نظم آموزید و هدف را مند شوید!   
بد نمی گذره...من برنامه ریزی دقیقی برای زندگی ام دارم....خیلی هم خشک و خالی نیست .....سرگرمی های زیادی دارم...درواقع هنر من اینه که برای خودم سرگرمی های زیادی درست کنم که زندگی بگذره و گاهی خوبش هم بگذره....خب ده سال اول زندگی ام- یه چیزو با یه چیز دیگه اشتباه می گرفتم.... ده سال دوم خیلی چیزا رو با خیلی چیزا اشتباه می گرفتم...ده ساله ی سوم همه چیزو با همه چیز اشتباه می گرفتم...و حالا وارد دهه ی چارم شدم دارم حساب می کنم که جای اون چیزی رو که با اون یکی اشتباه می گرفتم عوض کنم ببینم درست می شه یا نه......توی دهه ی پنجم می تونم جای خیلی چیزا رو که با خیلی چیزا اشتباه می گرفتم عوض کنم ببینم درست می شن یا نه... و توی دهه ی شیشم جای همه چیزایی رو که با همه چیز اشتباه می گرفتم عوض کنم.... خب می بینید که من برای تا آخر عمرم هدف دارم.
لینک
   خاطرات عمر شیرین مرا!   
می دونی....خیلی روت حساب کرده بودم....حاضر بودم همه چی رو به خاطرت به هم بزنم...تا کلی وقت -یه شب در میون لا اقل- خواب لبهای خیس ات رو می دیدم... خواب می دیدم چیزایی رو که روم نمی شه هیچ جا بگم یا بنویسم رو برات می نویسم.... با اون passion دیوونه کننده ای که دل ام می خواست....خیلی سخت بود می دونی....تو اون روز اون قدر عصبانی بودی که ریموت کنترل تلویزیون منو به جای موبایل ات بردی در حالی که اون روز اصلن موبایل با خودت نیاورده بودی......فقط....خیلی سخت بود... می دونی...تلویزیون من بدون اون ریموت دیگه عملن هیچ کارایی نداشت....اومدم بهت بگم اگه می شه اون رو برام پس بیاری...یا اگه می تونی با تاکسی برام بفرستی اش.
لینک
   its good to call ur name....and know that its doesn't feel the same   

مثل اين می مونه که ۵ هزار تومن توی بانک ملی شعبه ی شمس العماره داشته باشی و دائمن وسوسه شی که بری ببینی چی شده اون ۵ هزار تومن...جايزه برده و چند هزار برابر شده؟...هست اش اصلن؟....خب ۵ تومن هم ۵ تومنه؟...شده بيشتر از اين پول کرايه ماشين بدم ولی برم درش بيارم که بانک نخوردش؟....درست مثل همون ۵ تومنه می مونه قراری که با اون آدم می ذاری....سخته ولی  می ارزه که ببينی اش و بفهمی که دست هاش رو دوست نداری که هيچ، مثل يه گرمای اضافی و سنگين تن ات رو می خوره....فهميدن اش درد داره ولی بايد تکليف ات با اون آدم -  اون دفترچه ی قديمی مشخص بشه....همين امروز برو ببندش!

لینک
   پاپ آرت   

همین جا هستند....پشت همین دیوار آلاپلنگی  که مردم بی خیال جلوش به صف نشسته اند....خودشان اند.... رتیل هستند....بی برو و برگرد....می شناسم قیافه شان را...صدای خرت و خرت پاهایشان را....از همان موقع که کنار لوله های زنگ زده ی نفت.می دویدند.... در امتداد لوله های زنگ زده و آب باریکه ی  زنگ آهنی ای که زیر لوله راه می افتاد.... من رتیل ها را خوب می شناسم....پسر رییس ناحیه گفته بود که یکی اش را توی یقه ی من می اندازد... من تب کرده بودم....از صدای قورباغه ها از جای ام می پریدم....پسر رییس ناحیه گفته بود رتیل را توی یقه ام می اندازد تا سر اسبی که روی پیراهن ام بود نیش بزند....سینه هام تازه سبز شده بود و پسرها مرا به هم نشان می دادند.... می گفتند سر اسب روی پیراهن ات چرا باد کرده است؟....سر اسب درست روی سینه ی راست ام بود....رتیل ها پشت همین دیوار رنگارنگ مترو هستند....آن ها دارند هجوم می آورند... از پشت همین خاکها که هیچکس آن ها را نمی بیند....درست پشت تابلو....تابلوی همین  جاکشی که این نقاشی پاپ آرت را کشیده است....پشت همین کله ی اسب.....اول از همه به  همین دختر بچه ی ناز معصوم می رسند.... من هجوم می آورم به طرف دخترک...باید دورش کنم....هل اش بدهم....فاصله ای تا گودی سیاه ریل نیست...ولی من هم چاره ای ندارم...اگر بماند از صدای قورباغه ها می ترسد....و از رتیل ها و کله ی اسب هایی که ورم  کرده اند.  

لینک

   از یادداشت های یک شاشو   
آخ جون...وقتی که بمیرم دیگه یادم می ره اون شب جامو خیس کردم و دامن آبی ام به ملافه ی سفید و نوی خونه ی آقای رییس بابام -رنگ پس داد.
لینک