لبخند سمن گل جغتايی شبيه عکسش نيست

در جوابتان بايد بگويم:

۱- انتظار مستبدانه ی آن خانم با من کاملن فرق می کند. من اصلا انتظار ندارم که هر دفعه حتی به طور اتفاقی که پای مسنجر می آيم تو هم آنجا باشی.

۲- من هم معتقدم اول مرغ و دوم تخم مرغش زياد فرق نمی کند. تا قسمت چه باشد.

۳- رنگ صورتی به أدم سفيدپوست بيشتر می آيد . خب کورن فلکس دوست نداری نخورمثل من.

۴- من اصلن با هملت همدلی نمی کنم. آدم به زندگی خصوصی مادرش چکار دارد.

۵- با سس سفيد و قارچ درست می کنم.

۶- خير. فنردارش مخصوصا با آن تورهای زبر ارگانزا مرا اذيت می کند. در آن مورد هم برای من شراب بيشتر اثر دارد.

۷- داستانت ديراتفاق می افتد.در داستان به آن کوتاهی مجال تعليق نيست.

۸- محلش نگذار . خودش به بع بع می افتد.

۹- دبير کل فعلی برای ثبات منطقه بهتر است.

۱۰- با همان شلوار کتان و بلوزچسبان انگلِسی تان جلوی در آرايشگاه باشيد... پيدايم می کنِد ...فقط يادتان باشد لبخند من شبيه عکسم نيست.

قربانت سمن گل جغتايی

 

لینک
   همين جوری با آذربايجانيها !   

من عاشق کارکتر هستم از ميون اين همه آدم تیپ واره..... آدمايی که تصورت رو می ريزن به هم .... حتی با يک ديالوگ ساده.... با يه جمله.... همه ی تصوير از پيش ساخته رو می ريزن به هم... اينا خوراک نوشتنه.... چند وقت پيش تو يک فروشگاهی بودم که سر چونه زدن بر سر خريد يک کالای نسبتا گرون ..... باز داستان کشيد به اين که من يه رييس خسيس چينی دارم که مگر چقدر به من حقوق ميده... که به خدا بايد يه چيزی هم بذارم روش الان بدم به شما.... که بابا رحم کنين و اينا.... يه خانومه با سن و سال ۴۰-۴۵ ....از وقتی که من وارد مغازه شدم همونجا  اون وسط روی يک صندلی نشسته بود. به نظرم آمده بود که با صاحب فروشگاه آشناس و برای احوالپرسی اومده ... خيلی سر و وضع ساده ای داشت عين معلمها يا کارمندای ساده ی فروشگاههای دولتی ....تيره پوش و بی آرايش.... آرام و با لبخند..... بعد از اينکه متوجه شد من با يک چينی کار می کنم خيلی شمرده و با احتياط به من گفت : خانم حق با شماست ... چينی ها خيلی خسيسند..... بعد ادامه داد : خانم چرا با آذربايجانيها کار نمی کنين؟ گفتم : منظورتون؟ گفت : آذربايجان شوروی... فکر کردم ميون اين همه کشور چرا چسبيده به يک جای يه وجبی تازه استقلال يافته... گفتم : والله چيز خاصی من دربارشون نشنيدم ...  گفت : چرا خانم.... من يه دوستی دارم که يه بار با يکی از اينا برخورد داشت.... گفتم : خب گفتش : بله... اون آقا خيلی دست و  دل باز بوده و دوست منو دعوت می کنه و .....من که هنوز مونده بودم خب کار اون آقا چی بوده در ايران و اين خانم ... دوست ايشون... بالاخره دعوت به کار اون آقا رو قبول ميکنه يا نه و الان در چه وضعيتی هست که خانم سرشو کج کرد در گوشم گفت: اون آقا دوست منو هيچ کاری هم نکرده ... همه ی اون خرجا رو همين جوری کرده..... همين جوری بدون هيچی......با آذربايجانيها کار کن!!!!

عاشق اون ديالوگام که همه چی رو ميريزه به هم!

لینک
   به : توهم معجزه ی جفت هفت پيامبر بی تاس   

- چشم در برابر چشم.... دست در برابر دست... لوزالمعده دربرابر پانکراس... چيز در برابر سه نقطه..... خلاصه جمع تمام اين اعضا و جوارح می شود يک انسان کامل و تو به جرم قتل يک انسان کشته خواهی شد.

- اعتراض دارم عاليجناب! قبول دارم که جمع اين دل و روده ها می شود يک انسان ولی آنی را که من کشتم اصلا آدم نبود.... اسطوره ی نقصان بود چه برسد به يک انسان کامل ... در ازای همچو منی می با يست ۵ نفر از آنها کشته می شد.

متهم در همان زمان فکر کرد که آن ۵ نفر چه کسانی می توانستند باشند و زير لب با خود زمزمه کرد: ماتريکس يوحنا – بلقيس صفرا – سفليس صغرا -چل گيس احيا – و هر چه کرد نام نفر پنجم را به خاطر نياورد.

لینک