و حالا همه منظم و یکسان روزهای تعطیل خوشحالی می کنیم- این حجم انسانی که از یونیفورم ها کم می شود

یک گوشه ی سقف نشستم و خودم را نگاه می کنم. چشم های ام را در جعبه ای سبز بسته بندی می کنم و کنار می گذارم. چشم ها برای بعد. چشم ها واسطه اند. چشم ها همانهایی هستند که نمی گذارند آن رودخانه سر به بیرون گذارد.   در بقیه ی من رود سرخی شاید نارنجی ای جاری است که دست بچگی های مرا می گیرد و می برد پشت چاپارخانه نرسیده به بازار وکیل و کفش های مخمل زرد می پوشد. تا به بازار برسم زن شده ام. که بوی  ادویه یاد ناهار وگرسنگان منتظر در خانه می اندازدش و پا تند می کند. یک گوشه ی سقف نشسته ام و خودم را نگاه می کنم که راه و بیراه عاشقانه در جسم مس کوب نوشته ی سردر اداره ی معادن و فلزات حلول می کند و بوی اصفهان می آید.یک گوشه ی سقف نشسته ام و خودم را نگاه می کنم. به انقضای پیش از تولید به تاریخ گذشته از مصرف. به نظمی که هفده بار خنده را در روز توصیه می کند با آب معدنی . خودم را نگاه می کنم و عیسا را از راهبندان پارک وی می شنوم که گفت مگر آدمی می تواند سر بر یک جا گذارد که زمین جولانگاه اوست. رود سرخ را هم بسته بندی می کنم و برایت می فرستم. و گوش های من دروغ نمی شنود. آن که آن گوشه ی سقف نشسته این را می گوید. او می گوید بازی تمام شد دست های ات را بشوی تا ناهار بخوریم.

لینک
   i'm begging u please gimme khoms o zakaat   

down on my knees im begging u...please please don't leave me...i beg u i beg u plz plz plz...

بلد نیستم از اینا بگم... ولی بلدم بگم اگر خمس و زکاتی داره لبهات آی به من ده که فقیر و مستمندم....

لینک
   و آنگاه خداوند ...   
بابا همون موقع شم که فکر می کردین من بچه ام و بهم میگفتین تو معصومی دل ات پاکه و برا ما دعا کن و واسه خودتم دعا کن که معدل ات بیست بشه...من دعا می کردم پسر بزرگه ی آقای فرخیان رو یه جایی گیر بیارم ماچش کنم یا می گفتم الهی این دفه دیگه اگه اون پسر چش آبیه توی راه سالن ژیمناستیک بهم چشمک زد کورم کن اگه جوابشو ندم...
لینک
   من الجنّة و االناس   

خالی شده ام سبک شده ام شفا یافته ام.... ایکس رِی حتا نشان نمی دهد که توی من چه بوده است شاید روزی حتا...خالی شدن خوب هم هست... صدای تپش قلب ات نمی آید کوب کوب... الذی یُوَسوِسُ فی صدورالنّاس نمی آید هی گیز گیز توی مغزت و برود...سبک شده ام و حالا دیگر آن عرب می تواند مرا بیندازد آنجا که قبلن نی می انداخت... کاشکی آن عرب در پرتاب نی مقامی هم آورده بوده باشد .

لینک
   سيخ سيخ روايتی که سبز می شوند سمنو می شوند   

خب اگر بخاهی بی هدف (مثلن همین جوری حتا بی واو ِ بخواهی) که بالا بیاری(حتا بی واو ِ بیاوری)....و کس شر هایی از این دست.... حتا بی "عین" شعر که تو اگر دل ات بخواهد می توانی بگویی استعاره ای بوده از "چشم" یا "بینایی" و "بصیرت" که از کس شر افتاده باشد(...)چه می گفتم؟...هان... اگر بخواهی که بی هدف از همان دور دستی که ذهن که هیچ ، مادر ِ مادرقحبه اش هم به آنجا قد نمی کشد... همان ناخودآگاه که سیخ سیخ ازش روایت و داستان سبز می شود که نه... آنجا یک مشت حس و بو و تصویر و نه حتا کلمه است و با یک مشت آگاهی دیگر که بعد قاطی می شود و آنها سیخ سیخ کلمه کلمه سبز می شوند ازش... که بگویی من زنده ام که روایت کنم... از بوی سوسک گرفته تا جان آدمیزاد...که کاراکتر بسازی از خودت و جان بدهی به چند بدبخت دیگر.... و پشت همان کاراکتر که از خودت-همان من راوی- و از چند بدبخت دیگر ساخته ای قایم شوی...و این آروزی دیرین را به گور ببری که کسی به تو نزدیک می شود و می تواند تو را بخواند و می تواند تمام آن سیخ سیخ های سبز شده را دوست بدارد... از بوی سوسک گرفته تا جنازه ی زن جوانی که ناخن های اش را مانیکور کرده بود و جنین وار در خود گوریده  زیر پل علی بن حمزه افتاده بود قبل از این که آب باران بپوشاندش بامداد برادرت دیده بودش.... و از همان جا چه بد ...نچ نچ نچ... برای یک بچه ی ۸ ساله چه بد زود بود که بداند آن همه زيبايی با آن همه امید از خانه بیرون آمده و چه آن همه زندگی سرخ که به ناخن های اش مالیده بود، همه مالیده شد... و آن همه امید به زندگی جلوی چشمان ات چه ترسناک و مردد شد یک هو بی هوا... هوا بی الف هم که باشد معنی "آن" می دهد و مزه ی بوی سوسک می دهد و چه به تو خندیده بودند حتا تا حالا هم که می گویی" مزه ی بوی یک چیزی" می دهد.... و این ها را همین جورکی بی طرح مثل تمرین خط می نویسی که ببینی چطور چیزی از کجاهای آدم  بیرون می ریزد و می شود  این...

لینک
   کوفته با کاری   

خانوم هنرپيشه ای در وبلاگشون نوشته بودن:" به مغازه های آب انار فروشی محمد سر می زنين حتمن معجون انارش رو امتحان کنيد... باور کنين عاشق می شين..."

کلی من در کف اين تجربه مونده بودم که چطوری مخلوط آب انار ترش و دانه های انار به اضافه ی تيکه های لواشک ترش که اسيد سولفوريک پيشش آب نباته، و پشت اون تراوش آبشاری بذاق دردآور از هفت چاک زبونت،  می تونه ياد عشق و عاشقی بندازدت و اصولن آيا مواد خوردنی حالا اصلن گيريم شکلات که اين همه هم می گن، می تونه آدم رو ياد ملاطفات بندازه ....که خودم يه نمونه ش رو تجربه کردم و اون ميگوپلو با ادويه ی کاری فراوون بود... اونايی که مال خوزستان هستن می دونن چی می گم... و الحق که خدا به فريادشون برسه...ايضن به فرياد هندوستانی های عزيز...يه وعده ی ناهاری تناول کرديم و رِه به رِه دست بود که می رفت سمت ارسال اس ام اسِ فدات شم...

دستور پخت پيش خودم محفوظه.

 

لینک