شما هم به خدا بنویسید یا شما از برای خدا ننویس!   

بار الها! حول حالنا الی احسن الحال و الحول را سالی گفتیم و به آن متاع زربفت مبارکتان نگرفتید... یقین کردیم بسیار جنرال عرض کرده ایم... جنابعالی هم که سرتان شلوغ... خب حق داشتید... امسال با جزییات عرض می کنیم که ای باریتعالی دمی مورانه استدعا می کنیم که اشتان کوچری عنایت فرمایید.

خ. خاتون- ۵۶ ساله از تهران(از کتاب نامه هایی به خدا برای شب عید)

لینک
       

به خر گفتند فردا روز عید است گفت به من چه...

لینک
   تا من از چيدن گوجه فرنگی ها می آيم شما ها برسيد...   

درسته گوز ِ گوز بودم... همه چی هم بودها ولی به قول بچه ها خاک بر سر دهاتی ام کنن چندتا لیوان عرق کشمش رو سِک رفته بودم بالا ... بعدش هم دودره بازی تا ته جوینت رو خودم تنهاخوری تو بالکن زده بودم تا به خس خس و حنجره سوزه بیفتم... درسته که میخ میخ بوگیر قرمز و بیضی تو یخچال رو به جای گوجه فرنگی گرفته بودم و هرکاری می کردم نمی تونستم هضم کنم که چرا  گوجه فرنگی قلاب دار شده وبه نرده های یخچال گیر کرده...درسته خلط تو گلوم سنگین و کش دار شده بود و نه بالا می رفت و نه پایین می اومد و داشت خفه ام می کرد ولی خییییییییییلی قشنگ و تمیز شنیدم که تو دالون تاریکه ی  باریکه ی حیاط پشتی که یه آدم زورکی رد می شه دنبال دختره راه افتادی...اول اش صدای کش  کش  لخ لخ دمپایی ات اومد ولی بعددمپایی واستاد و دیگه صدا نیومد... دیگه صدا نیومد ...توی اون تاریکی... توی اون باریکی... همون وسط راه صدا قطع شد...خدا می دونه چقد طول کشید و شما دوتایی به اون سر دالون نرسیدین چرا؟ نه هیشکی فهمید و نه هیشکی دید...همون موقع که من سر یخچال بودم...همون موقع که اون گوجه فرنگی قلاب دار هی جدا نمی شد از نرده های یخچال...همه اش سر این وسواس لعنتی منه که گفتم اول گوجه رو در میارم بعد دمپایی می پوشم بعد می رم دنبالشون... بعد برم؟...نبینم بهتر نیست؟...    ببینم  که دیده باشم که نتونی زیرش بزنی... نبینم بهتر نیست که تصویرت خراب  نشه؟...بفهمم؟...یا دردم می گیره؟...این گوجه چرا کنده نمی شه؟...چرا قلاب داره این گوجه فرنگی؟.... کی اصلن به من گفت سالاد درست کنم؟این صدای دمپایی چرا نمی یاد دیگه؟...رد شین از این دالون تاریک لامصبا... شماها دوستای معمولی هستین...مگه نه؟...همه اش همینو می گفتین... الان هم رد می شین از این دالون... شماها فقط اتفاقی رفتین با هم هوا بخورین....الان این گوجه فرنگی کنده می شه من هم دمپایی می پوشم و میام... تا من بیام رد شین دیگه... رد شین لاکردارا...من این همه طول اش می دم دمپایی پیدا نمی کنم ردشین دیگه...

بچه ها که یهو ریختن تو آشپزخونه و به من خندیدن شماها هنوز نبودین... شما دوست معمولی ها هنوز نيومده بودين...

لینک
   زنانه-خيلی زنانه- خوشبخت- مثل زن عصرجديد چاپلين   

یه کمد آبی فلزی داشتیم .همونايی که تابستونا خنک ات می شه بچسبی بهشون.  لنگه ی اونی که دایی ام اینا ۴۰ ساله که یکی شو دارن.توش یه جعبه ی نارنجی روبان زده برات گذاشته بودم.  اول جعبه ی کادو رو خریده بودم تا بعد فکر کنم که چی باید توش بذارم.بعد تو هی قرار بود بیای و هی دیرم شده بود  و هنوز هیچی تو این جعبه نبود. بعد فکر کردم یه گلدون گِلی کوچولو بذارم توش. بعد تو گلدون خاک ریختم. هنوز گل نکاشته بودم که رسیدی. وای. من دیگه رفتم کنار که گند نزده باشم. بعد هی دعا می کردم که يه معجزه ای بشه و تو وقتی اون جعبه رو باز می کنی یه چیزی توش باشه.بعد تو رفتی سر اون کمد آبی. لباسات اون تو بود. از کار اومده بودی خونه که ناهار بخوری.  بعد من دیدم که یهو نمی دونم چی از تو جعبه ی نارنجی سبز شده بود که تو خوشحال شدی. بعد تو هم به من چند تا سکه ی بنفش دادی. سکه ی رایج اون مملکتی که من و تو توش بودیم از این آدامس بادکنکی های سکه ای بود که رویه ی زرورقی بنفش یا طلایی دارند. بعد من گفتم نه... سکه ها رو نگه دار به درد تو بیشتر می خوره. مثل این که تو راننده ی تاکسی نارنجی های اون مملکته بودی که من هم فکر کردم سکه ها به درد تو بیشتر می خوره.

 زمان تو خواب ديدن که به اندازه ی زمان حقيقی نيست، هست؟ ولی حساب کن به قد اون قد خوشبخت بودم .

لینک
       

چه نازه جنازه ....

.

.

.

اندوه اندود...

.

.

.

 

غرولندِ هندل (س) آلوادور آلنده...

.

.

.

جار ِ بیجار...

.

.

.

هی ی ی ی ی س... س ی ی َ ی ی  ه(شد روزگارم!)

.

.

.

حکم دل کم ِه؟ گِش ش (بابام سَن دَه!) نیز  زیاد ه؟

.

.

.

چند میلی تزریق از سوزن تیز تا عاقلی من آقای دکتر؟

 

 

لینک
   تور کوير نمک يا دسری برای آنها که از دسرهای شيرين خسته شده اند -salt dessert   

دردانه خاتونی در خونه داريم که سنس آو هيومری داره مثال زدنی... نمی دونم هم به کی رفته.... می گم صبحونه چی خوردی می گه کره مربا با (فرانسيس) نون کوپولا!...يا جار می زنه الميرا جان... الناز جان... التون جان...مادر بياين ناهار يخ کرد....يا می گه حراج بزرگ فصل به علت تغيير ناگهانی شورت...يه روز هم از سر کلاس فيزيک برگشته می گه فروغ اين ميله ی پلاستيکی هم خيلی بی جنبه است ها... می گم چرا... می گه آخه با مالش باردار می شه...

لینک
   شکرا ً جزيلا   

رو سرم ...چشم ... بالای چِشم... اعلام می کنم...یکی یکی..از طرف یه مرد خیکی...یک  عدد کَنه کادو شده به کُنه هر چی بود و نبودم ... البته ناگفته نماند ایشون از همون بای  بسم الله طلبکار ابدی من بوده ان و شیرین ترین خاطره ام برمی گرده به زمانی که ایشون مرا خطاب کردن "حیف نون شاشیدم تو کتابایی که می خونی" و من هم روم سياه کاشکی زمانی به دنیا اومده بودم که آقای آقام یه بِرنو تو خونه داشت که از شرمندگی شون در میومدم...چشم هل ندین... اعلام می کنم ... یکی یکی...هیچی به هیچی... از طرف ادوارد دست قیچی... همه ی حرفام و زبونم و نیش ام و زنبورم و انجیل و زبورم و قال و مقال و قول و قرارم غیر مجاز اعلام شد... یک دست مرتب به افتخار افتخار آفرین شون لطفن...از طرف دردونهْ دوستِ دم دمی ام...همدم دیوونه گی ام... یه سوت ممتد از تلفن زیمنس با پیغام  لطیف و مهربون  انسرینگ... کف کنید به افتخارشون... از طرف خودم که یه آدم حسابی ام...یه حساب بی حسابی ... یه به تخم ام تاریخی -به جا مونده از روز هشتم آفرینش که روز نام گذاری اصطلاحات دو کلمه ای حضرت آدم بود-... به همراه چندین بسته  خلسه ی تولیدات لبخندنشان تولیدارو و کارخانه ی حکیم و حضرت لقمان(از پیروان تنوری اصطلاحات دو کلمه ای حضرت آدم)... دستم درد نکنه...به افتخارخودم... مرتب کف کنید...

لینک