بهاردوسی خُلف خبر می کند   
صاحب سلطان!
الساعه تمام تحفه های تان را برای تان باز پس روان می کنم، بگذارید تا هرچه به ما داده اید از نظر برون کنیم؛ اما هر آنچه به ما نداده اید خوب در خاطرمان حبس مانده است. بهار دوسی ِ* گلپر خانم که در فرنگ سکنا دارد می گوید آن جا ابناء بشر به سادگی یکدیگر را از احوالات خویش آگاه می کنند؛ مثل اگر هم را خواسته باشند؛ دست به گرده ی هم می نهند و آسان باز می گویند و اگر هم دل شان جای دیگر است باز همین روال؛ و خلص کلام؛ شاد و ناشاد؛ بقچه پیچ برای هم در پستو نمی گذارند. من پیش تر این مطلب را نمی دانستم و ناغافل مَثَل از همان فرنگی ها به شما اظهار علقه و الفت کردم و هیچ رسم حیا و دختره گی به جا نیاوردم ولی نفهمیدم که شما در جواب من بی مهری و برودت می ورزید. من تمام تحفه های مرسوله از شما را همراه دده آغا کرده ام تا خدمتتان پس بیاورد.
*****************************************************
گل زر جان!
دیده ام جیحون و خون در خون و من ... ما بقی اش خاطرم نیست.
ترنگبین من، ترد خوی غزال صفت مشکین موی ام، سینماتوغرافر کافر کیش ام. چطور است که شما فرنگانه به ما الفت اظهار کنید و ما فرنگانه و بی تکلف دست شما را مردود نکنیم؟ که البت این شوخی پدرسوخته گیری ای بود که ما کردیم. من که می دانم این از حیل زنانه است که مرد را در ضرب الاجل بگذارند که فلانی گر نجنبی صیدت را فلان دیگر می برد و نیک می دانم که اگر بگویم دست ات را خوانده ام دلخون تر می شوی ترخونک ام. قصد دارم زمانی این نامه را به تو برسانم که دیر شده باشد و تحفه ها به در خان رسیده باشند. هم آن دق الباب می کنند. بعد از بازپس گرفتن تحف، دده آغا را وسیله کرده نامه را برای تان فرستاده می کنم. شرط ادب نبود مهر ما را پس فرستی. (کاش قبای سیم بفت قامت گلپر شود! دونقطه دی).

* بهار دوسی: زن برادر به شیرازی
لینک