خطرسقوط مصالح ملی   
*خطر سقوط شانه به سر روی شانه و سر شما...

* (خانم های لذیذ خانه دار در صورت تمایل کمی) خطر سقوط کوفته ی دست به گردن روی دست و گردن شما...

* اصولن در هرچیزی این اول ایرانی ها بوده اند و معنی و مفهوم آن این است که احتیاجی نیست حالا ایرانی ها باشند اصلن...

* در کل دانش مندان ثابت کرده اند که بعضی ها از خر بهترند...

* چه بی مزه است خنده های محض ادب... تازه آن هم غش غش به شوخی هایی در مورد نماز بی وقت و تیمم که من هم با حال و روحانی ام با زن دایی تازه از مکه برگشته ات...

* "این عکس تزیینی است" چند معنی دارد یکی این که بچه دست نزن مسموم می شوی... یکی این که مال مهمان است... یکی این که این دختر فراری یا این زن خائن شوهر کش یا این تربچه های پرپر بی آبرو که به شکل گل درآمده اند من نمی باشم...

*چه خوب است که این جا روی هوا رفته و بازدید کننده اش کم شده است که من هرچه دل ام می خواهد بی خجالت بگویم و در هرچه حکمتی است الا کون تلخ خیار...

* : خانم شما باید تمرکز و تخیل که لازمه ی بی چند و چون داستان نویسی است رو داشته باشین بعد در کلاس های ما ثبت نام کنین..
: دارم آقا... تنها خانمی که توی کانال ایکس ایکس لارج...کفش ش رو که می لیسن به ا.ر.گ.ا.س.م واقعی می رسه من هستم...

* یک زن چادربور بیچاره توی صف اتوبوس واحدی که مرا 15 سال پیش به دانشگاه می برد به یک زن چادربور بیچاره ی دیگر توی همان صف می گفت: ببین اگه حواله ی چادری می دادن منو خبر کن ,خودم تلفن ندارم ولی این شماره ی هووی دخترشوهرمه ,خبرم می کنه...

* : و همان طور که توی مستند دیدید مادر نوزاد تریاک حل شده را با نعلبکی( چقدر این "عین" اضافی و چشم دربیاره این وسط) به نوزاد می خوراند... که این مادر بدترین روش را انتخاب کرده بود...خوراندن تریاک با نعلبکی خیلی خطرناک است و خرخری که از گلوی نوزاد می آمد حاکی از احساس خفه گی او بود...
: مرسی آقای دکتر...امیدوارم مادران عزیز دقت کرده بوده باشند...

* "شزززززززززززززززززم ....یکی نیست منو ببره امام زاده داوود خوبم کنه...."
تو سرم دارند آب تو هاون می کوبند....
لینک
   کوسه ها در باغ پرتقال   

اون روز برای خودکشی دسته جمعی به منطقه ی پرکوسه و ممنوع دریا رفته بودیم. همه پریده بودند توی آب و وقتی که یه آدم مونده به من خواست بپره بهم گفت که تو چرا نمی پری گفتم بی فایده است چون هیچ کوسه ای سمت من نمی یاد امروز... گفت تو ترسیدی و جا زدی حالا داری بهونه می یاری... گفتم اصلن این طور نیست ... از دیروز تا حالا داره بوی پرتقال از من ساطع می شه. ... اینو از دیروزش که پد عوض می کردم فهمیده بودم.... با همون نگا که نشون می داد حرفمو باور نکرده پرید تو آب و بلافاصله من هم پریدم تا ببینه که نمی ترسیدم فقط بی فایده بود ... الان هم خوشحالی ام مال این نیست که مدال طولانی ترین شنا در منطقه ی پر کوسه رو بردم... چون آدمی که شنا بلده دستی دستی نمی تونه خودش رو غرق کنه و این یه واکنش طبیعی بود... خوشحالی ام مال اینه که روح دوستان ام می بینن که من دروغ گو نبودم

لینک
       
با کمال تاثر درگذشت آقای لاچینی مسوول محترم واحد دریافت نمونه های خربزه و عسل , که تنها یک روز از تحویل این پست به ایشان گذشته بود را به عموم صیفی کاران و زنبورداران تسلیت عرض می نماید.


سیف اله اخته چی – سر طویله دارکل بخش رامجرد
لینک
   گئورگه ۲   

گئورگه ... ادامه ی این داستان را در حالی برایت می گویم که از سفری دراز آمده ام و شب ام روز و روزم شب شده است. گئورگه... ما شاعرانی داریم که وقتی می خواهند بگویند حال شان خیلی گرفته است می گویند شب ام چون روز و روزم چون شب شده است. یا می گویند درازی شب از بیمار واپرس... قشنگ نیست؟ شب و روزم عوض شده ولی غمگین نیستم. می توانم غذا درست کنم و مهمان ات کنم. نه یک کف دست غذای مانده ی توی مرکز خريدهاشان که کلی پول اش می شود... گئورگه ... تازه گی ها به چشم ام آشناتر می آيی...تو مال رنگ عنابی کتاب خانه های انگلیسی که نیستی نه؟... حیف شد... مملکت خارجی از نظر من کتابخانه های عنابی و باغ و گلف و چمن و باتلرِ حاضر به خدمت است و من هم دختر لوسِ مو منگوله ای دامن چین دار... یا نه.... جدیدترش این که مطالعه و تحقیق و احترام و کنفرانس و سفرهای فراوان و تازه آن قدری از دهن ات زیادی بیاید که کمک خیریه کنی با بوی تارت میوه ای. گئورگه؟... تو من را چه طور دوست داری؟... به خدا خجالت می کشیدم بپرسم چون عمری بود که می گفتم به کسی چه مربوط که من چه طور باشم خوب است و من همین ام که هستم. گئورگه ... منت سرت نمی گذارم ولی من خودم درست ات کردم. مدرن و پایه فلزی دوست ات ندارم. توهین نباشد. نگفتم مبلی که خدایی نکرده. ... ببین این حقارت را گئورگه... معذرت خواهی را دیدی؟... چه فوری ترسیدم از دست ات بدهم؟

تو از این درهای چرخان می آیی بیرون. توی پیاده روی خیابانی ایستاده ام که جمعیتی از یک سینمای تازه تعطیل شده این جا و آن جای اش ولو هستند. دخترها با کمی تفاوت همه شکل هم هستند. آن ها دانشجو- مو بلند – قهوه ای یا بلوند با شلوار جین یا کتان یا دامن های اسپرت. تو یک راست می آیی سمت من. خیلی باعث تعجب ام شده ولی تو می دانی که من با همه ی آن ها فرق دارم. توی ذهن من پر از چارخانه های طرح اسکاچ به رنگ های خاکستری و سرخابی و سبزتیره هست و تو که طراح جوراب های زنانه با نقش های متفاوت هستی به خوبی می دانی که ذهن من جان می دهد برای کپی کردن آن همه طرح اسکاچ روی این جوراب ها که طراحان مد می توانند کرور کرور پول ازشان در بیاورند. ولی همه اش پول نیست. تو قدر ذهن خلاق مرا می دانی.

گئورگه... خواب من به هم ریخته است و کسی نمی تواند درست اش کند...مثل مکعب روبیک. ...ولی طرح های درهم و برهمی از شان می توانی بیرون بکشی برای روی جوراب های کابوسی و پول خوبی ازشان دربیاوری فقط مراقب باش که همه شان را برنداری. قرارشراکت اش را می گذاریم ۴۹% -۵۱% ... می خواهی من ۴۹  تو ۵۱ يا تو ۵۱  من ۴۹... فرقی نمی کند... من و تو يک نفريم و آن يک نفر هم من ام...

 

لینک