عمو زنجیر باف   
-عمو زنجیرباف...؟
- بله...
- شما از طرف کمیته ی آزادی زندانیان سازمان ملل به علت یک عمر زنجیربافتن برای ایرانیان ،در دیوان عالی لاهه محاکمه خواهید شد...
- بله...
- نماینده ی ما تمام مدارک و مستندات را برای دادگاه آورده...
- چی چی آورده؟
- نخودچی کیشمیش...من چه می دونم... خودت می یای می فهمی...
- با صدای چی؟
لینک
   شکایت شبهه ناک شبی که...   

-آقای قاضی... کتابخانه سطح اتکای کمی با زمین داشت... و لب ریز از کتاب بود...
-خب...
-و من در زاویه ی خطرناکی با آن ایستاده بودم...
-خب...
-و این آقا از من خواست که کتابخانه را جا به جا کنیم در صورتی که تقریبن مطمئن بود با کوچکترین حرکتی همه ی آن خروارها کتاب روی من می افتد... با همان پیرهنی که لکه ی شامپاین هم روی آستین اش بود همان جا وایستاده بود و اُرد می داد...
-خب...
-و بدتر از همه می دانید که چوب راش که می شکند تا کجای آدم را ممکن است پاره کند...
-خب...
-من هم استثنائا برای اولین دفعه زرنگ بازی در آوردم و قبول نکردم... تازه می گفت جایی نبوده که شامپاین خورده باشد.... گفت که فقط یکی دو تا شات ویسکی با صاحب جدید رستوران ایتالیاییه زده....
-خب...
-همه چیز واضح است آقا....اگر من گذاشته بودم کتابخانه را جابه جا کند... که من الان این جا نبودم که شما هی کواک کواک کنید.....من از این آقا دیگر حداقل به جرم قتل شبهِ شبه ِ عمد شکایت دارم.

لینک
   دکتر بعد از مراحل آزمایشی، از این رویاها وارد بازار کنید!   
لثه هام جور لزج و خون باری ورم کرده بود و یک جوری شبیه آدامسی که هرلحضه بزرگ و بزرگ تر می شود توی دهانم باد می کرد....با مزه ی لیز و خونی. هرچی دست می کردم توی دهان ام و سعی می کردم آن آدامس لزج را بیرون بکشم، به صورت تصاعدی مقدارش بیشتر می شد جوری که جلوی نفس کشیدن ام را هم می گرفت. خانه مان آن طرف رودخانه ای بود و یک پل لرزان و فکسنی با خداد تا عابر به اش وصل می شد. اصلن کاش به اش وصل می شد . نزدیک به 4/3 راه بیشتر پل نداشت، بقیه اش فضای خالی بود که باید خیز برمی داشتی تا لبه ی در خانه ات. حالا یک دست من به دهان ام است که آن آدامس خونی را دربیاورم که بتوانم نفس بکشم و با یک دست دیگر باید تعادل ام را حفظ کنم که بتوانم روی پل راه بروم و ناجورتر این که چشمهام نیمه باز و خواب آلود بودند. مردم هم نمی دانم چه مرگ شان بود که با دیگ و دیگ بر روی همین پل راه می رفتند ولی به راحتی... خیلی راحت... با خوشحالی انگار می رفتند پیک نیک.
همیشه توی خواب هام همه ی راه ها سخت هستند.شیب قائم دارند یا مارپیچ اند یا مثل این پل معلق رو هوا ول هستند. ولی همه ی مردم به راحتی روش رفت و آمد می کنند. لثه ها و آن آویزونک های ته حلق ام هم همیشه مثل یک جنین رو به ازدیاد... لیز و خونی توی دهان ام تکثیر می شوند و خفه ام می کنند.
ولی از آن جا که خواب زن (و بعد از اعطای حق رای به زنان کویتی ، خواب مردان نیز) چپ است روزها بسیار شاد و سبک هستم. می خندم. کار و زندگی می کنم و از خوردن هندوانه و آشپزی و دیدن بلوارهای چمن گلی لذت می برم. می میرم برای یک روز تنفس اکسیژن بیشتر و در راه این هدف هیچ گاه شیر وویتامین و دیگر مکمل های غذایی را فراموش نمی کنم. می رقصم و حرکات کششی را بدون آسیب زدن جدی به زانوهای ام انجام می دهم. نفس عمیق می کشم و 2 لیتر آب می خورم. ماسک توت فرنگی و خدا را فراموش نمی کنم و تا دم دکان سبزی فروشی هم که می خواهم بروم با خودم می برم اش. در سیاست مطیع اوامر ظل السلطان هستم و معتقدم هرچی که هست خودشان بهتر از ما می دانند .می خواستم توصیه کنم که این رویاهای لثه ای و صعب العبوری را به طور آزمایشی به بیماران تان تزریق کنید و بعد متوجه نتیجه اش می شوید. آن ها روزان خوب و خوشبختی خواهند داشت و آرامش شان به طور واگیردار به دیگران هم سرایت می کند. و به این ترتیب خودبه خود نظریه ی تحلیل رویاها و کاویدن ناخودآگاه و نصفه خودآگاه آدم ها و این که دلیل اعمال روزانه شان باشد به کلی مردود می گردد.
لینک