نفرين بر مارکونی!   
کلمات بعضی وقتا سرنوست سازن
کلمات بعضی وقتا کاملا اتفاقی انتخاب می شن
بعضی وقتا بلد نيستيم چيزی رو که تومون ميگذره بگيم
حالا فکر کنين کلمات رو هم اتفاقی انتخاب کنيم
مثلا گوينده راديو ميگه "شايد" فردا بارون بيايد
و تو که پشت خط تلفن مکث کردی و دنبال کلمه ميگردی می گی : اووم خب "شايد"!
و طرف پشت خط دلگير می شه می گه : شايد؟ و تو دوباره دستپاچه می شی و ميگی بابا تو چرا مرا "مضمحل" می کنی؟ ........... درست همان آنی که راديو ميگويد : عدم بازپرداخت اين وام از سوی اين کشور افريقايی ، آن را رو به "اضمحلال" برد.
ديگه همه چی خراب شده. طرف دلگير تو هم مغرور که بگی بابا من يه گهی خوردم..... نفرين بر راديو ........نفرين بر آقای مارکونی با اون اسمش!
لینک
   من به دنيا ميام!   
امروز من و سس مايونز مهرام و جنگ ويتنام هر سه ۳۴ ساله می شيم! هر چی فکرشو می کنم ميبينم کاش مادرم منو مايونز مهرام زاييده بود....... لااقل خوشمزه و خوشنام بودم! اصلا کاش من مثل جنگ ويتنام اسم در ميکردم و تو تاریخ ثبت می شدم و از همه مهم تر کلی داستان از توم در ميومد! ولی در چنین روزی و در سال ۱۹۶۹ میلادی (که اون "سيکستی ناينش" کشته منو )، من به طرز فجيعی فروغ کشاورز شدم!
لینک
   تيتراژ پايانی   
"ببين چه صدايی در اومده. کيف می کنی از اين شوهر هنرمندت؟"
نور تلويزيون دندانهای مرد را که لبخند میزد بهتر نشان ميداد.زن خيره به روبرو نگاه می کرد. صدايش آرام و کم جان از دهانش خارج شد." اونم بود؟"
"گوش می کنی چه جوری صدای نفس ها رو هم گرفتم؟". زن زیر لب گفت "صدای نفسها!" و بعد کمی بلندتر گفت "میشه اسم کسی از تيتراژ بيفته؟" مرد گفت "نمی دونی چقدر خندیدیم وقتی که سعی میکردیم گوسفنده رو وادار به بع بع کنیم". سرش را برنگردانده بود که ببيند زن ليوان خودش را نوشيده است و دارد قرصش را با ليوان او فرو می دهد. زن ليوان را روی ميز گذاشت و به مرد نگاه کرد. صدایش آرامتر از قبل بود "آره !خیلی کیف داره تو همچی چمنزاری دنبال گوسفند دویدن! راستی مگه باز با همون اکیپ قبلی کار نکردی؟" نور تلويزيون دندانهای مرد را نشان نداد. مرد تلويزيون را خاموش کرد و از اتاق بيرون رفت. زن با همان تن صدا گفت "چقدر مانده به تيتراژ پايانی؟" و يک جرعه ديگر نوشيد.
لینک
   ماری منو نمی خواد يا خليج فارس ايران   
همه مصيبتهای دنيا رو من در همين يک بيت خلاصه می کنم که: من دلم ماری رو می خواد ماری منو نمی خواد...........حالا با من دم بگيريد: من دلم ماری رو مي خواد ماری منو نمی خواد...... چشم آبيها پشت درند........ ماری منو نمی خواد........ خليج فارس ايران........ ماری منو نمی خواد........... محل دفن ريگان؟(مگه هنوز نيکسون نيست؟)........آخ ماری منو نمی خواد....... چشم آبیها نزدیک می شن........ هنوز ماری منو نمی خواد
( تقديم به روح پر فتوح بهرام قندچی که قر ريزه های عربی اش تو شکوفه نو حرف نداشت)
لینک
   من خیلی خودم هستم.نيستم؟   
ديگه مريلين مونرو نمي شم. که پشت چشم نازک کنم - صدامو بلرزونم - تن صدامو پايين بيارم - دامنمو باد بدم ( مثلا از روی پنجره های توری زيرزمين های شيرينی پزی رد بشم . که هميشه هوای گرم و بوی شيرينی می زنه بالا و بعد وانمود کنم که ای وای خاک به سرم اينجا باد ميومد؟)( خاک تو سرت کنه سکينه سلطون نمی تونستی ايرونيش نکنی؟!) آره داشتم می گفتم ..... که بعد تو فکر کنی اينارو به خاطر دلبری از تو می کردم. آخه الاغ اگر تو از اول چشم منو نمی گرفتی که من برات کرم نمی ريختم...... اصلا اين همه فردگرايی و پايين تنه پرستی برای چيه؟ تو بايد متعلق به بشريت باشی....... پاشو برو اون کلاه گيس بور مسخره رو از سرت دربيار هم چنين اون دامن بادبادی رو...... شخصيت و سواد و جديت و صلابت و چند تا تتاتت ديگه رو بکن تو چشم مردا تا بدونن که با اونا هيچ فرقی نداری........ تازه واسه اينکه کم نياری برو کت و شلوار بپوش و دوست دختر هم بگير...... اصلا تفنگ وردار و برو تو جنگل بشو اشرف دهقان .........
اين که دلتو زد بشو اون ...... اون که دلتو زد بشو اين........ آخرش هم بفهمی که مچل عکس العمل و قضاوت بقیه و نسخه های رنگارنگ فلسفه شدی!
لینک