من هم عوض شده ام   

اولين بارش دقيقن يادم است که بچه بودم. هنوز مدرسه نمی رفتم. آغاجری زندگی می کرديم. می دانيد که گرمای آنجا آسفالت را آب می کند. از دست مادرم يا گاهی برادرم که دنبالم می کردند نمی توانستم پابرهنه به حياط بدوم. به همين خاطر زود گير می افتادم. اگر تنبيه مادر يا کتک کاری با برادرم در کار بود به جان می خريدم بس که سوزان بود هوا. داشتم می گفتم اولين بارش روزی بود که کلارا و هلن همسايه های ارمنی مان بايد دنبال من می آمدند که برويم استخر. من با وسايل شنام نزديک به سه ربع ساعت توی آن هوا منتظر بودم. هنوز خودم نمی توانستم مسير خانه تا استخر را پياده بروم. بايد از يک دره ی خارزار می گذشتم که گه گاهی سمندرها هم بهت وغ می زدند زل زل.چند بار به سرم زد خودم راه را بگيرم و بروم. عرق از بغل موهام راه افتاده بود. تصور آبی يک استخر خنک مرا سه ربع تمام آنجا وايستانده بود. نااميد برگشتم تو. يکی دو ساعت ديگر صدای هلن و کلارا از بيرون می آمد . دويدم بيرون . آنها را ديدم با موهای خيس - شاد و خندان از استخر برگشته بودند. من هيچی نتوانستم بگويم. فقط رفتم تو و گريه کردم. اين اولين بار بود که دروغ- فريب - نمی دانم خيانت را تجربه می کردم. بعدی اش اين بود :  توی مدرسه يک همکلاسی به من گفت که برای من يکی از همان شلوارهايی که معلم خوش تیپ ورزش می پوشيد خريده است و در ازای اش فقط من بايد يک جفت از همان جوراب هايی که پای ام بود برای اش بخرم تا شلوار را به من بدهد. من يک جفت از همان جوراب ها برای اش خريدم ولی حالا زرنگ تر شده بودم گفتم اول بده تا بدهم. ولی هنوز باورم نمی شد که دروغ گفته است. بهانه های هر روزش را باور می کردم. حتا روزی که قرار شد بروم خانه شان و شلوار را بگيرم دروغ اش را باور کردم که گفت: جلوی پدر و مادرم نمی شود....اين ها خبر ندارند! بعدی اش توی دانشگاه بود. شکوفه  صميمی ترين دوستم به من نگفت که از کجا امتحان می گيرند و گذاشت من در حماقت خودم باقی بمانم و او باخيال راحت رفت پيش شيوا و با جزوه های کامل او امتحان را خواند و فردا من هاج و واج فهميدم که درس ها را اشتباهی خوانده بودم. بعدی اش و بعدی اش تا آن کسی که گفت همه ی زندگی من هستی و فهميدم که تمام شش ماه گذشته اش را در تدارک عروسی با کس ديگر بوده است!.....ولی خب از زمان هلن و کلارا من هم فرق های زيادی کرده ام. مثلن ديگر بلدم به روی خودم نياورم که اتفاقی افتاده است. ولی اگر خواستيد به من دروغ بگوييد مطمئن باشيد که باورتان می کنم...

 

لینک
   من پريش ام   

من ...خرمگس ....تهران..... سن و سال ام هم ای ی ی ی دم دمای قير شدن هستم... شما لطفن از سايزهات بگو....اين سايز ی رو که من می گم با اون سايز توفير داره... می خوام بدونم تو چه قواره ای هستی....منظورم از قواره هم اون شاخصه های قد و قامت و استقامت نيست... چطور بگم.... مثلن ژامبون گوشت دوست داری؟.... يا کلکسيون پروانه؟.... ببينم اين سايز و ژامبون گوشت رو اصلن بدفهمی نکن... می دونی که چی می گم.... مثلن بذار از خودم بگم تا تو هم روشن شی... من دم دمای قير شدن هستم.... فکر کنم بيشترين استفاده ام برای تاريخ بشريت همين باشه... يه سوخت فسيلی که ۴تا چراغ رو روشن کنه....يا  بطری آب رو جوش بياره که يه بچه شير بخوره....دنبال اختراع يه دستگاه شمارش گر هم هستم که روزانه بشماره چند دفعه تو سرم بی دليل مياد "من پريش ام بلای جان خويش ام".... دم دمای قير شدن هستم ولی يه بار هم مثل فيلم های سوفيا لورن هيچ مردی بيچاره ام نشد... اگه يه شمارش گر بهم وصل بود بهت می گفتم چند دفعه از بچگی تو گوشم خوندن "وای دختر امان از وقتی که يه ذره ات رو نشون بدی... هرچی پسره بيچاره می شه!.".. مای خوش خيال هم اومديم يه ذره ناز و گوز واسه شوهره بکنيم ... همه اش ۲-۳ ماه هم از عروسی گذشته بود... زد و ۲۰ روز تموم با ما يه کلمه هم صحبت نکرد... ما هی گريه می کرديم اون خوش تر از هميشه زندگی شو می کرد....... جنون ما رای اعتماد نياورد.... اين شاهکاريه که تازه ريدم... جنون ما رای اعتماد نياورد - حالا فقط می نويسه که خوابش نبره.... ملتفتی؟

لینک
   u never know where u may be invited while walking   

مرد: چرا نه؟

زن دستش را پس کشيد و گفت: بس که به هيچ بند است آدميزاده... بس که هر چيز خوبی بی دوام است... آدم دل اش می خواهد خوشی های اش را ابدی کند... انگاری که دل ات بخواهد امضا بگيری که تا ابد همه چيز همين طور بماند... شايد خنده دار باشد... ولی نمی توانم لحظه را دريابم وقتی نمی دانم لحظه ی ديگر يا چه می دانم فردايی ديگر آيا تو باز هم هستی که از عمق بگويی.... از احساس و از اين که با من آرامی. از من نخواه که بمانم... بگذار تا شروع نشده همين جا تمام شود.از عشق آن چه برای ام می ماند دلهره ی از دست دادن است... من می روم.

 

فقط نويسنده می دانست که زن ذره ای به آنچه که گفت اعتقادی نداشت. زن به خوبی کارکرد هیپوتالاموس و انواع غدد برون ريز و درون ريز و هورمونهای پروژسترون و استروژن و تسترون را می دانست. او فقط به اين دليل آنجا نماند که آن روز شورت پت و پهنی پای اش بود که به تازگی هم با لباس های ديگرش توی ماشين رختشويی قاطی شده بود و رنگ خاکستری بدرنگی به خود گرفته بود و چند رديف از کش های دورش در رفته بود و به خاطر همين خجالت می کشيد که لباس های اش را درآورد. او به محض اين که به خانه رسيد به خودش لعنت فرستاد که چرا خسيسی اش گرفته بوده و به خودش گفته "عيب نداره واسه پياده روی شورت راحتيه ...همين يه بار می پوشم اش بعد می ندازمش دور! "

 

لینک
   تو که خودت می دانی که می دانی...که   

ديگر مهم نيست که به قول خودم شبيه آن شاعر دل نازکی حرف بزنم که وقتی انار به چشم رعنا می پاشيد ، مادرش می خنديد...جوری شده ام انگار که همين فردا می خواهم جايی بروم و چشم ام  کسی را نبيند که بترسم که چه فکر کرد چه فکر می کند درباره ی جوری که من حرف می زنم و زبانم به رِق رِقه افتاده و به لينت عاطفه افتادم( شبيه مجري برنامه ی نوجوان که با مخاطب اش صميمی !حرف می زند). چه اهميتی دارد اگر بگويند شده است شبيه آن روضه خوان پست مدرن امام حسين که می گفته آن که هميشه آن لاين است ابوالفضل است... آن که هيچ وقت يکباره اين ويزِبِل نمی شود و رهای ات نمی کند ابوالفضل است... به هيچ کجای ام نمی گيرم اگر کسی بگويد کم آورده و به التماس افتاده... ولی تو را به کسی که می دانم اين روزها هيچکس را دوست نداری.... منِ بی اعتماد به نفس نمی توانم بگويم همان بهتر که ناپديد شد... او بود که مرا از دست داد... می دانی من از آنهايی ام که اگر کسی ناپيدا شد به خودم می گويم چکار کردی که بدش آمد ازت....بيا تا بيش از اين سوراخ سنبه های خودم را نکاويدم که کجای ام غلط بوده است... بيا دل ام تنگ شده است که بگويی "بعضی وقت ها فکر می کنم خدا هست... اين تقدير بی رحمانه تر از آن است که اتفاق محض باشد..."

پيدای ات شود... ديگر صدای ام غمگين و حنجره ام هفت شب نخوابيده نيست... سرحال آمده ام... آن روز که به من زنگ زدی اگر به کمد لباس ام نگاه می کردم می گفتم مگر چقدر بايد بمانم که تمام اين ها را بپوشم... حالا رفته ام برای خودم چند دست لباس ديگر هم خريده ام که بپوشم!...آخرين بار که زنگ زدی تمام ناخن های ام را تا بن که نه ...تا در آوردن خون از زيرشان جويده بودم... حالا ناخن های ام بلند که شده اند هيچ می خواهم مثل خانم شيک ها بدهم مانيکورشان هم بکنند... پيدای ات شود... ديگر دلهره به جان ات نمی اندازم... آرام شده ام. بيا از بد شانسی های خنده دارمان برای هم بگوييم... دارک چاکلت.... خوانندگان ما به مان می گفتند... طنز تلخی داری به من هم سر بزن!....يعنی اين همه استعداد "از ياد رفتن" داشتم و نمی دانستم.....؟

يک روز وقتی بچه بودم توی پارک شهر شيراز رفتم به دفتر اطلاعات بگويم "من گم شده ام" تا برای يک بار هم که شده اسمم سر تا سر پارک پخش شود!! می دانی چه شد؟ اسمم پخش شد ولی وقتی برگشتم مادرم را پيدا نکردم... من راستی راستی گم شده بودم....

چه ربطی داشت اين به تو؟....آهان خواستم بگويم پيدای ات شود... خريدار اين ذهن کانگورو وار که می جهد بی ربط به اين ور و آن ور تو بودی....آنهايی که تو را می شناسند و مرا می شناسند، به من می خندند بی گمان.... ولی سر راست تر از اين تا به حال نبوده ام... هر چه پشت سرت گفتم مردک ناز می کند... به درک که نيست... همه جای لق اش.... نشد که نشد... پيدای ات شود... به اندازه ی همان قرار هايی که می گفتيم "يک قرار بگذار تا همديگر را نبينيم!..." بس که دو هفته من توی کما بودم... سه هفته تو!

پيدای ات شود می دانی که با تو هستم... خودت را به هيچ راهی نزن... که من هم زدم و نشد.

لینک