وعده ی ديدار بهاری   

در اين روز خجسته ی بهاری ( که دل می تپد با بی قراری) در اين صبح دل انگيز ارديبهشتی( اگر گفتی چه در ما هِشتی؟) در اين روز فرخنده که طبق بند ۷۲ قانون تامين اجتماعی، کارگران کوره پزخانه با ۲۵ سال کار ناپيوسته و ۲۰ سال کار پيوسته بازنشته اعلام می شوند، در اين فصل که کارگران فصلی هم مشمول قانون فوق می شوند( برای کسی که عادت داشته باشد از پايين به بالا بنويسد هيچ وقت قانون فوقی وجود ندارد) در اين روز که پرندگان مهاجر بسيار مرغانه با آنفلوانزا جنگيدند و زير بار مرگ نرفتند و سرفراز او ولادی وستوک برگشتند، در اين روز که دزدانه بوی رنگ خط کشی سفيد اسفالت را بو می کشم تا به اعتياد به بوی قير و رنگ محکوم نشوم و جلسات دوازده قدم را نپيمايم. در اين روز که پادشاه نپال دموکراتانه با انتخابات توافق نمود، در اين ساعت که مثل باتلرِ ايشی گورو عشقم را دروغی لابلای فخر کلماتم قايم نمی کنم، می خواهم با تو وعده ای بگذارم و به تو ثابت کنم که اسم اش آن نيست که تو می گويی فقط بعضی وقت ها کمی گروتسک خونم بالا می رود.  دعوت مرا به صرف بوی واکس بپذير!

 

لینک
   صبوری طرف خاکی بر سرم کرد يا چرا از صافی دهن باباطاهر درس نمی گيريم؟   

خب چيزی که من خواستم بگم در واقع اين نبود... يعنی اگه تو سر سوزنی حس می کردی که من چه حالی می کردم با برگ هايی  که بهش می گفتيم هليکوپتری....ميدونی عينهون هليکوپتر هم بود... فِرِش که می دادی همون جوری هم می چرخيد...تو همونو گفتی... مامانم هم ميگفت.. فريدون هم می گفت... زهره هم می گفت... می گفتن زياد حرف می زنی... اما لااقل اگر يکی شون يه کلمه می گفت که بابا فهميدم چی می گی که من ديگه اون قد ادامه نمی دادم.... اصلن چی خواستم بگم که اينو گفتم؟...که همينی که آدميزاده انگار معطله که يکی بگه فهميدم... اين می فهمم و فهميدم خيلی خوبه...هيچ کاری هم نکنه و فقط بگه فهميدم خيلی خوبه... گيريم که تو زندگی اش اصلن برگ هليکوپتری نديده باشه... آخه معلومه همه مثل هم که نبودن... تو مال اردن بودی من مال ايران... ببينم حجله خونه ی مامان بزرگ تو هم بغل طويله بوده؟...تازه حجله خونه نه و حنجله خونه...تو وقتی بابات می ره خواستگاری مادرت ... مادرت داشته رو درخت توت می خورده؟....معلومه که تو نبايد بفهمی که من چی می گم... ولی برگ هليکوپتری رو گفتم شايد درختای اردن هم داشته باشه که اون رو مثال زدم... يه کلام می گفتی می فهمی ديگه....مگه شما هم مثل ما مسلمون نبودين؟ و الطين و الزيتون نداشتين؟...(طا بود يا ت دو نقطه؟)گفتم شايد از اون درخت برگ هليکوپتری هم داشتين....اين تيتر هم که می بينی اينجاست مال يه چيز ديگه س... باز هم نتونسته بودم خوب بگم که چی می گم...يا کم می گم يا زيادی می گم....اين بود که اون حرفا رو پاک کردم....خب... همين.

لینک
   پوشش پلنگی   

ـنميای پايين؟

-خودت گفتی چه نسبتی دارن...

-بابا کی ميره بالای يه همچی جايی که...

- خودت گفتی عدد بعدی رو حدس بزن....

- من غلط کردم... با يه پتو ميرن اونجا؟

- ۵-۸-۱۱-۱۳

- من گه خوردم... الان يه هفته اس رفتی اون بالا کز کردی...

- من گفتم ۵ به اضافه ی ۳ می شه ۸ بعد همون ۵ به اضافه ی ۶ می شه ۱۱ بعد همون ۵ به اضافه ی ۹ می شه ۱۳... من گفتم ۱۳

- غذا چی می خوری اون بالا؟...بيا پايين می ميری...

- کور خوندی... تازه فهميدم چی باشم خوبه...ادای زنای دلسوز رو در نيار... يه ننه دارم به اندازه ی کافی حال مو به هم می زنه...

- اگه بلايی سرت اومد به من چه... با اون پتوی پلنگيت... يه جوری پيچيدی دور خودت مثل اسيرای لهستانی منتظر مرگ...رفتی زير آنتن تلويزيون روی شيب شيروونی که بگی چی؟

- تو از من سوال کردی نسبت پتوی پلنگی به تختخواب مثل نسبت آنتنه به چی؟

- خب...آره گفتم...؟

- من هم گفتم به پشت بوم...

- خب غلطه... پتو تخت رو می پوشونه ...ولی آنتن چی رو می پوشونه؟

- آنتن می تونه منو بپوشونه... سايه اش بالای سرمه ....می بينی که...پتو هم می تونه...هر چيزی  که دل ام بخواد می تونه منو بپوشونه....آنتن، پشت بوم رو پوشش می ده... پوشش خبری... اينجا خيلی خبرا هس...

- چی رو می خوای ثابت کنی؟

- تو گفتی تو همونی هستی که لابلای حرفات مياي... تو گفتی تو رو لای حرفات پيدا کنم... تو گفتی دوس داری پيدا بشی... اينا اونيه که تو می خواستی...من ۵ به اضافه ی ۱۲ روز  همين جا می مونم....می دونم ته دل ات داری به من افتخار می کنی... ولی هميشه رل بازی می کنی که دستت رو نخونم...خوب می شناسم ات نه؟

 

لینک
   ديميتری   

گفت اسم اش ديميتريه....با مادرش تو اتوبوس واحد آشنا شديم...من و محتشم خانوم... فصل خرمالوها بود... يادمه يکيشو نشُسته نشُسته دهن ام گذاشته بودم... کال بود... عين خاک اره تو دهن ام پاشيده می شد...بعد عين چرک زير کيسه فيتيله ميشد رو زبونم...دهنم -هم اومده بود... خانومه اوووووووون زمان سه هزارتومان داده بود بابت مش موهاش....محتشم خانوم همين رو که فهميد (قبلش فهميده بود يه پسر داره به اسم ديميتری) جای دخترش رو پهن کرد... خانومه رو دعوت کرد به صرف فسنجون... بهش گفت بهترين غذای ايرانيا فسنجونه- بهترين ايرانی هم که فسنجون بلده منم....از دار دنيا همين يه رقم غذا رو خوب در می اورد...منو هم دعوت کرد...ديگه اونجا بودم و نمی شد به من هم نگه....دختر محتشم خانوم اون بالا بالا نشسته بود و يه ظرف سيب جلوش گذاشته بود... يکی شو ورداشته بود و تو دست اش قر ميداد از پشت اش چش و ابرو می اومد... خوب شد اين آدم و حوا رو از بهشت انداختن بيرون بابت سيب خوردن شون وگرنه مردم-من جمله حسن کچلِ علی حاتمی - با چه زبونی می خواستن بگن چی چی می خوان.... ديميتری هم اومده بود... با خانوم فرنگيه.... ديميتری نگو ده متری بگو... عينهو چنار امامزاده داوود...بعد ده متريه گفت... می تونم يه دِيت با دخترتون داشته باشم؟...محتشم خانوم هم ذوق کرد فکر کرد از دخترش خواستگاری کرد....تو نگو فقط خواست ترتيب اش رو بده و بعد هم بذاره بره....دختره هم از خداش بود... بالاخره اينی که می خواست مهر و موم واسه نکير منکر نگه داره-لا اقل کم داد دست يه فرنگی خوش قد و بالا ....پسربچه های تخس کوچه هم تا مدتها وقتی دختره رو می ديدن می گفتن ديميتری ديميتری ... ده متری ده متری....نمی دونم خبر چه جوری درز کرده بود....محتشم خانوم اينا از اينجا بار کردن....ولی الحق و والانصاف که فسنجون درستی داد بهمون اون شب...دستش طلا...

لینک