find a way to concentrate   

یک حشره ی سمج با پاهای خارخاری و لاک سفت – از صبح به شلوارش چسبیده بود. می دانست با یک تکان می تواند بتکاندش تا بیفتد ولی فکر کرد که یک موجود- یک نقطه ی ثابت -  توانسته به او کمک کند تا  تمرکزش را به دست آورد. دکتر گفته بود برای کنترل افکار و هیجانات پرت و پلایش به تمرکز احتیاج دارد. گفته بود بايدهمه را جمع و جور کند تا بفهمد چه می خواهد و اول باید چه کند. همسرش هم به او می گفت برای لذت رسانی بیشتر و ایجاد تاخیر و کنترل احساسات رختخوابی باید تمرکز کند. دکتر خانواده هم به او گفته بود که برای اجابت مزاج به موقع و پیشگیری از یبوست مزمن و در پی آن سرطان کلون و روده ی بزرگ و کوچک باید مدتی روی دستشویی بنشیند و تمرکز کند. حالا راهش را پیدا کرده بود - راه تمرکز را- فقط نمی دانست چطور حشره را توی رختخواب ببرد یا جایی به سنگ توالت گیرش بدهد. 

لینک
   رمانس تلخ!   

زن بدن خيس و گرمش را دور بدن مرد پيچيد و با دهان گرمش در گوش مرد گفت: تا هميشه می خواهمت.... تو هم با من بمان.... دوست دارم باشی .... هرجور شده... فقط با من... فقط! مرد دستش را روی لبهای خيس و نرم زن کشيد و آرام گفت: هستم!

زن داشت بند کمر پالتوش را می بست و پشت به مرد ايستاده بود که مرد آهسته آمد از پشت سر و دستش را توی جيب زن برد و بيرون آورد. زن گفت : پول را که قبلن...مرد گفت: نه اين فقط به خاطر آن بود که اين دفعه خيلی واقعی بازی کردی...يعنی واقعی بود انگاری... حس کردم حرفهای خودت بود!

زن که رفت ، مرد فکر کرد کاش اين حرفها حقيقت داشت و زن به خاطر پول اجير نشده بود که چيزی بيشتر از يک هم خوابگی ....، هنرپيشگی کند.

زن که بيرون رفت فکر کرد کاش به پول احتياجی نداشت و به مرد می گفت که آن حرفها حقيقت داشت!

لینک
   من مامانمم يا نوستالژيای ترخون!   

دلم می خواست بلد بودم کی مربای به قوام مياد و می شه توش مغز گردو ريخت....

دلم می خواست تو يخدونم پر از مايه ی دلمه و کوفته و يه مشت غذاهای نيمه پخته ی ديگه بود که تا مهمون اومد هول نشم و سفره بندازم ازين سر تا اون سر....

 دلم می خواست چادر گل گلی ام بوی ترخون می داد و با آب و تاب برای زن همسايه تعريف می کردم که چطور برنج خوش عطر دم سياه ری دار رو از ۲۰ نمونه ی ديگه اش تشخيص دادم...

دلم می خواست با ريتم هاون سنگی برقصم...

دلم می خواست يه تلگراف برام می اومد با خبر خوش....

دلم می خواست واسه ی همون خبر خوش ، خانم خياط رو خبر می کردم که دامن دورچين ام رو پر چين تر از پارسال بدوزه که قر بدم و راه برم...

 دلم می خواست واسه همون خبر خوشه ميرفتم سلمونی و بند می نداختم و توی آينه اش چش خمار می کردم و لبمو غنچه و بلندتر از هميشه به خانم سلمونی می گفتم دستت درد نکنه چی ساختی! که اونم با بدجنسی بهم بگه : سرخاب سفيداب آدمو رعنا می کنه... يک شب نباشه آدمو رسوا می کنه!....

 دلم می خواست به همون زن همسايه پز می دادم که مهمون عزيز دارم و واسه همين هم همه ی کارامو جلو جلو کردم... ترشی انداختم... مربا پختم ... ميوه برگه کردم و خشک کردم.... آبليمو و آبغوره مو گرفتم.... آی آبغوره گرفتم.... آی آبغوره گرفتم......

لینک
   درود بر فضولات حيوانی انسانی سياسی اجتماعی!   

خط خطی بی هدف.... مغزه انگار خالی خالیه.... گفتنی هام به درد خودم هم نخورده....دیالوگ که صد رحمت به مونولوگ..... مشترکاتم با آدما شده یه مشت غرغر الکی که هر کس به دلیلی به همونا می رسه.... آدما با آدما فرقی نمیکنند(یا می کنند؟) کسی وقتی واسه درک کردنت نمی ذاره( یا می ذاره؟) اوووووه چه انتظاراتی داری مادام باترفلای تو هم ها!.....یه مار نفرین شده یه وقتا این دور و برا بود... تا چشمشو دور دیدیم دلم می خواد بگم... به قول همون شاعر نازک دلمون ... فعلا دونه اناری....پوست سیبی ...پوست  خربزه ای ...پوست شقایقی! چیزی هست...خدا این کود و فضولات رو ازمون نگیره....که لااقل محصولات کشاورزی بالا نجاتمون بده!  

لینک