سندرم حاد نجواگريز شبانه   

خانم همسایه ی عزیز

بارها یکی از همسایه ها که از مهمان بیمار و در حال استراحتی نگه داری می کند به شما، به دلیل گوش کردن موزیک های جگرخراش با صدای بالا در ساعات نیمه شبانه و گرومب گرومب رقص وقت و بی وقت تان اعتراض کرده بود، این بار خواستم به شما تذکر بدهم که تنها سر و صدای شما موجب وخامت بیماری همسایگان نمی شود، بلکه همسایه ی بیچاره ای هست که بیماری اش بیشتر با نجوا های شما عود می کند. مثلن آن شب که کنار پنجره ی باز خیلی به خیال خودتان آهسته به دوست پسرتان گفتید "هی دستتو از تو شورتم بیار بیرون".

با تشکر- مدیر ساختمان

لینک
   remember the tinman   

یه صندلی می یارم که بشونم شون. یه فندک هم برای سیگارشون. یه چای یا قهوه ی خوب هم برا نوش جونشون. حالا یه صندلی دارم پر از اونایی که می خوامشون.  یه کم لای پنجره رو وا می کنم. اونقدی که باد نبردشون. حدس می زنم دوس دارمشون که این قده قصه دارم براشون. شروع می کنم به گفتن و نگاه کردن تو چشاشون. ببینم کجا گل می کنه واسه من مهربونی شون؟ اونجا که از پارلمان نپال می گم یا از رقص زن های چینی با ماسک های سفید رو صورتشون؟  یا اصلن هیچی نمی گم و می ذارم که چشما و دستا و انگشتام حرف بزنه باهاشون. يه ماژيک وردارم که پررنگ کنم همون چيزايی رو که اون  از من دوست دارنشون؟ کاش می شد نگه دارم خشک کنم همه رو- خودمو و اون همه خوبا رو با صندلی شون . اووووووووووه اصلن چن تا هستم من؟ تا حالا نشمردمشون.

تا بيام که فکر کنم چی چی به چی چی- يکی در پنجره رو باز گذاشته بوده باز... همه روباد بردتشون... 

لینک

   تو که نمی دونستی اين بوها که کله ها و کلم های سوخته؟... من عذر می خوام   

خیلی سخت بود تو اون هیر و ویر.... حالا هم خیلی سختمه از کسی عذرخواهی کنم... ولی وقتی عذر می یارم یعنی همینی که برات توضیح می دم معنی اش اینه که  عذر تقصیر ... می دونی... نشسته بودم سر توالت... شاش ام بوی ب کمپلکس می داد در صورتی که نه ب کمپلکس  خورده بودم و نه تزریق کرده بودم... کلی اعصاب ام ریخت به هم ... فکر کردم باید به کدوم مرضی مبتلا شده باشم که ازم ویتامین ب دفع می شه.... تو همون افکار بودم که تو زنگ زدی... اومدم گوشی رو بردارم که متوجه شدم نزدیک مبل راحتی نارنجیه بوی ماهی گندیده می یاد... نفهمیدم بوی ماهی پلوییه که دیشب اش خورده بودیم یا ماهی توی تنگ.... حدس زدم یه تیکه ماهی از دست یکی افتاده یه جایی که من نمی بینم اش... و حالا گند زده بود... بعد یادم افتاد که نه...هروقت سینوزیت ام عود می کنه توی دماغم بوی گند می پیچه... و من همه اش تصور می کنم مغزم گندیده... مجسم کن ....مغزهایی که توی ساندویچ فروشی می فروشن با اون مویرگ های نیلی رنگ روشون... اونا تو سر من گند زده و بوش پیچیده توی ملاجم و دماغم...دماغ گوسفندایی رو که کله اشون رو می خوان بپزن می کوبن درب و داغون می کنن تا کرمای تو دماغشون له بشه... فکر کن همون کرما از مغز من راه افتاده بودن حالا تو دماغم بودن... باید دماغم رو می کوبوندم یه جایی تا کرمها له بشن بمیرن تا اون بوی گند ماهی دیگه نیاد...و کوبیدم...و کوبیدم... بوی خون توی بینی ام بود حالا... ولی از بوی گند ماهی که بهتر بود... اصلن خون نمی ذاشت از بینی ام نفس بکشم... حالا تو همون موقع زنگ زده بودی... داشتی حرف می زدی و من دماغم را می کوبوندم به دیوار.....هیچی نمی شنیدم ...همون یه تیکه حرف رو که شنیدم جواب دادم ...خیلی بد حرف زدم ولی فکر کن... کرم ها توی دماغت بوی گند ماهی راه انداختن... بوی ب کمپلکس هنوز ازت بیرون نرفته دماغ کله پاچه ای گوسفندی ات رو می کوبونی به دیوار اون وقت تو می گی بچه های دبستانی رو می خوای ببری گردش علمی... گفتم به دَرَک و تو هاج و واج موندی که چِمِه... خب آدما اگه از کرم دماغ های همدیگه و بوی شاش ب کمپلکسی و گند ماهی خبر داشتن که از یه به دَرَک یا به تخمم ناراحت نمی شدن... آره ... تا گفتی گردش علمی دبستانی ها یادم افتاد که وقتی سوم دبستان بودم منو بردن یه پرورشگاه که مثلن قدر زندگی و ننه بابا داشتن رو بدونیم... می دونی بوی چی می یومد؟...بوی کلم پلوی ته گرفته... بوی کلم سوخته و بچه هایی که با لباس های چیت یکرنگ و رنگ های زرد ماها رو نگاه می کردن... می دونی هر وقت از اون به بعد بوی کلم پلو که می یاد، بغض و تهوع با هم می یاد بیخ خِرمو می گیره... حق نداشتم داد بزنم؟... درسته تو یه گزارش ساده ی روزانه  دادی... ولی اینها رو که نمی دونستی... حالا باز هم دلخوری ازم؟

لینک
   متولدین شش ماهه ی اول سال بخوانند   

فروردین: اول بسم الله هول و ولای برنامه ریزی و تقویم پر کنی یقه ی شما را می گیرد. صفرای تان از سودای تان بالا می زند. سودای تان از کتالم سفلا آمده است ، خیلی جنس اش خوب  نیست. به بستان نمی روید. ادعا می کنید چای با لیمو دوست دارید ولی گه خورده اید، اسید معده تان بالا می زند به روی خودتان نمی آورید.

اردی بهشت:همین اول سال ضایع می شوید ولی برایتان مفید است. جوشانده ی عناب و جوز هندی اثر دارد. با وجود دسترسی به انواع حلوا از شکری عقاب تا حلوای سر مزار ملا ممد جان تا رنگینک،سعی می کنید از غوره حلوا بسازید و نمی شود. ۵۰ بار هم قبلن امتحان کرده بودید و نشده ولی از رو نمی روید. یادتان باشد ديگر کتلت دسته دار نخورید ، اگر هم خورديد فقط کتلت اش را بخوريد. وايتکس رنگ تان را می پراند.

خرداد: این سخن کی یر کِگارد را هر صبح ناشتا به خاطر می آورید که می گوید: حاضرم خوک چرانی باشم و خوک ها اشاراتم را دریابند تا شاعری که آدمیان اش در نمی یابند. از ارمنستانِ خوک ها چند نوازنده بیاورید و در ایرانِ خوک ها ، چکناواریانِ خوک ها بشوید.

تیر: بازآ که ریخت بی گل رویت پشم عمرم. آنقدر غفلت ورزیده اید که کاملن اندام ورزیده ای پیدا کرده اید. ادامه بدهید. ۶۰ تا پشت بازو دمبل جفت- ۲۰ تا جلو بازو دمبل تک- ۷۰ تا اسکات...

مرداد: خاطرات آبله مرغان بچگی و اولین بوسه ای که طرف توی دهانتان آروغ زد را باید فراموش کرد.دی جی تی اِستو می فرماید لاو کامز اِگِن،بگذارید تمام آروغ زنان بروند. دنیا پر از گلابی است.

شهریور: یه گل نگو یه گلشن... موکت های سایه روشن. این ورد آرام تان می کند. با مسئله ی حکومت ها و دموکراسی و اشعار لردبایرون هم زمان درگیرید. به مایه ی کیک تان زیادی وانیل می زنید تا تلخ شود. از طعم های طبیعی غافل هستید. وسوسه ی گاز زدن لیوان های نازک شما را کشته است.به سنگ علاقه مندید.  ادای آدم های سنگدل را در می آورید. هفت سنگ بازی می کنید. سنگدان مرغ را هم به خاطر اسم اش می خورید و بعد تف اش می کنید.

شش ماه بعدی را بعدن می نویسم. منتظر باشید.

لینک