گريز از مارکز۳   

لويی کم کم جوابهای مرا يک خط در ميان می داد و مثلا می خواست به من حالی کند که : "هی داری انتظاراتتو زيادی می بری بالا! ". او که اوايل هميشه پيش قدم بود و اصلن اين بازی اختراع خودش بود ديگر در طول روز يک بار هم به دست های نازنينش زحمت نمی داد که حتا يکی از آن تقه های يک و نيم باری که معنی دلخوری ميداد به ديوار بزند!. او به خيال خودش کنترل جريان را به دست گرفته بود تا من زياده روی نکنم. آه لويی! حالا که ديوانه بازی های من توی قنادی کار دستم داده بود ؟ آه ديوار گرم پشت من! جايگزين انتقامی کدام کس و کارت شده بودم که بايد تلافی سادگيهای گذشته ات را من پس می دادم؟!!

از آخرين مشتی که به ديوار زدم و جوابی نشنيدم يک هفته می گذشت . دستم هنوز درد می کرد که يک روز ديدم سويتی - دختر لهستانی کوچک اندامی که تازه استخدام شده بود- دارد با قاشق بستنی ۲ ضربه ی متوالی يکنواخت به ديوار می زند. ديگر هيچی نفهميدم تا اين که خودم را ديدم که شانه های نحيف دخترک را تکان می دهم و فرياد می زنم: "هيچ معلومه چی کار داری می کنی؟" که دخترک با چشم های ترسيده اش گفت که می خواسته بستنی های چسبيده به قاشق را بتکاند و معذرت خواهی کرد بابت کار غير بهداشتی ای که انجام داده بود!

من از قنادی اخراج که شدم هيچ - بايد به اداره ی بهداشت روانی کارکنان هم خودم را معرفی کنم تا برای شغل بعدی گواهی سلامت روانی بگيرم!

 

* يکی نيست توی کتاب رفتار شناسی فرانسويان بنويسد فرانسويان مردمانی هستند سخت احمق که هيچکدام به خاطر نمی آورند در کدام کتاب آگاتا کريستی نوشته بود چگونه می شود يک کيک يک نفره را سمی کرد که توی طعم و مزه اش اثر نگذارد؟

لینک
   گريز از مارکز ۲   

ديوار پشت سری من يعنی همان جايی که می ايستادم - ديوار پشت سری لويی بود يعنی همان جايی که او می ايستاد. تمام حواس من در بيشتر اوقات به همين نکته بود که ديواری اين جاست که پشتم به آن گرم است. روز ۱۴ ژوئن بود و من حاضرم قسم بخورم که اولين تقه ی معنی دار را او به ديوار زد و من جوابش را دادم که يعنی من هم اينجام و پيغام های ما اين جوری رد و بدل می شد. بعدن  اين ضربه ها زبان حرف زدن بين من  و لويی شد. ۲ تا تقه ی محکم يعنی من اينجام و به تو فکر می کنم. يک تقه ی محکم و يک نصفه نيمه يعنی که بهت فکر می کنم ولی ازت دلگيرم. چهار تقه ی بی فاصله و يکنواخت يعنی ناهارمان را می توانيم با هم بخوريم.

 چه روزهايی که توی همهمه ی مشتری ها که دلم می خواست همه شان لال و خفه می شدند - گوشم به تقه های ديوار بود و چه وقت هايی که سينی شيرينی کارگرها اتفاقی به ديوار می خورد و من از جا می پريدم و چشمهای مبهوت و گشاد صاحب قنادی به من خيره می شد و من بی اعتنا به او از اين و آن می پرسيدم : تو بودی که به ديوار خوردی؟!  من با عادت هميشگی مراعات کن و از خودگذشته ام که می خواستم در جواب دادن به اين ضربه ها تاخير نکنم و هميشه بوی گل بدهم! چه روزها که با شيرينی خامه ای و دونات و کروسان مشتری توی دستم - به سمت ديوار هجوم نياوردم!

(لحن پشيمون و افسوس خور راوی بد داره قصه رو لو ميده ! ولی خب اينم يه جورشه)

لینک
   گريز از مارکز!   

در زندگی دردهايی هست که مثل خوره چيز آدم را می خورند....

درست يادم می آيد از همان ظهرهای گرم پاريسی بود در قنادی لامزون دو پاقی که با لويی آشنا شدم. از آن روزهای وسواسی ام بود که به سرم زده بود کاشيهای ديوار ما بين قنادی و بيسترويی که لويی توش کار ميکرد را بشمارم. چند روز بود که دايم فکر می کردم که چرا ديوار اين طرف و آن طرف قنادی با هم تقارن ندارد. گرچه می دانستم صادق هدايت هيچ از تقارن خوشش نمی آمد و مسخره اش می کرد و من هم چند سالی به تقارن بند نمی کردم ولی آن روز زير لب غر غری به هدايت و زخمهای خوره ای و لاغری سبزی خواری اش کردم و با شتاب رفتم که کاشی های اين طرف و آن طرف در خارجی قنادی را بشمارم و اين کار را تمام کرده بودم که ديدم لويی تمام مدت داشته مرا تماشا می کرده بدون آنکه عکس العملی نشان بدهد و اين همان چيزی بود که من دوست داشتم... يک آدم غير فضول که بعدا متوجه شدم اين بی تفاوتی اش که شبيه خود من بود شروع يک اسکيزو فرنی خفيف بوده است. يعنی همان فضيلتی که دوست داشتنی اش کرده بود!... يک روز هم آمد به قنادی ما و به من به شوخی گفت : می شه يه کيک يه نفره برای تولد زنم درست کنی و توش زهر بريزی؟! و چشمان من چنان برقی از خوشحالی زد نه از اين که می خواهد زنش را بکشد از اين که يکی ديگر مثل من هست که با تنبلی کشدارش به جای دويدن دنبال طلاق حاضر است عمرش را هدر بدهد ولی داستان را به دست بيل سرنوشت بسپارد.

(دستم خسته شد ادامه دارد...)

لینک