" آخه لامصبا بدون این گارانتی خشن نمی شد باورم کنین؟ خودم که دارم می گم هندونه ی شیرینی ام."
از سناریوی شرط چاقو نوشته ی فروغ کیمیایی

"یه رودخونه ی بی پساب و گنداب پیدا کردی ما رو هم ثبت نام کن....واسه یه بار هم که شده "گدار" یه بدبخت شو برای به آب زدن...."
از سناریوی ژان لوک کشاورز

" به آب زدن بیکینی و اپیلاسیون و صندل و عینک و چتر و لوسیون سان تن می خواد...."
دل خجسته خانم از لوس آنجلس
لینک
   تازه بهارا- يا مراقب باشيد سعدی جو گيرتان نکند.   

دی شب  گلستان سعدی را بالش سرمان کرده بوديم و به خواب فرو رفتيم.بامداد به حال تب و هذيان ما را بيدار کردند. متصل می گفته ايم : "يک بار ديگر بخواه تا اجابت کنيم...همين يک بار را بخواه، ديگر اجابت می کنيم....قسم به روح مادرت که اجابت می کنيم."پريشان که برخاستيم ما را ياد آمد که زلف آشفته و خوی کرده و افسونگر و مست(اين از ديوان حافظ پريشبی اش به يادمان مانده بود!) برِ ما آمده بودی به التجا و التماس .... هفتصدو هفتاد بار بر در ما کوبيدی و ما تورا هفتصد و هفتاد و يک بار گفتيم  تازه بهارا ورق ات زرد شد      ديگ منه کآتش ما سرد شد!پس از بار آخر ديگر آوايی نيامدو سر رفتن گرفتی...به هذيان افتاديم و همان رفت که گفتیم...متصل می گفتيم: خدای را يک بار ديگر بخواه....فقط يک بار ديگر التماس هم نه...نظر کن تا اجابت کنيم! که ديگر رفته بودی.

سعديا! ای بر اندرون عمه ات!  

لینک
   an interviw with myself   

این ها را به یقین برای من نگفته ای! منی که از بچگی خِرِچ خِِرِچ در باغ آلبالوی چخوف چریده ام(چِخه!)....شاید در شعر اتفاق بیافتد که مفتون سِحر کلمات بشوی و نهایتن چیزی شبیه موسیقی- که می تواند تورا به وسعتی از خیالات رنگارنگ ببرد- نصیب ات شود...ولی داستان، زبان بازی نیست...زبان است با تمام زیباییهای موسیقیایی –تصویری-خیال انگیزی ولی...ولی....ولی  به علاوه ی انسان که هیچ نیست جز اندیشه!....این را به آن هایی گفتم که می گویند داستان – زبان است و لاغیر!....این ها را گفتم بدون این که کسی از من پرسیده باشد!...یعنی خودمان داریم به خودمان می گوییم که یادمان نرود....یک "تو"ی فرضی هم فرض کردیم که مثلن طرف مصاحبه مان بوده است....دروغگوی به این با صداقتی دیده بودید یا شنیده بودید گفت بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را.....

لینک
   عوض اش نکن!   

پيرمرد خانه ی روبرو با آن موهای يکدست سفيد و بانمک اش دارد چمن باغچه اش را کوتاه می کند. او به جای عصای چارپايه ای اش به ماشين چمن زنی تکيه داده است و دارد چمن های اش را مرتب می کند. او که تا چند روز پيش دلم می تپيد از  هراس اينکه پنجره را باز کنم و ديگر نبينم اش که به حياط آمده و قدم می زند ! يک دستور شيرينی جديد از تلويزيون پخش می شود. گرسنه ام می شود از  تصور بوی شيرين و داغ کيک از فر جديدم که هنوز بعد از ۶ ماه امتحان اش نکرده ام. هوا خوب است و سر وصدای گنجشک ها دوباره بچه ام می کند. نسيم ملايمی می وزد و هوس می کنم کتاب دخترعموی من راشل را بردارم و کنج اتاق بخزم و چندسطر بخوانم و بعد چشم های ام را ببندم و به خيال شيرين سايه ی پسرک خانه ی پشتی بروم و يادم برود ۲۰ سال است که از کتاب قرض دادن و پس گرفتن ها ی پسر و دخترهای همسايه گذشته است. چقدر لباس اتو نکرده دارد همسرم! بهتر است کمی دست به سر و روی خانه بکشم و لباس ها را اتو کنم . همسرم مرد خوبی است و اگر بيايد و لباس های اش را مرتب ببيند از من تشکر می کند و احساس خوشبختی می کند.چقدر دل ام برای اش تنگ شده يکهويی!اوه...ولی قبل از همه ی اين ها بايد به دکترم تلفن کنم و بگويم قرص های جديد خيلی به من می سازد، عوض اش نکند ...با همين ها ادامه می دهم.

لینک
   بانگ خروس- جوابِ اِبی گونه!   

مامانم با ازدواج پسر بزرگ اش مخالف بود و حتا تا سال ها بعد که بچه ی دوم و سوم اشان را هم به دنيا آورده بودند-می گفت : آخرش يه زنی برای بچه ام می گيرم که بانگ خروس نشنفته باشه!....من از اين جمله اش هيچی حالی ام نمی شد که يعنی مثلن آخر نجابت باشه و اينها... تو همون عالم بچگی با خودم فکر می کردم اين که همين جوری اش هم بانگ خروس رو نمی شنوه... چون بنده ی خدا -همسر برادرم-  گوش هاش از يه کم بيشتر سنگين بود!.....

امروز داشتم ترانه ی جديد ابی رو گوش می کردم و ياد مامانم افتادم. با خودم فکر کردم حالا که ترانه های به اين قشنگ قشنگی در می آد يه بانگ خروسی هم واسه ما در نمی آد که ما هم در جواب اش بخونيم: هيشکی عاشقت اينجور که من ام ... نبود و نشد لاف نمی زنم.... من از تويی که بد کردی با من... گِله می کنم دل نمی کَنم!

لینک
   نون فدای ب می شود هميشه چون نويسنده نمی داند چرا آسانسور هميشه....   

ما نمی دانیم....نخواهیم هم دانست....از دست ما کاری ساخته نیست...نخواهد هم ساخته بود....کسی را نمی توانیم عوض کنیم...نخواهیم هم توانست... ما در آسانسور هستیم..آسانسورفقط بالا و پایین می رود نه چپ و نه راست.. ما می خواهیم بچرخانیم اش....می خواهیم بگردد... نمی گردد....ما گرفتار آمده ایم....ما چلمبه شده ایم( چلنبه؟) (نون اش فدای ب شده است .لب کون گشاد  برای تلفظ ب ی بعد از نون  تمایل دارد جلو جلو بسته شود و نون را هم  میم کند)(تلنبه بوده است یا تلمبه؟ این نون هم فدای قوت لب دوز ب شده است؟)( آیا نون هم تصور می کند در آسانسوری سوار است که در بهترین حالت اش اگر گیر نکند فقط بالا و پایین می رود؟) (پلمبیر بوده است نام آن دسر چرب و چیل یا پلنبیر؟ بادنجان یا بادمجان؟ این جا هم نون فدا؟) و باقی داستان همین پرانتزهاست.

لینک