهخوار است یا نه؛ که نبود. مرد گفت دخترک عاشق کباب کوبیده ست و حالِ او را به هم می زند. سبزیجات و علوفه اش را می خورد و شب ها بابونه و آویشن دم می کرد و می نوشید و می خوابید. سعی می کرد به من حالی کند که سموم ازبدنش دفع شده اند؛ خوشحال است و آرامش هفت بندش را فرا گرفته است. من به عوض می خواستم به او ثابت کنم که هنوز هم از کوره در می رود و کنترل اعصابش را ندارد. با همین غرض از یک جایی به بعد گفتم من دیگر غذا درست نمی کنم . با آرامش و مهربانی گفت هیچ عیبی ندارد و می تواند برایم چیزی از سرراه بخرد یا سفارش بدهد یا اگر غذای خانگی دلم می خواهد برایم درست کند و خودش نخورد و همان گل و گیاه خودش را بخورد. لیست خریدش را تهیه نمی کردم تا خودش که ادعا می کرد سرحال و با انرژی است؛ خسته و کوفته از سرکار که برمی گردد خریدش را انجام دهد. به راحتی انجام می داد. به نظر صبور و انرژی دار می آمد حتا وقتی تخته نرد بازی می کردیم دربست به من اعتماد می کردتا تاس ها را جفت جفت به نفع خودم بخوانم. برای بالاآوردن خشمش رفتم سراغ رازهایی که روزی برایم گفته بود ولی هیچ وقت دیگر نمی خواست روآورشان کنم ؛مثل قضیه ی زیر کرسیْ دست در دامن نرگس خاله بردنش و ترسیده پس کشیدنش وقتی که با کهنه ی حیض برخورد کرده بود. چه عکس العملی دیدم؟ خندید و گفت قدیم ها که پد نبوده زن ها چه همه مرارت می کشیدند. هرچه بلد بودم از گاف هایی که داده بود برایش ردیف کردم و گاهی خودش با چنان ولعی داستان ها را گوش می کرد که انگار اولین بار است دارد می شنودشان. آخرین برگی که دستم مانده بود سرگذشتی بود که برای خلاصی از شرش هرهفته به روانکاو می رفت. یک روز وقتی که دوازده ساله بوده با عمه خجسته و مامان سیروس و آبراهام پدربزرگش سوار تاکسی می شوند تا بروند سه راه باغشاه عروسی عنایت. تا بخواهد تابلوی مغازه ها را بخواند و آدرس فروشگاه لوازم شکار و دوچرخه فروشی و تودوزی اتومبیل جمال نداف و خیمه ی خیام را به خاطر بسپارد؛ می بیند بقیه پیاده شده اند و تاکسی همچنان دارد پیش می راند. می گفت تا به این سن؛ تاکسی هنوز او را پیاده نکرده است؛ همچنان بوق می زند و دنده عوض می کند و می راند و او تابلوی مغازه ها را از بر می کند. اولین درخواست و پیش شرطی که برای شروع زندگی با من داشت همین بود که به او فرصت دهم تا بقیه را متقاعد کند که تاکسی واقعا او را هنوز پیاده نکرده است و یا روانکاو او را مجاب کند که خیالاتی شده است. یک شب وقتی عرق زیره اش را خورد و خواست بخوابد به ش گفتم که شب ها از صدای بوق تاکسی ئی که می آید زیر پنجره و می خواهد او را سوار کند خوابم می پرد. اولین باری بود که این جوری دستش می انداختم. زیادی بدجنسانه بود. آمدم با لحن دلسوزانه ای بگویم که منظورم این بوده که چرا دکترش کار زیادی برایش انجام نداده است. در سکوت و نیمه تاریکی نگاهم کرد. کار خوبی نکرده بودم. رفت به طرف کمد. با آرامش رخت هایش را پوشید. از در رفت بیرون. دویدم به طرف اتاقش و کیسه داروهای ش را چنگ زدم و پریدم توی راه پله و تا دهانم را باز کنم صدای بوق ماشینی را شنیدم. از پنجره ی راه پله بیرون را نگاه کردم. تاکسی مرد را سوار کرد و رفت.
| لینک |
بهاردوسی جان؛ صندوقچه ی پر ز مگوی من....
میدانم مرض است ؛ولی دلم غصهخور میخواهد. دوست دارم کسی باشد که به هرحال غصهام را بخورد. غم داشته باشم غصهام را بخورد. خالی باشم غصهام را بخورد. شاد باشم غصهام را بخورد. برقصم غصهام را بخورد. قتل کرده باشم غصهام را بخورد. حرف بزنم؛ پس بیندازد تو صندوقخانهاش نفتالین بزند بید نخورد نگه دارد فقط نگه دارد. تو میتوانی فقط.
بهارم بهارم ؛
پر و خالی با همم. دلتنگی و دلهره و ناشادی و تمنای دیدار و روزهای آفتابی و روزهای خطدار ممتد غروبین را همه درهم زندگی میکنم. همه درهم پیشگویی میکنم. همهدان خودم شدهام. عذابانم عذابان. لباس خیال میدوزم. تنگم میشود. گشادم میشود. آخ اگر اندازه در بیاید چه؟ نچ. نمیشود. اندازه که باشد میمانی کدام مهمانیها بپوشیاش. فکری میشوی. کی به تنات بپسندد و کی نپسندد.
بهاردوسی جانم انار سیستانم ؛( خانمدوسی - یادش به جان -این را از دهان من میخواند برایت؟)
تو چه میگویی؟ اینبار کاش چیزی میگفتی. یارنگهداری به من میآید؟ امن و امانت پیدا می شود پر ِ دومن ِ من؟ گرم و گیرا میمانم تا آخر چله؟ آنهم این تحفه! تو انگار دعای گلپردوستی کسی ناخبر پر بالشاش گذاشته پیشَکی. حاجت به خرچنگ قورباغههای دکان موسی نیست. آخ بهاردوسیْ یار این یار؛ساعت دست بدهد برایت خط می دهم باز؛ ولی لایق مهر است.
الیوم سیزدهم قوس یکهزار و سیصد و نود- گلپر
| لینک |
خانم صلحی وسط گریه خندهش گرفت بسکه مامانم دلقکبازی درآورد. "حسن خان داده جو هفتاد و پنج من". شوهر خانم صلحی اسمش حسن بود. مامانم با همان ریتمی که خانم صلحی گریه میکرد_ تو بگیر آواز دشتی که به گریه نزدیکتر است_دم گرفت : " حسن خان داده جو هفتاد و پنج من". تعجب کردم که چطور دوتا زن گنده ؛ مامان چندتا بچه هم از پارازیت های بی ربط وسط صحنه های دراماتیک ؛ خنده شان می گرفت. بعد که خانم صلحی حال و هواش عوض شد و از هر در دیگری حرف زد و حتا با صدای نوار قری هم داد و رفت ؛ صورت و لب و لوچه و لحن مامان بههم ریخت. وسط یک مشت بغض و سکوت و چین چانهها به من گفت : دوستهای طلاق گرفتهام همهشون اولش خوب زور میذارن پشت طلاق ؛ دوتا کفش آهنی پاره میکنن تا طلاق بگیرن ولی همچین که طلاقه رو گرفتن گریه شون شروع می شه.می بینن دلشون خنک نشده؛ نمی شه هم. معامله ی دوسردلشکستگیه مادر.
| لینک |
یادش به خیر قزبس می گفت ماچبازی کردن رو مبل مث چای خوردن تو استکان کوچیک می مونه؛ هرچن تا بخوری نمی فهمی اصلن چای خوردی یا نه.
| لینک |
پرتاب شده م ته زمین
پرس شده م جایی بین فلدسپات و میکا
توی فلات پامیر
جغرافی فردا رو نخونده بودم
زمین شناسی هم صفر می شدم
و همه ش صفر می شدم
و اصلن قراری هم نبود که پاس کنم
مهمونامون از ده با خودشون کَک آورده بودن
نشونی معدنای کُک و ذغالسنگ هم فراموشم شده بودن
ماکسی کبود مامان رو (لباسی که تنها مأمنم بود) یواشکی پوشیدم رفتم توالت
با سیفون پایین کشیده شدم
سیمان و آهک و استلاکتیک و استلاگمیت( حالا چون من فرق شما دوتا رو هیچوقت نفهمیدم شما باید دوتایی می افتادین به جون من؟) خراشم می داد
تا با عنا پرتاب شدم به ته زمین
پرس شدم جایی بین فلدسپات و میکا
و تا سرخوش بشم
کُک می زدم
و خط می زدم
که چن روز دیگه مونده تا
از همون سوراخ توالت برگردم بالا
ولی این مشروط بود به این که
مامانم دلش برای عنا و لباس کبودش تنگ بشه
و بده تعمیرکار سرکوچه کاری کنه که
سیفونمون همه رو پسْ وکیوم کنه بالا
بهرحال من اینجا منتظرم
وگرنه که باید امتحانامو حذف پزشکی کنم
و
برگردم دهاتمون بزنم تو کار پرورش کَک
نه ازین کَک های معمولی
کَک هایی که چراغ دارن؛
به مانع می رسن ترمز می کنن؛
و وقتی امتحان داری یا حتا نداری
غصه تو می خورن.
| لینک |
این داستان چندروز پیش برای من پیش آمد و می خواستم که دوستان هرچه می توانند این مطلب را به دوستان دیگر منتقل کنند تا دیگر هموطنانم عبرت بگیرند و مرتکب اشتباه من نشوند. چند روز پیش به همراه همسرم به قصد خرید مبل ( 8 نفره؛ قرمز گوجه ای؛ چرم؛ ایتالیایی) به بازار مبل ایران رفتیم. توی اتوبان منتهی به یافت آباد ( من اسم اتوبانهای این پایین مایین ها را یاد نمی گیرم ) یک پراید مشکی به شماره 33ب 666 ایران 33 ( کد 33 هم که می دانید مربوط به خزآباد است) جلوی ما پیچید و همسر من ترسید. همچین که با آقا شیشه به شیشه شدم به ایشان گفتم کارشان دور از نزاکت بود. آقای مزبور بدون این که توجهی کند پایش را روی گاز گذاشت و رفت. همسرم گفت ولش کن؛ رفتارش ضداجتماع بود. یک ماشین پژوی ایران 55 ( این هم که خزآبادی تر از 33ای ها!!!!!!) چنان بد پارک کرده بود که اگر خوب پارک می کرد یک تریلی هم جای پارک اضافه می آمد ولی متاسفانه بعضی از هموطنان ما از عربها توحش یاد گرفته اند و خیلی مانده است تا آدم بشوند. بماند که به چه مصیبتی پارک کردم. به دم در پاساژ نرسیده بودم که یک پسربچه با یک جعبه ی چوب پنبه ای آمد جلوی من و همسرم و عجز و لابه کرد که به ما بستنی بفروشد. همسرم گفت من به بستنی های این ها مشکوکم ولی من فکر کردم که حیوانکی گناه دارد. (یادتان باشد که این پسر یک پسر سفیدروی کم مکی است که با پیراهن شماره 4 استقلال دم در اصلی پاساژ می ایستد.) بستنی هایش آنقدر شل و ول بود که کیف همسرم بستنی ئی شد. بعد از همه ی این مصیبت ها وارد مبل فروشی شدیم. شاگرد مغازه که دفعه ی قبل تا بیعانه را قلمبه تقدیمش کرده بودیم چه دمبی برایمان جنبانده بود؛ این بار تمام مدت رویش به آن طرف بود و مبل جابجا می کرد. شاگرد دیگر مغازه با کرختی ما را به انبار مبل ها برد و مبل سفارشی را نشان داد. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدای من چه می دیدم. رنگی که همسرم سفارش داده بود گوجه ای بود. دقیقا رنگ گوجه فرنگی های تابستانی؛ خوش رنگ و آبدار ولی این آقا پارچه ای را به جای سفارش ما به کار برده بود که بیشتر به گوجه های بی رنگ و روی گلخانه ای/زمستانی می ماند. همسرم از شدت تعجب نتوانست قدم از قدم بردارد و همانجا روی یک کاناپه وا رفت. آقای مدیر را صدا کردم و مشکل را برایش توضیح دادم. این آقا چندین دسی بل از صدای یک انسان معمولی صدایش را بالاتر برد و تقریبا فریاد کشید که آقا شما خودتان از روی کاتالوگ کد رنگ را مشخص کردید. بعد هم طبق معمول این فروشندگان؛ امکان خطای دید در نورهای مختلف را مطرح کرد. همسرم که به علت خوردن بستنی مسموم و آب شده؛ رنگ به چهره نداشت به من گفت که بقیه ی مبل رو وارسی کنم ببینم عیب و علت دیگری نداشته باشد. یکی از پشتی های مبل را برداشتم و دیدم خیلی سبک است و متوجه شدم به جای پشم با کاه پرشده است. همین که خواستم پشتی دیگر را امتحان کنم صدای عجیبی از تویش درآمد و بلافاصله متوجه شدم که جسم گرم و لغزانی در آن وول می خورد. خیلی سریع به اطرافم نگاه کردم و قیچی بزرگی پیدا کردم. مدیر فروشگاه درحالیکه سعی می کرد جلوی ام را بگیرد پشتی را از دستم قاپید. خوشبختانه من که از اهالی اشتهارد هستم( که زبانشان تات است و از ایرانی های قدیم و باهوش با جثه ی ریز هستیم) جستی زدم و پشتی را از دستش گرفتم و آن را شکافتم و با کمال تعجب دیدم یک بچه گربه ی زنده قاطی کاهها آن تو دارد وول می خورد. همسرم حالش به هم خورد. دچار حمله ی پنیک شد و من از خیر مبل و سفارش گذشتم و به درمانگاه یافت آباد رفتم و آن جا برای همسرم سرم زدند که خدا می داند سرم ضایع چند سال پیش بوده است ولی در آن شرایط هیچ چاره ای دیگر نداشتم. خواهش می کنم هرچه می توانید این ایمیل را به دوستان خود بفرستید که مثل ما گول نخورند. شماره ی ماشین های خطاکار هم برای دوستان فرستاده شود تا یاد بگیریم به موقع اعتراض کنیم و افراد خاطی را معرفی کنیم.
| لینک |
امساک، از من یک گُه تمامعیار ساخته است. خودداری کردن اول از غذا خوردنام شروع شد. غذاخوردن افراد را نگاه کرده نمیتوانم. کم و بیش عقام مینشیند. انگار مسیح یا پیرپیغمبر دیگری در من میزید که لذتجوریدن و لذتبردن و هر ترکیب دیگری که با لذت ساخته شود را منع که نه، مسخره میکند. حالا تو بگیر غذاخوردن یا امتزاج فوری در اجناس مخالف یا موافق. این خودداری و لذتگریزی و وسواس کارش به جایی کشیده که دیگر کمکم حرف هم نمیزنم. وسواس نویسندهی لاعقوبتی را گرفتهام که هر سوژهای را که ازش مشعوف شده و با جزئیپردازی دقیقی وصفش کرده، بعدها دیده که خیلیها، خیلی بیادعاترها و نانویسندهترها با چارتا دلیل درست و مستقیم آن را واشکافی و اثبات کرده از دهن انداخته و رفتهاند. ( خداییش ولی شگفتزدگی نویسندهها از هر پدیدهی ننهقمرطور دور و برشون که محض انشای نمرهبیست و حساسیت دمدستی شبهبصیرتیشون به جوهر در میارن، رقتبار و اشکانگیزه).
مثل یک بز تماشاگرم.
حرفها و شعفها و هرچه بلد بودم را...
یک بار گفتهام ، دست کم.
حالیا به تخمم اگر،
در همان یک بار شنیده نشدهاند.
و مهربان نمیشوم دیگر،
که خزتر از مهربانی چیزی نیست.
چون هرکسی دست کم دخترعمهای دارد،
که بهموقع تبریک بگوید و آخی بمیرمی راه بیندازد.
| لینک |
قزلآلا داغ بود.
لامصصب هر 4 پرسش هم داغ بود.
نکرده بودند یک پرسش را با شیر سرد درست کنند مثل دسر.
یک پرسش را با آب ولرم مثل سرلاک.
هر 4 پرس که توی 4 ظرف یکبارمصرف بود، 4 نه ،بلکه بسته به سطح گردشش، 40 گوشهی بدن مرا میسوزاند.
داشتم میگفتم....
کُلُفت کُلُفت آدمهای بزرگتر و قویتر از من در خانه بودند ولی همه زرنگ و کونگشاد.
من هم عاشق پُخی شدن و مسئولیت.
دوچرخهم روی مانع رفت ....شهرداری خاکبرسر.
من بودم و گیجی و 4 قزلآلای واچپیده بر خاک.
2تای آنها چلیپاوار همدیگر را قطع کردند.
حالا مگر مغز من وا میداد؟
هی "زلف چلیپاش رو ببین" " زلف چلیپاش رو ببین"
جای اینکه فکر کنم حالا چه میشود.
وقتی به خانه رسیدم از دم در همه صف شده بودند به سرکوفت....
: خاک بر سر بی عرضه
: مرگ و زندهگی آدمها دست تو بود
: ما از گرسنهگی مردیم زندهمان کن
: کاش معجزه بلد بودی الآن ماهیها اینجا بودند
: ای خدا این را بردار ببر.
همان موقع دستم را به دو شاخهی آویزان بید گرفتم و از درخت رفتم بالا.
آنقدر ماندم تا همه پشیمان شدند و برگشتند سر زندهگیشان.
برادر خائن من اما پایین پایم کشیک میداد تا پایین بیایم.
و من هنوز پایین نیامدهام.
| لینک |
ما دیدیم صاحبان یک سری از وبالیگ در فیسبوک به نام وبلاگشان صفحه زده اند فکر کردیم شاید کار باحالی باشد و ما نیز چنین کردیم. نام ما در آن دیار kharmagas khatoon یا خرمگس خاتون می باشد. دوست می داشتید اضافه کنید.
| لینک |
یه خارپشت با خودمون ورداشته بودیم آورده بودیم. به هیشکی هم نگفتیم. گذاشتیمش تو یه کیسهگونی و آوردیم با خودمون خونه. صب رفته بودیم کوهنوردی چمیدونم به قول نانا تپهنوردی . دختر آقای فرخیان که گربه نگه میداشت و کلن با جونورا خیلی خوب بود گفت اینو ورداریم بریم. ما هم در گونی رو باز گذاشتیم خارپشته رفت توش بعد درشو بستیم آوردیم. بعد گفت یه امروز رو نگهش دارین تا من ببینم اوضاع خونه چطوره ورش دارم برم. حالا فکر کن همون بعد از ظهرش ما شده بودیم مدل عکاسی سلیمان. شلوار راهراه جوونیایی منیژه جون رو من پام کردم. شلوار صورتی پاچهگشاد پرویز رو پای نانا کردیم و داریم یه جوری عکس میندازیم که انگار پاهای نانا پاهای منه و پاهای من پاهای نانا. دورمون هم یک عالمه پارچههای ساتن و قرو قمیشدار و رنگیپنگی و قدیمی و گرون قیمت از چمدون قزبس آوردیم بیرون که اگه میفهمید دودمانمون به باد بود. من کاملن باید سقف رو نگاه میکردم و نانا کاملن پایین پاش رو. سلیمان تازه کلاس عکاسی میرفت. تمرین کلاژ داشت و یک سری نُنربازی دیگه که از خودش دراورده بود و میخواست پیاده کنه اونروز. توی همین حیص و بیص بودیم که پای من با بالاتنهی نانا چفت نمیشد لنگای من زده بود تشتک مشتک زانوی بدبخت رو پرونده بود. سر من خوب رو به آسمون نبود و سر اون خوب خشتکش رو نیگا نمیکرد که خارپشته راه افتاد از کیسه اومد بیرون. حالا قزبس هم داره نماز میخونه حواسش نیست. اگه میدید که خارپشت اومده خونه که دیگه واویلا. من فکر میکردم که بدترین قسمت ماجرا اوردن خارپشت به خونهس ولی اتفاق بدتر وقتی افتاد که توی اون بیحواسی خارپشت صاف اومد روی پارچههای ظریف و ساتنطور قزبس. من و نانا لنگهای درهم پیچیدهمون رو فراموش کردیم و تلاش کردیم تا خارپشت رو از اون زیر یا پارچهها رو از لا-لوی خارپشت دربیاریم. زبر و چندشناک و سخت بود جونور . وول خوردنش پارچهها رو داشت نخکش می کرد. همهشون عین گولهّ به هم گوریده شدن. قزبس هنوز سر نماز بود. سلیمان با دوربینش تند و تند داشت عکس مینداخت. نمیشد فحشش داد چون سر و صدا که بلن میشد قزبس میفهمید چه خبره. این عکسها که این پایین هست محصول همون روزه. اگه عکسا دیده نمیشن لطفن روی لینک پایینش کلیک کنین. اگه لینک رو هم نمیبینین دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم براتون جز این که حرفم رو باور کنین و اینا رو تخیل کنین.
| لینک |
