sarcasm   

موزیک راک با صدای بلند در گوشش می نواخت. تصاویر رمانتیک – گوتیک از دختری بلند جامه که در سیاهی شب می دوید از جلوی چشمهایش می گذشت. آنقدر صدای موزیک اش را بلند می کرد که وقتی سوار بر دوچرخه اش کنار اتوبان می راند, بوق ماشین های عبوری را نشنود. این یک جور لجبازی بود که از کودکی اش به یادگار مانده بود. اگر اکثریت اول کلاس دوست داشتند تیم بسکتبال تشکیل دهند و اکثریت دوم تیم والیبال و دو نفر باقیمانده با هم پینگ پنگ بازی می کردند, او به تنهایی تشک خاکی ته انباری مدرسه را بر می داشت و روی آن حرکات ژیمناستیک تمرین می کرد.نه دوست داشت دنبال اش باشند و نه دوست داشت دنباله رو باشد .

- این/مردی که در من است/این

در بطن خود آدم شکننده و رمانتیکی بود ولی ابدا  بر نمی تافت اگر او را به این صفت می خواندی اش. کلمات با انحنای تردی از دل اش می گذشت ولی گوشه هاشان را یادی / یاد کسی / چیزی / , لبه دار و تیز می کرد تا می خواست بیرون بجهد و چه گزنده می شدند.

sarcastic.... the woman living in you -

می اندیشید چگونه است که وقتی کوچک تری فکر می کنی در آینده چیزهای بزرگی باید خوشحال ات کند/ برنجاندت/  و وقتی بزرگ شدی دیدی چه چیزهای کوچکی....

  وسوسه ی مهم امروزش این بوده که به یک سایت جوانانه ی دوست یابی اینترنتی بنویسد:

Dear Don,

Your site is so cool….i loved that…but there is something….re those 4 options…(straight, bisexual, lesbian and gay) what if a woman wishes to be a man but a gay one?

 - یحیا! چگونه تعمیدم داده ای/ نداده ای؟...قبل از این که پایم به این جا برسد قلبم را کاش رویینه اراده کرده بودی....

 This passed thru the woman’s mind as she again didn’t hear a big truck’s horn …

لینک
   VB87#K-#XOITAKE   

اینایی رو که می خوام بگم چندتا کد هستش که به درد خودم می خوره که یادم باشه واسه یه جاهایی بعدن استفاده کنم ازشون یا نکنم به کسی و به خودم هم چه مربوط...

۱- از پسر عموم کسی کشته مرده ترم نبوده و به گمانم نخواهد بود که هرچی زور زد من نخواستم اش و بهش می گفتم دهاتی ...ولی هنوز تا هنوز میون ۵۰۰ تا آدم نیگاش که می کنی می فهمی که داشته نیگات می کرده... بعضی وقتا به سرم می زنه بذارم اش سر کار ولی حیف که یه ته ویژدان مونده واسه ام( این ویژدان یه  آژان بی وجدانه که در آجودانیه زندگی می کنه و رل وجدان منو اختصاصن بازی می کنه...)

۲-یه آوازمحلی می گه: در کنج لب ات گیاه تردی شده سبز... آهو شوم و بلکه چرایی بکنم!...(رئالیست های جادوگر باید برن جلو بوق بزنن)  ببین اول اش چقدر باید علف و خاک و خل بخوری تا  به تردی برسی و بلکه چرايی بکنی... خب اگه حال نکنی علف بخوری چی؟ ...می ذاری گیاه اش چنان سبز شه که گراز هم حال نکنه بخوردش...

۳- ..............................................................اول اش فکر کردم هف هش ده تا می شه از اینا که می خوام بنویسم ولی نشد!

۴- آهان... زنیکه ی دروغ گو... خودم می بینم روزی سه بار قوری چای ات رو خالی می کنی و دوباره دم می کنی... باز هم می گی من تنها نیستم؟

۵- کی زبونشو به توری های فلزی آنتی حشره ی جلوی پنجره ها زده ببینه چه مزه ای اند؟...من !...خیلی!

 

لینک
   آدم خامه ای با وسوسه های ناانجام   

                                                                                             :برای آآرش

کنار آهن پاره های زنگ زده و قوطی های خالی نشسته ای ...لخت و نمی خواهی از جای بلند شوی و بروی.  سينه های ات به نظر سفت و برجسته می آيند ولی مثل خامه ی زده شده ی پف کرده ی روی کيک می مانند که اگر بهشان دست بزنی انگشت ات فرو می رود. آنسوتر از يک جاده ی باريک کنار جنگل تبريزی با برگ های طلايی لرزان نشسته ای. هوا خوب است ولازم نيست تن ات را بپوشانی. تنها نيستی. کمی آن طرف تر پليسی نشسته است که ديگر نمی تواند ثابت کند پليس است و برای همين ديگر نمی خواهد برود. وقتی می خواست محل پست اش را ترک کند لباس های اش را عوض کرد و لباس های شخصی اش را پوشيد ولی در همان زمان یک دسته کلاغ ،لباس های پليسی اش را بردند. کلاغ ها از گونه ی نادری بودند که به لباس های پليسی علاقه داشتند. او با خودش گفت علامت ها و درجه ها و دکمه های فلزی که مانده اند! ولی آن ها را هم کلاغ های معمولی که به فلزات براق علاقه مندند بردند و او حالا نمی تواند هويت اش را ثابت کند.

تو هم نمی روی چون معلوم نيست کفش های به کجا پرتاب شده اند و علاوه بر آن خوشحالی که تصوير های کم رنگ و محو و فراموش شده ی زندگی ات حالا جان گرفته اند. حالا هيچ ترديدی نداری و همه چيز را واضح می بينی و می شنوی. همين ها باعث می شوند که بلند نشوی و بروی. حالا واضح می شنوی...خيلی واضح که راننده ی کاميون گفت: لش اش را با کارتک هم نمی شود جمع کرد. هيچ ترديدی نداری که گفت: کارتک! ...به ياد می آوری تک تک شکلک های موزاييک توالت خانه تان را که هر روز برايت داستانی می گفت: يک مرد عصبانی کلاه به سر- يک زن رنجور زنبيل به دست- يک پسر بچه که خودش را به اريون گرفتگی زده و نمی خواهد به مدرسه برود.... تمام روزهايی را که به باغچه خيره می شدی و کرم ها را می پاييدی و حرکاتشان را در ساعات مختلف روز يادداشت می کردی که دانشمند بشوی!...تمام آن روزها جان گرفته اند و چه سرخوش ات می کنند. ولی چند وقت است که يک روزنه ی جديد در ذهن ات باز شده است که هر روز دارد بزرگتر می شود و  ذهن ات پر می شود از حس بازگشتن. با ضرباهنگ های متوالی چيزی توی سرت می کوبد و هر روز دارد بيشتر جان می گيرد تا چشم بيندازی و دنبال کفش های ات بگردی. تو چند وسوسه ی نا تمام داری که رهای ات نمی کند. وسوسه ی بوسيدن لب های پسر بازارياب که برای تبليغ بوگير ماشين دم در خانه تان آمده بود. وسوسه ی ليسيدن صورت تبخالی مدير عامل شرکتی که از احداث هتل های زنجيره ای می گفت ، جلوی چشم تمام مردانی که دورتادور ميز خيره به دهان او نگاه می کردند. وسوسه ی عشق بازی با پيرزنی که کليد کمدهای استخر را نگه می داشت ، که بکشانی اش توی آب وقتی که استخر خالی و خلوت است و تو آخرين نفری هستی که هنوز شنا می کنی. فقط اگر خواستی برگردی به خاطر داشته باش که   سينه های ات و حالا دست های ات و شايد تا آخر اين داستان شانه های ات از جنس خامه ی زده شده ی پف کرده شده اند. پليس از رها شده گی اش در داستان دلخور است ولی او هنوز آنجاست و کلاغ ها برنگشته اند. 

لینک
   ۳   

 :عمو زنجيرباف..

: بله...

: زنجير منو بافتی؟

: بله...

: گه خوردی...

لینک
   ۲   

* بابا خب بعضی وقتا زندگی بالا پايين داره... آدم يه روز شانس مياره...يه روز بد شانسی مياره ... بز مياره...همين همساده ی ما بيچاره پارسال خيلی بز آورد ولی امسال همه شونو با قيمت خيلی خوب فروخت پولدارشد.

لینک
   ۱   

* بار الها! يه جوری ما رو دنده رو دنده بستی که کسی ديگه نتونه وا کنه...اين درسته؟

 

لینک
   پماد ضد حشره قبل از تور کويری يا چرا بزغاله از عقرب حرفی نزده است...   

- چن وقته يه حرف عاشقانه ی درست و حسابی بهم نزدی...

- عوض اش همين ديشب وقتی خواب بودی همه ی پشه های اتاقتو کشتم!

- آخخخ لعنت به تو! همين ديشب که پماد ضدحشره به تنم ماليده بودم و می خواستم امتحان کنم ببينم خوب کار می کنه يا نه؟ پشه ها رو فراری می ده يا نه؟

- چرا من برای خوشحال کردن تو دقيقا بايد همون کاری رو می کردم که تو در نظر داشتی؟... چرا نبايد فکر کنی که بهرحال من برای خوشحال کردن تو اون کارو کردم؟

- تو چرا از من نپرسيدی که چی خوشحالم می کنه؟... چرا از من نپرسيدی که آيا من می خواستم پشه های اتاقم بميرن يا زنده و سرحال باشن؟

- خب چون معمولن پشه ها موجود آزار دهنده ای هستن و معمولن آدما خوشحال می شن اگه اتاقشون از شر اونا راحت بشه...

- صد دفه گفتم هر کاری هر کسی رو خوشحال کنه ممکنه منو خوشحال نکنه و کاری که هيچ خری رو خوشحال نمی کنه ممکنه....از معمولن با من حرف نزن ديگه...معمولن...معمولی....

- همه ی زندگيت زور زدی که کسی بهت نگه معمولی...ولی تو فقط يه آدم معمولی هسته که دوست داره حرفای خوشگل بشنوه...

- بس کن

- می تونستم سر جام بشينم که پشه ها تيکه تيکه ت کنن...

- ديگه نمی خوام بشنوم...

- حرفای عاشقانه رو با چنگک نمی تونی بيرون بکشي... آدم غير معمولی!  انتظار داری آدما زندگی شون رو تعطيل کنن بشينن تو رو پيشگويی کنن...فکر می کنی نمی دونم به خاطر اون تور کويری امتحان پماد ضد حشره کردی؟

- خفه می شی يا نه؟

- وقتی می گی خفه شو يعنی درست زدم تو خال!... اون تور کويری با اون ليدِرش که صداش مثل بزغاله ی سرماخورده می مونه... تو می خواستی بدونی اگه توی کيسه خواب نباشی بدن برهنه تو پشه ها می خورن يا نه... درست حدس زدم نه؟...با اون ليدر بزغاله... می خواستی...

- هه... تو اگه می دونستی اينو چطوری اون قدر مهربون شدی که پشه های اتاق منو کشتی...

- نمی دونستم... همين الان که گفتی پماد ماليده بودی حدس زدم...

- کافيه... تو هيچی نمی دونی....

- اگه می دونستم  قرار داری باز هم پشه ها رو می کشتم... آخه تو گناه داری!

- کافيه...

- الان هم می رم که به امتحان ضد حشره ات برسی ولی الاغ اونجا پشه نيست که آدمو می زنه اونجا عقرب ممکنه آدمو بکشه.. اينو اون بزغاله بهت نگفته؟...ببين برای اين چند وقته که می رم بايد بگم که تو رو دوست دارم حتا بيشتر از حماقتت... از اعماق قلبم... پانکراس ام...مری و گوش ميانی ام...فک کنم واسه يه هفته ات کافی باشه!

 

لینک