بامداد خمار!

به سید مصطفی امام می گم عکسی رو که ازم گرفتی تو وبلاگم می ذارم تا خیل عظیم خوانندگانم !ببینن و تو معروف بشی!! بهش می گم دفه ی دیگه عکسات به کاراکتر من نزدیکتر باشه لطفن.....این خانوم گودی گودی و متفکر و ملیح و ملایم و ملین! و مصلح و کتابخون و کتاب نویس و خیرخواه و یتیم نوازی که از من افتاده اینجا, همه ی من نیست ها! می گه داداش قربونتم ! من از اون عکاسی های اون جوری بلد نیستم!

لینک
   وصيت   

کوچک ترين پسر خانواده ی جواهر فروش زنجيره ای شهر که به آی کيو معروف بود، تنها کسی بود که موقع مرگ پدر بالای سرش بود. او با هق هق پر صداش وسط سرسرا نشسته بود. همه سراسيمه دورش جمع شده بودند. او وسط هق هق می گفت : کاش پدر آخرين کلمه را هم گفته بود.... کاش پدر آخرين کلمه را..... خواهر بزرگه يک ليوان آب دست او داد و سراسيمه پرسيد: مگر پدر چه گفت که آخرين کلمه اش را نتوانست تمام کند. آی کيو گفت: پدر گفت که "ای کاش می توانستم يک فنجان قهوه بخورم بدون شير و...... "   آه کاش کلمه ی بعدی اش را هم گفته بود ......

لینک
   ?its a sin   

 

برای توازن و سلامت روحی بعضی از مردان به بيش از يک زن احتياج است و ايضن برای تکميل و توازن روحی بعضی از زنان به بيش از يک مرد.

پ. ن:   من؟ من؟ ....... منو که کشتن!!

from a " married but looking" yahoo profile

لینک