ju suis Dezire   

الو....سلام جناب بناپارت! من دزيره هستم... يعنی همونی که هفته ی پيش زير نور شمع باهاش شام خوردين و از قدرت برتر و پنهانی معشوقه ها گفتين بعدش من هم گفتم اتفاقا من خيلی دوست دارم به جای ژوزفين ، دزيره ی شما باشم ... همونی که وقتی ناپلئون شمشير واترلو رو به هيشکی پس نمی داد به اون دادش و خودشو تسليم کرد.... شما هم گفته بودين ای ول ... نمی خواد خودمونو به آب و آتيش بزنيم.... ژوزفين هر کی باشه در برابر نفوذ شما روی من عددی نيست.....بهتون نگفته بودم خيلی بدم مياد وقتی که همه اش هفته ای يه بار زنگ می زنم منو بذارين رو انسرينگ ماشين؟..... ناپلئون جان شمشير واترلو مال خودتون ....اصلن بدينش به عمه تون.... گوشی رو وردارين....ناپلئون گوشيو وردار ديگه!

لینک
       

 اون موقع ها که دانشجو بودم .... وقتایی که ویرون می شدم ..... همین لوازمی رو که این بالا میبینید با خودم برمیداشتم و میرفتم..... داشتم فکر میکردم که این زن .. همین زن بالا.... باید کجای کار باشه که میخواد اینا رو بفروشه.......

لینک
   دو چشم در سينی نقش اصفهان بدون دل!   

خدا بگم چی کارت نکنه خاتون! از وقتی تو فالم ديدی که يه مردجوون که بدقلق- هایپر - از اينور به اون ور بپر - هم هست، دلشو می ذاره تو سينی و واسه من مياره.... چشام در اومد از بس که به نقش سينی ها خيره شدم.... از نقش گل مرغی تا گه مرغی تا ورشو تا نقره ی اصفهان تا کلاهبرداری آب نقره روی مس کرمان......تو سينی ها غير از همان چای هيچ خبری نبود!!!!حالا تازه اين که اولش بود! پس کی می خواد بقيه اش تعبير شه که خودت می دونی و خودم!

خاتون جان نمی شد يه کم خوش قلق ترش رو می ديدی واسه ما؟ 

لینک