سانتی شام مانتالی امشَبيسم!   

زيبا بودم. آنقدر که در صحنه ی والس يک رمان مشهور اين جور توصيف شدم: سونيا با چشمهای عسلی و مژه های برگشته و لبهای نيمه باز و درشت در حالی که دامن لباس ساتن آبی اش را ورمی چيد از پله ها پايين آمد.چشم تمام مردها و حتا زن های سالن به  برجستگی های سفيد سينه های اش بود که از يقه ی باز و مليله دوزی پيراهن اش پيدا بود.

يا در يکی از رمان های ايتاليايی يا رومانيايی که داستان در يک روستا می گذرد اين جور آمدم: ماريا چشمان آبی اش را تنگ کرد و ابروهای پرپشت اش را در هم کشيد. انبوه گيسوان خرمای اش را به يک حرکت بالای سرش جمع کرد. بدن ظريف و ماهی وارش را از روی زمين بلند کرد و با خشم ، ذرت هايی را که توی دامن اش جمع کرده بود به طرف پسر ارباب پرت کرد و رفت.

باور کن آن قدری بود که می توانستم خيلی بهتر از کوزت ، پسرک انقلابی رمان بينوايان را توی آن بحبوحه عاشق خود کنم که هيچ بلکه از انقلاب منصرف اش کنم و با او به يک دنج عاشقانه فرار کنم.

به اين عکس ها توجهی نکن . اين  ها نمی توانند بازگو کنند که من چقدر زيبا بودم. فقط حرف های مرا گوش کن!...هی..... با تو ام.... دست کم شام امشب ام را بده!

لینک
   اگر از رد خالی مدادشمعی بدم نمی آمد تمام شده بود   

دشت چمن را رنگ آبي مي زنم. مداد شمعي ردش روي كاغذ مي ماند. چاك چاك است. هي پر رنگ مي كنم باز رد خالي اش مي ماند. از خالي بدم مي آيد. صداي آب مي آيد. صداي آب كه مي آيد شاش ام مي گيرد. به خودم مي لرزم. روي چمن مخملي با كفش هاي آبي پلاستيكي ام راه مي روم. گالش ها را از همه بيشتر دوست دارم و مطمئن هستم كه يك لنگه اش گم مي شود. سپاس خداي را كه وعده اش را به ما راست كرد. صداي معلم ديني نمي گذارد صداي آب بيايد. كتاب پينوكيو تپه هاي چمني دارد. دل ات مي خواهد گازش بزني. مداد شمعي جای خالي مي گذارد. روی ات نمي شود به برادربزرگ ات بگويي از "مادر" گوركي و "نينا" هيچي نمي فهمي. آن سال هاست كه  خجالت مي كشي بگويي تپه هاي چمني پينوكيو و ميز و صندلي روستيك خانه ي موطلايي و سه خرس را بيشتردوست داري. خانه ي مرتب و آرام و صندلي ها كه يك قلب از تكيه گاهش درآورده شده است  را دوست داري. موطلايي كيك داغ عصرانه را از فر در مي آورد و مي گذارد روي ميز روستيك. اين بار  واعظ تلويزيوني با صداي تو دماغي اش مي گويد" در بهشت -  زوج ها هيچگاه از هم سير نمي شوند".مي خواهم بگويم بس كه ناشدني است به وعده ي پس از مرگ تبديل شده است! نمي گويم.  اگر  اجازه دهند تمام اش مي كنم. حالا دختره بزرگ شده است .با  گالش هاي لاستيكي آبي روي سن چوبي تئاتر زانو زده است و نور قرمز بالاي سرش نمي گذارد يادش بيايد كه براي چه بايد التماس كند. رييس چيني موقع تلفظ بعضي كلمات خر خر مي كند.مثل ميش كرمويي كه بخواهد با فشه ي هوا كرم هاي دماغ اش را به بيرون هف كند . اگر بگذارد تمام اش مي كنم گرچه از رد خالي مداد شمعي بدم مي آيد.

لینک
   !   

به دنبال جستجوی اين عبارات و کلمات به وبلاگ من رسيده اند:

خرمگس خاتون
1 جستجو شرکت های ایتالیایی
1 جستجو دختر گا
1 جستجو بلوتوث جنس
1 جستجو گربه نره
1 جستجو زن همسایه
1 جستجو باسن خاله
1 جستجو داریون
1 جستجو باسن
2 جستجو فاکرها
2 جستجو خانه کشاورز
2 جستجو قلیه ماهی
2 جستجو حجله
2 جستجو شب حنجله چه کار کنم
2 جستجو حنجله
2 جستجو انواع اسفالت
3 جستجو خالدآباد
3 جستجو نيس عجرم
3 جستجو انجیر
5 جستجو نانسی عجرم
5 جستجو پوکه معدنی
7 جستجو شورت
7 جستجو خاتون
24 جستجو خرمگس

لینک
   مرثيه ای برای ايگناسيو سانچز مخياس   

برو ايگناسيو....

هيابانگ شورانگيزْ تنها گوزهای مکرر خری است .

بتمرگ...گه نخور...سَقَط شو....

من که بميرم، به تخم ام که دريا نيز می ميرد.

 

لینک
   از پودر عسل سياه -بَک تو دِ -سال های سخت مائو تسه تونگ   

ببين اين کمونيسم با اين چينيه بدبخت چه کرده که حالا هر چی هم تلافی در مياره هنوز اونجاش خنک نمی شه....می گه يه بار مائو دهه ی شصت ميلادی جلوی دولت های اروپايی قپی در می کنه که صادرات آهن کشور من همچينه و همچون و يه ظرفيتی رو توافق می کنه که صادر کنه...ولی واقعيت اش اين بوده که ذخاير آهن چين اصلن تو اون حد و حدود نبوده... بعد تصميم ميگيره برای جبران کمبود ،تمام ظروف آهنی رو از خونه ها جمع کنه( ماهيتابه و ظروف آشپزی چينی ها آهنيه)... ملت شاسکول چين هم گوش به فرمان( از اونا شاسکول تر جمعيت مائوئيست و روشنفکر سراسر دنيا!) ... البته سياست مائو اين بوده که اول از خودش شروع می کرده... مثلن توی زمان قحطی- خود مائو و خونواده اش يه سال گوشت نمی خورن.... خلاصه کار به جايی می رسه که ديگه ديگ و قابلمه ای واسه آشپزی نمی مونه ...يعنی بی اغراق توی هيچ خونه ای يک ماهيتابه پيدا نمی شده ....تا جاييکه يه مکانهای عمومی واسه ی غذا دادن به مردم درست کرده بودند که بهشون جيره ميداده... حالا اگه کسی پير بوده و نمی تونسته بره غذا بگيره يا مريض بوده و بايد سوپ می خورده ديگه بايد می مرده... به راحتی...و رييس من تعريف می کنه که هر روز سر راهش به مدرسه کلی جنازه می ديده که از گرسنگی مرده بودن....حالا اين رييس چينی من از داغ دل اش ...به تلافی سال های سخت ،صبحونه رو که می خوره هيچ... بعدش يک معجون درست می کنه که سر صبحی از بوی گندش می خوام بميرم... شير داغ به اضافه ی کره به اضافه ی تخم مرغ... اينو بعد از صبحونه می خوره... تازه زن اش که اومده يه پاتيل واسه خودش درست می کنه يکی واسه مردک... به مال مردک پودر عسل سياه هم اضافه می کنه.... آخه اونا هم مثل ما به سردی و گرمی و چيزهای قوت دار مردونه اعتقاد دارن...!

لینک