a brand new philosophy   

When one sense of yours doesn’t work properly, the other senses work excellent it means that when one of your legs is shorter, the other one is longer and as a result I have to say when you can not divorce your husband/wife, instead you can break up with the  hundred  other dates  , hundred times, and at the end I have to add a Booz famous quote: "the only "good thing about the world is that everything is going to hell  

لینک
   ابليسَکَ ام چای بنوش!   

مستاصل به نگاه کردن ام نشست  و گفت :چندان هم که تصور می کنی توصیف طعم چای آلبالو از زبان من بر نمی آید. که هرچه از وصف و صرف و نحو و زبان است جمله هنر توست ، عجز مرا بر من ببخشای هر چه دیگر بگویی اجابت می کنم.

خندان گفتم اش :"ابليسَکَ ام! سخن مرا به غلط دریافتی ! گفتمت طعم چای آلبالو از زبان تو خوش تر است بدین معنا که زبان ام را در کام ات بگردانم و طعم چای آلبالو را که تو نوش جان کرده ای از زیر پرز پرز زبان ات باز پس بچشم!"

چه شرم خندی زد ما را و فی المجلس چای آلبالویی دیگر در خواست کردیم که ابلیسک بنوشد.

لینک
   تا تو بخوای از ....اوووووووووووه.....حالا اره اره...کوچيک کوچيک که قد امروز بشی!   

بی خود سعی می کردی جا بدی،

همه ی اون  دایره ی چه همه گنده رو ...

توی اون که چه همه ...قد یه  چرخ بود اصلن...قد یه پرسه ی ساده!

هی خواستی خرد خرد،

ریزه ریزه هاتو به خردش بدی!

مثل این مثال پایین:

هی!

من...

هیچوقت...

اون آب نباتای عسلی رو...

دوس نداشتم...

که عکس زنبور و کندو...

با یه کاغذ زرد بدرنگ  داشت...

ومثل ته مونده ی طعم دود گازوییل بود...

که از لوله ی اتوبوسا می چسبید به ته حلقت.

یا

هی!

من هیچوقت دوس نداشتم ...

شیرینی های بدمزه ی کارملا رو ( که رنگارنگ شد اسم ش بعدن)...

که مخلوطی از زنگ آهن بود و کاراملِ مونده!

 

از حواس پنج گانه(که هما توکلی تو داستان اش ازش گفته...)

این تازه مزه هاش بود! مزه هاشِ بچه گی هاش بود!

 حالا خیلی خوبه

که اون دایره رو اره اره کردی...

قوطی قوطی کوچیک کوچیک کردی...

که با یه بند انگشت در یکی ش وا می شه

و تا ته رو با همون بند انگشت جستجو می کنه

و هر چی هس رو می لمبونه

و فردا یکی دیگه رو وا می کنه!

 

لینک
   عصر معصوميت   

Story of my life
Searching for the right
But it keeps avoiding me
Sorrow in my soul
Cause it seems that wrong
Really loves my company

He's more than a man
And this is more than love
The reason that the sky is blue
But clouds are rolling in
Because I'm gone again
And to him I just can't be true

And I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

I feel it in the air
As I'm doing my hair
Preparing for another date
A kiss upon my cheek
As he reluctantly
Asks if I'm gonna be out late
I say I won't be long
Just hanging with the girls
A lie I didn't have to tell
Because we both know
Where I'm about to go
And we know it very well

Cause I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

اين ترانه ی    Rihanna   ست که توی کليپ اش هم نشون می ده بيچاره داره چه لذتی هم از عشق جديدش می بره ...جوری که با تمام قول و قرارايی که با خودش ميذاره نمی تونه در برابرش مقاومتی کنه(و الحق هم که پسرک غيرقابل مقاومت می باشد!)...ولی آخر سر (البت بعد از معاشقه!) با گريه و زاری برميگرده بغل پارتنر زندگی اش...من همه اش فکر می کنم که اگر اين آقای پارتنر، خيلی مودب و گوسفند وار و اعتماد کن و صبور نشون نمی داد  و اعتراض می کرد و می گفت "خوار مادر فلان! فکر کردی ما يابوييم؟"، اون دختره چی کار می کرد؟... با خيال راحت می گفت : "کردم که کردم... خوب کردم... بس که تو خشن و بی ادراکی!"...ولی از بس که معصوم و با گذشت، حتا خانوم را تا در خونه ی آقا بدرقه می کنه، دختر بيچاره رو به جايی می رسونه که خودش رو ديو و جانی حساب کنه و عشق و لذت و همه ی اون حس ها رو بذاره و برگرده به آغوش گرم پارتنر و فرشته ی قانونی!...آيا اينا با هم جمع شدنی اند؟...يعنی بهای ادب و گذشت و اعتماد آقا اينه که زنه يه عمر از خير تجربه ی اون همه حس تعريف نشدنی بگذره؟....اينجاست مصيب جان که عربده های جگر خراش و اعتراضای کلفت خيلی بهتر کار می کنه تا درگير کردن موذيانه ی طرف با احساس خطا و گناه بی شمار!....يا مثل داستان the age of innocence   که مرد داستان از اول عاشق يه بيوه زن مسن تر از خودش بود ولی به اصرار خانواده با نامزد جوونش ازدواج می کنه....خانومی و گذشت زن جوون چنان دهنی از آقا سرويس می کنه که حتا به خودش اجازه نمی ده عشقش رو ببينه....حتا پس از مرگ زنش که با خيال راحت می خواد بره سراغ عشقش، پسرش يه چيزی بهش می گه که باز مرام گير می شه و کونشو می زنه زمين !...پسرش می گه : "مامان هميشه می گفت باباتون کار خيلی بزرگی کرده... اون به خاطر من از خير بزرگترين عشق زندگی اش گذشت! "  پدرسگ موذی! گذشت يا گذرونديش!....واسه پس مرگش هم حرف زده.....مگه اصلن اينا ، صبوری و سکوت و گذشت با عشق، از جنس همديگه اس ؟....مرام گذاشتی براش...مرام می ذاشت واست.... چرا بايد از خير همه ی زندگی و عشق اش می گذشت؟

لینک
   چرا نوام چامسکی به داد گل زر کوچصفهانی نمی رسد؟   

 

مانده گی؟...ترشیده گی؟....درمانده گی؟...در چه مانده گی؟....بو گرفته گی؟...بوی حنا گرفته گی؟....بوی نا گرفته گی ؟....یک زمانی از خود جلو زده گی؟...حالا دستت به خودت نرسیده گی؟....سر رفته گی؟....چه آبی بر تن این  فاضل در حمام ریخته گی و حالا سر از چه فاضلابی در آورده گی؟....بد، آدم ايمان های بزرگ نبوده گی و زود بريده گی؟....( حتا با خودتراشهای سه تيغه ی ژيلت؟im your venus...im your fire...your desire)

 

*اگه نوام چامسکی به همون زبان شناسی اش می چسبید و سیاست و نظریه پردازی رو ول کرده بود می فهمید این بدبخت(گل زر کوچصفهانی – نودهک جنب کارخانه ی آرد) داره کجا میره...

لینک
   از پشم غم ات دل شيدا شيکست !   

هی اومدم بگم ....هی نگفتم...هی اومدم بنويسم....هی خط زدم.....برو ننه ....برو الهی که از  جای جايِ پشم و پيلی هات، لاله و ريحانه درآيد... که اگر هم ريخت... يه چار نفر حال شو ببرن!

لینک
   couch potato   

عارضم به حضور    my dear commander      که کون گشادی ما عين شجاعت ماست وقتی بهمان هشدار می دهند که your computer might be at risk و به هيچ کجای مان نمی گيريم!

لینک
   حراجی دختر بی بی خانم از پی رايحه ی صورتی صابون لوکس   

اتفاقات عجيبی برای دختر بی بی خانم افتاده. ديشب پای پتی تا نصفه های خاک و خل کوچه آمده بود سراغ يک ماشين که ماشين خودش نبود و با کليدی شبيه کليد طويله های قديمی زور می زد که بازش کند بدون آنکه حتا به ماشين و کليد توی دستش نگاهی کند،چون تمام حواسش پيِ ۵ اس ام اسی بود که دريافت کرده بود. دختر بی بی خانم اين روزها دارد يک به يک تمامی شخصيت ها و ماجراهای رمان اش را که مثل فرمول کوکاکولا ، سال ها کنج سلول خانه ی مغزش پنهان کرده بود، لو می دهد. او به هر که می رسد اعتراف می کند که می خواسته جايی از رمانش شخصيت زن آقای بی بی خانم، همان خانم ماه دو برونته را بياورد و  ماجرا ی روزی را بنويسد که خانم ماه را به جای فيلمفارسی اشتباها به فيلم آلن دلون می برند و چند لحظه بعد از ديدن آلن دلون روی پرده سينما، نيمه فريادی می زند و می گويد: "اِ من اينو می شناسم.. تو کوچه ی ده بزرگی می شينه...خودم صد دفه بهش ترياک فروختم ( منظورش ترياک های کوپنی قديم بوده که برای شوهرش می گرفته و اضافی اش را می فروخته )".... دختر بی بی خانم دارد به همه می گويد که می خواسته شخصيت زهرا دخترخاله ی مادرش را در رمان بياورد که عاشق زغال و نفت و قليان بوده و روزی با همين کبريت و نفت و آتش ، خودش را می سوزاند ....يعنی با تنها همدم های زندگی اش خودش را می کشد....دختر بی بی خانم بعد از اين که بالاخره سويچ ماشين اش را پيدا می کند ، پوزه به کون اتوبوسی راه می افتد که صورتی و بنفش پشت اش تبليغ کرده بودند : رايحه ی خوش و لطافت پوست خود را بهتراحساس کنيد! و جوری محو حس پنهان اين جمله و رنگ مليح صورتی شده که با نيش ترمز اتوبوس، نزديک بود زير اتوبوس برود و رويای صورتی و بنفش و احساس و عطر را با خود به گور ببرد. دختر بی بی خانم گفته همه ی آشغال های ذهن ام را می فروشم تا چيزکی که توی جاخالی اش کاشته ام قد بکشد! او چنان وسواسی نسبت به بوی خوش پيدا کرده است که حرف های اش بوی کفر گرفته . اين جمله عينا از خودش شينده شده است: "خدا چی کار به ناف آهوی ختن داشت....می يومد چرم گاو رو خوش بو می کرد...والله... شايد اين دفه بخواد از کفشم شروع کنه!"

لینک