پروزاک   

شربت تمرهندی هم هست .دعوت کشیش دهکده هستم به صرف شربت تمر هندی و  خیابان های درختی و مرطوب و آفتاب ملایم تابستان ایتالیا. انقلاب لابلای زندگی و خنده ....من و سیلونه....روزهای خوبی داشتیم.... حالا اگرچه هر روز سرک می کشم توی یک کافه ی امریکایی و سرم را می دزدم که کسی تنهایی مرا نبیند... ولی هنوز هیاهوی زندگی هست وقتی که تصادف می کنم با جوانکی و قبل از هر بحثی دو دکمه ی بالای بلوزم را باز می کنم و جوانک هیچی را نمی بیند و فقط خسارت اش را می خواهد.... من و آلبرتو موراویا... دور هم بودیم... مستاصل ولی دور هم بودیم.... بدشانس که نه ...می گويند به خودت نگو بدشانس...ولی یک جور اتفاق همیشه سر من باید می آمد....برای اولین و آخرین بار به یک هاوس آو بلوز بروی توی شیکاگو شهری که به موزیک بلوز معروف است ... بعد بگویند خب امشب استثنائا برایتان یک گروه هارد راک دعوت کردیم...الان همه چیز خوب است... زندگی هست... برف را می بینم... هوای درختهای کنار جاده را دارم... آنها با برف زیباتر هم می شوند... ایتالیایی های سرخوش هم هستند ولی به من چه آنها داستان بودند و آفتاب مال خودشان بود... زن همسایه از زندگی سرشار است... من می بینم... یادت به خیر تو که می گفتی خودرو ام(نه ماشين ام و تابلو بود که توی يک شرکت خودرو سازی کار می کنی!) از چهارراه سئول می گذرد و چرا شهروندان مراعات نمی کنند و ما می خندیدیم و به حرفهای ات می گفتیم اراجیف.... حالا دکترم می گوید همان ها زندگی بوده اند. همان شهروند و معضل خودرو و چرا خیابان را یک طرفه ساخته اید... می گوید همین ها بوده است. من چرا از مظاهر طبیعت همان گربه هه ....که له شده... ول اش کن حال همه به هم خورد دیگر...همه می دانند...سرم را بالا می گیرم که آشغال های ... حالا هرچه... از همان ها نبینم... شربت تمر هندی هم توی سرت بخورد.... مادرم فقط تمر هندی را توی قلیه ماهی می ریخت.... برف ها آب شده اند و هوا خوب است.... من سرم را از توی هیچ کافه ای نمی دزدم... ولی یواشکی به همه ی آفتاب های ایتالیایی و کافه های همینگوی و سیالات جادویی و هرچه دل ام بخواهد فکر می کنم .... و لبخند می زنم.... پدرسگ موذی... تا لبخند نزنم که لبخند نمی زنی.... همین دنیا را می گویم که معطل است اکو کند.... تقصیر این یونانی هاست که هر کوه و بیابانی که رسیدند یک گاد و گادس کاشته اند.  

لینک
       

همون اول هم که که همه پی خرید بذر و آبیاری و برزگر و بازار و مظنه ی امسال و پیاز و نوبت آب و انبار سیب زمینی بودن،  بابای من سرش تو قرآن خطی اش و لابد  کتاب جامع التواریخ و فارسنامه بوده و فارغ  از ده و کشت و کار می نشسته به رفتار شناسی  مش کاکاخان و حاج پرویز و عامو باباخان و کهزاد ....ده  رو که تاب نمی یاره یه امضا می ده که از زمین و چاه و ارث و میراث هیچی نمی خواد مگر یه خرج راه تا آبادان تا بره تو شرکت نفت.....هجرت رو هم لابد لای کتاباش از حضرت محمد(ص) یاد گرفته بوده....حالا اگه می شد برگشت  به اون وقتا دلم می خواست بهش می گفتم آقا  می موندی تو ده... تا من هم مثل دخترعموم معصومه تمبون قری رنگارنگ می پوشیدم و می رفتم سر جوب آب ظرفا رو با کاه گل می سابیدم و بعد تا طاق آسمون می چیدمشون رو کله ام و قر میدادم و برمی گشتم خونه و کنار بع بع گوسفندا آب از چاه می کشیدم بیرون و گوشتی بار می ذاشتم و بعد کشک گلوله می کردم و بعد مشک می زدم و بعد شیر می دوشیدم و بعد میرفتم پای قالی و با شونه رو  روی رج های بافته شده می کوبیدم و به هیچ موسیقی دیگه ای نیاز نداشتم و سبزه سبز می کردم برای عروسی ام و خونه ی جدیدم و می پاییدم چشمای مشتاق پسر عمه ام رو که لابد نامزدم بوده و تو لپام خون میدوید از تصور حجله خونه ای که با بندهای انجیر و انار و پارچه های سبز و سرخ تزیین شده بود...

همیشه محو حرکات محکم و صدای بلند و شجاعت و بی توقعی شون بودم و دوست داشتم چشمای سرمه کشیده ی نوزادا رو که عین شکلات دست و پاشون رو قنداق کرده بودن و ماچشون که می کردی بوی کشک می دادن....و بعد هم گپ و غیبت های شبانه که عجب شانسی داره سهراب مش کاکاخان که زن اش دوقلو پسر زاییده و بزش دوقلو دختر!...کی کار داشت به هراس حمله ی اتمی یا مجوز نگرفتن کتابا تو ارشاد!.....حالا دیگه آقام نیست که برگرده تو ده .... ولی می خوام یاد بگیرم به سادگی لذت بردن رو میون این همه آدمایی که هنرشون غر زدن و ناامید کردن همدیگه اس.... بس که به جای زندگی کردن به  زندگی فکر کردیم نفهمیدیم چه جور نصف اش رفت !

لینک
       

در طول اين سه سالی که اين وبلاگ را می نويسم اين اولين باری است که نقل قولی از کسی ديگر می آورم.....اين را ويليام فاکنر موقع گرفتن جايزه نوبل گفته:

من پايان انسان را نمی ‌پذيرم.
آسان است که بگوييم انسان فنا ناپذير است زيرا او تاب می ‌آورد و تحمل می ‌کند.
زيرا وقتی که آخرين دينگ دانگ فنا صدايش تغيير کرده است و از آخرين صخره ی بی ‌ارزش که بدون موج در آخرين غروب سرخ مرگبار آويخته است، محو شده است حتا در آن وقت هم صدايی باز خواهد بود که متعلق به بانگ ضعيف و پايدار انسان است که باز هم صحبت      می ‌کند.
من اين را نمی پذيرم.
من باور دارم که انسان نه تنها تحمل خواهد کرد بلکه فراتر از آن او فائق خواهد آمد. او فنا‌ناپذير است نه به خاطر اين‌که تنها موجودی ست درميان جانوران که صدايی پايدار دارد. بلکه به اين دليل که يک روح دارد. روحی که قادر به داشتن شفقت و فداکاری و تحمل است. وظيفه ی شاعران و نويسندگان اين است که در رابطه با اين چيزها بنويسند.
مزيت نويسنده اين است که به انسان کمک کند که تاب آورد. که قدرت روحی ‌اش را بالا ببرد. با يادآوری آن‌چه که شکوه گذشته است مثل شجاعت و افتخار و هنر و غرور و شفقت و افسوس و فدا به او کمک کند که تاب آورد.
صدای شاعر نبايد تنها پيشينه ی نيک انسان به حساب آيد . بلکه می ‌تواند يک تکيه‌گاه باشد. يکی از ستون هايی که با تکيه برآن ها بتواند تاب آورد و پيروز شود.

لینک