آخ که ديگه فرنگيس!   
نميدونم چه جوری و تحت تاثير چه عوامل جوی يه روز عشق لاتی به سرم می زنه و اين تصنيف! رو می گم. حالا من ريغوی شيربرنجی رو مجسم کنين که يه سيبيل گذاشتم و اينو واسه دختر همسايه می خونم که يه کاسه چينی گل قرمز دستشه و از اين سر کوچه تا اون سر کوچه کون می چرخونه و خیرات می ده و کون منو می سوزونه.
(تو نميری تو اين وا نفسای فمينيسم و به تو چه خودم از پس خودم بر ميام و گه خوردی واسه من غيرت نشون ميدي و مگه خودم چلاقم و اينا..... هوس کردم يکی واسه يه کسی کافه رو به هم بريزه.... چند تا دماغ بشکونه..... بعد بگه آبجی چادرتو درست کن برو تو خونه خوبيت نداره!!.... آخ که اين دل رو گل بگيرن الهی! کی می گه آبگوشت بده؟)

عرض سلام می کنم خدمت چشم مستتون
ایشالا بی بلا باشه یاس سپید تنتون
از حال ما اگه بخواین سر تا پا آتیش تبیم
هرچی زمین بچرخه باز تا آخر دنیا شبیم!
چند وقته کم پیداشدین غنچه که غمگین نمیشه
سایه گلبرگای یاس نازکه, سنگین نمیشه!
حقیقتش ملالی نیست دوریتون هم عادت ماست
همسایه رام کویر, سکوت هم صحبت ماست
اینجا شب و ستاره هاش سلام گرم می رسونن
چشات روز بد نبینه از زلف تو پریشونن
دیگه زیاده عرضی نیست باقی بقای شادیتون
بازم به خواب ما بیاین شازده گیس گلابتون!

لینک
   آب میوه سویسی   
در تاکسی را باز ميکند. ريش خرمايی و تنک ولی بلندش به اضافه صورت ظريف و بينی قلمی اش آدم را به ياد حضرت مسيح می اندازد. تابلوی نقاشی اش را قبل از خودش هل می دهد تو. بعد چند کتاب که دلت می خواهد به قوه تخليت اجازه دهی فکرکند که به زبان عبری اند. بعد خودش می آید تو. بوی ادکلن و تو تون پیپ میدهد. شاید ادکلنش بوی توتون پیپ میدهد. لبخندی به او ميزنی :" خيلی احترام بر انگيزی! يعنی متفاوتی!" ولی لبت فقط می خندد و هيچی نمی گويی. خودش شروع می کند" من درد این مردم را می دانم". گوشهایت حرف را می بلعد. فکر می کنی می خواهی حرفهایی را بشنوی که اگر صد کیلو خاک کتابهای فلسفی هم میخوردی آنقدرها دستگیرت نمی شد. می گوید "من در سویس درس می خواندم". حالا دیگر راننده تاکسی هم کنجکاو شده و تا صدای نجوا وار مرد سویسی را بشنود نمی گذارد که خواننده "خای" یار خوشگلش زلیخا را تمام کند. مرد سویسی ادامه می دهد" آنجا هر روز مردم آب میوه می خورند". با خودت فکر می کنی این هم مقدمه ایست. بعد می گوید"همه درد مردم اینجا این است که آب میوه نمی خورند!". " آقا پیاده میشوم". این را من می گویم و نزدیک یک آبمیوه فروشی پیاده میشوم. خواننده "خای" زليخا را دوباره می کشد.
لینک
   بر مزار ليدی مارگريتا   
سخنرانی ليدی مارگريتا( اسم قبل از مهاجرت :ليلا مارگيران) در سالروز بزرگداشت يک بانوی عاشق :
ـ هيچگاه از شنيدن اعترافات عشقي دو نفر ناراحت نشويد. حتی اگر يکی از آن دو نفر مادرتان باشد و ديگری مرد همسايه.
اين را به طور کلی می گويم نه اين که فکر کنيد من يک مادر هستم و عاشق مرد همسايه.
حالا اصلا گيرم که من يک مادر و عاشق مرد همسايه.

۲۵ سال بعد بر مزار ليدی مارگريتا
من فروغ کشاورز هستم و عاشق......
البته هيچ وقت هيچ کدام از شخصيت های من به خصوص اين زنيکه احمق وجود خارجي نداشته اند.
لینک
   جليقه نجات   
من جليقه نجاتم را اشتباهی پوشيده ام
حالا دريا در من غرق می شود!

( اين بند تنبان را روی آبهای خروشان خليج فارس سوار بر قايق تندرو گفتم. تو اون اوضاع که بهتر از اين نمی شد گفت. می شد؟ )

راستي عيدتون هم مبارک........ به من هم عيدی بدين خوشحال می شم!
لینک