a song not to be song   
خواننده: و من فردا در را باز خواهم گذاشت...
همسرایان: هاااااااااااااا...........هااااااااااااا
خواننده: و باغچه را آب خواهم داد....
همسرایان: هااااااااااااااا........هاااااااااااا
خواننده: دیروز هرچه بود دیروز بود...
همسرایان: هاااااااااا.....هاااااااااااا....هااااااااااااا
خواننده: و ربطی به امروز ندارد
همسرایان: هاهاهاهاها....هاهاهاهاها (غش غش)
خواننده: و من فردا گل خواهم داد...
همسرایان: شیشکی.... شیشکی (بلند و کشیده)
خواننده: و من به یاد تو خواهم بود...
همسرایان: آلزایمر.....آلزایمر
خواننده: نه جدی می گویم با دیدن یک آگهی در روزنامه به یاد تو خواهم بود...
همسرایان: هاهاها....هاهاهاها
خواننده: قسمت ایزولاسیون و آسفالت....
همسرایان: بی ربط....بی ربط
خواننده:و یادم می آید که چه همه مرا ایزوله می کردی...
همسرایان: خوب ..... خوب.....
خواننده: و دهان مرا آسفالت...
همسرایان: (سکوت)
لینک
   سرخ اش پر رنگ می شود شعر نکراسوف   
نکراسوف در سال 1917 شعری سروده بود به نام "چه کسی می تواند در روسیه خوش حال و آزاد باشد". این شعر در اول مقاله ی ایلیچ آمده بود.شعر این بود:
هنر تو این چنین رقت انگیز
فقیر و این چنین غم انگیز
ولی سرشار از گنجینه
توانا و سراسر نیرومند
روسیه...مادرِ من!
سال بعد نکراسوف در حالی که در کنار اجاق شکسته و زیر سقف ترک برداشته اش نشسته بود به شعری که روزنامه ی ایزوستیا به اش سفارش داده بود فکر می کرد.با زوزه ی باد سرد زمستان مسکو و کنسرو سرد و مانده ی گوشت این شعر به ذهن او رسید:
هنر تو این چنین رقت انگیز
فقیر و این چنین غم انگیز
ولی سرشار از گنجینه
توانا و سراسر نیرومند
روسیه....مادرِتُ...!
لینک
   نکند شما عمه نازدارتان را دوست ندارید؟   
عمه نازدار آمده بود ایستگاه قطار دنبال من. یکباره تمام بچه گی هام جلوی چشم ام آمد. او یک صفحه ی خط خطی کامل پر از دایره و مثلث و ذوزنقه جلوم می گذاشت و می گفت حالا پیدا کن ببین که چند مثلث و چند دایره و چند ذوزنقه و چند مستطیل و مربع این جا پیدا می کنی... او می خواست مرا سرگرم کند با مطالب هوشمند و آموزنده... و من فکر می کردم او چرا نمی میرد که من راحت شوم. بعد می گفت حالا این خط ها را به هم وصل کن که شکل های تازه ای پیدا کنی. بعد می گفت مساحت و وتر و قطر و شعاع همه را حساب کن و بعد عدد پی را که همیشه یادم می رفت، تا یک ساعت به من نمی گفت تا عبرت بگیرم. من دوست داشت ام مرد دراز وحشتناک لاغر اندام که خرها را می کشت و جلوی شیرهای باغ وحش می انداخت یک روز بیاید و با چاقوی خرکُشی اش یا استخوان ران خرهای مرده به او تجاوز کند و بعد جنازه اش را ببرد جلوی شیرها بیندازد. بس که تن پیر و چروک اش را از سایه ی دیوار هم می پوشاند که هیچ مردی او را نبیند.
حالا او آمده بود دنبال من. دل ام می خواست حال اش را بگیرم. اصلن فراموش نکرده بودم که چطور آب پرتقال از دستان اش چکه می کرد و چرک مرده پایین می چکید و بعد می گفت بیا برایت پرتقال پوست کنده ام. همان اول کار هم تا مرا دید که از قطار پیاده شدم گفت برای یک زن جوان خوب نیست که بلوزش آنقدر تنگ باشد که انگار کیسه ی مارگیری تن اش کرده است... کیسه ی مارگیری را از تن ام درآوردم و انداختم ام جلوش ...لخت با سوتین برودری دوزی صورتی ام همان جا وایستادم . می خواستم کیسه ی مارگیری را بکشم روی صورت اش تا مثل اسب عصاری دور خودش بچرخد. با غیظ نگاه اش کردم. تقریبن هم سن و سال پدر من بود. پدر من چندین سال از مرگ اش می گذشت ولی او با وجود آن همه بیماری قلبی و بدتر از همه خُلق کج و تنگ اش همان طور زنده مانده بود. هیچ حرف دیگری به اش نزدم فقط وحشیانه دست اش را کشیدم و بردم ... کشیدم و بردم... یک دست ام به چمدان ام بود و دست دیگرم او را می کشید. عین چوب لباسی ای که یک لباس سیاه و بلند تن اش کرده باشی، یک حجم لق لقوی تو خالی همراه ام می دوید و جیغ می زد. نمی دانم چند شیشکی بستم برای عابرهایی که به ام می خندیدند یا برای ام سوت می زدند تا به یک "بار-رستوران" رسیدم. عمه نازدار را سپردم به جوانکی که می دانستم بی چون و چرا این بازی هیجان انگیز را پایه است و به اش گفتم که سفت نگه اش دارد. بعد پریدم آن طرف کانتر و دهانم را گذاشتم دم شیر"کِگ" ِ آبجو...هی پر کردم هی خالی کردم تو دهن عمه نازدار که جوانک همچنان سفت نگه اش داشته بود...هی پر کردم هی خالی کردم. جوانک هم جلوی دهن عمه نازدار را گرفته بود که مجبور شود قورت اش دهد. پیش خدمت ها و پشت باری ها آن قدر مرعوب انرژی و سرعت من شده بودن که نتوانند عکس العملی غیر از تعجب نشان بدهند. آنقدر آبجو تو حلق عمه نازدار فوت کردم که خسته شدم. بعد سوت زدم که جوانک و چند نفر دیگر کمک کنند که لباس های سیاه اش را از تن اش بکنند. نمی دانم از خشم بود یا حس دیگری که فقط منگ بود و هیچی نمی گفت و نزدیک به غش به نظر می رسید. همان جا داشت تلو تلو می خورد با یک زیرپوش سیاه و پاهای اش که مثل مخلوطی از چوب و چرم ترک خورده ی کهنه از زیرش بیرون زده بود. روی کاغذ صورت حساب چندتا دایره و مثلث کشیدم. گفتم بیا حساب کن این ها را... چند تا دایره می بینی چند ذوزنقه چند مثلث متساوی الساقین؟... نه نه اشتباه می کنی... یک مثلث از برخورد این مربع با این ذوزنقه تشکیل شده که چشم کورت ندیده اش...عمه نازدار تقریبن داشت می افتاد روی زمین... گفتم آهان یک چیزی راستی ...عدد پی... عدد پی چند است... محیط تمام دایره را می خواهم... هرچه فحش بلد بودم به زبان روسی به اش دادم و اگر شاش ام نگرفته بود هنوز برنامه ها داشتم براش. دویدم به طرف دستشویی که دیدم تا خرخره پر گُه است است. تنها کاری که کردم دویدم و لباس های عمه نازدار را برداشتم و بردم انداختم توی توالت. درست جوری که انگار بخواهی توی آب و پودر خیس شان کنی که بعدن بشوری شان. باید می رفتم بیرون که یک دستشویی دیگر پیدا کنم. عمه نازدار با زیرپوش سیاهش توی دست جوانک ها می چرخید. من جوری که کسی نفهمد با چمدان ام آمدم بیرون.

.
.
.
توضیح نویسنده: عمه نازدار عمه ی واقعی من است. او ناراحتی قلبی دارد و هنوز نمرده است. با وجود این که وقتی پرتقال پوست می کنَد آب اش از دست اش می چکد ولی متین و مهربان است و بحثی سر یادگیری هندسه با من نداشته است. او فحش روسی نمی فهمد. به زبان های فارسی و ترکی تکلم می کند. مرد خرکُش واقعی است. او سر کوچکی داشت که روی تن و گردن درازش اصلن دیده نمی شد. او نمی توانست به عمه ی من تجاوز کند. به نظرم جان اش را باید بر سر این کار می گذاشت چون تمام انرژی اش را صرف خرکُشی می کرد.من و کیسه ی مارگیری ام واقعی هستیم. من عدد پی را فراموش نمی کردم. خداوند مرا به خاطر دروغ های ام ببخشد.
لینک
   بازی بازی با وطن هم بازی   
عزیز دل ام رهای بی نهایت ام...این ها را برای تو می نویس ام...
1-
وقتی که بچه بودم فکر می کردم که دنیا 2 کشور دارد...ایران و خارج و از همان موقع بود که شروع شد که ما ایرانی ها این طور ولی خارجی ها چطور...قبل از این که هِر را از بِر بفهمم، ایران اخ و بد شده بود و همه چیزش کشک بود... ایران حسرت بود... ایران اولین انقلاب منطقه را می کند و شوروی ها از انقلاب ایران تقلید... ولی ما کجا و آن ها کجا... ولی راستی بعدش هم آن ها کجا؟ اقلن آن ها 50 سال پیش رفتند که سرشان به سنگ خورد ولی ما را می کوباندند به سنگ... و همیشه آدم از بچه ی بدبیار و بدبخت و توسری خورده اش دفاع اش می گیرد ،...اگر ول اش کند می گویی ای وای بچه ام!
وطن را زبان ما برای مان ساخته است... وطن را ادبیات ما برای مان ساخته است... ما به وطن مان حساس شدیم بس که هرکه رسیده است خواسته کون اش بگذارد...برای همین است که اگر مهاجرت می کنیم مثل همه ی آدم های دنیا فکر نمی کنیم که برای کار و شرایط بهتر زندگی آمده ایم به فلان کشور...ما را اما حس بیچاره ی تبعیدی و رانده شده ای ور می دارد...می گوییم اگر وطن خودمان چنان بود ما این جا نبودیم که این موبوره کج نگاه مان کند...اگر وطن مان امن و امان بود می گفتیم جای بچه مان امن است و ما هم هروقت خواستیم می رویم به اش سر می زنیم... ما نگران ایم اگر کون مان را کج کنیم بمب بیافتد روی سر کارخانه ی دوغ آبعلی مان... روی سر گاری بلال فروشه... روی سر بچه ی لپ گلی خرم آبادی.... روی سر بازار ماهی فروش های خرم شهر...
برای من وطن عادت دل نازکی است با پنجره های تاق ضربی... وطن بوی تپاله ی دل نشین گاو است... وطن احمدی نژاد نیست... وطن با تو تا خارج نمی آید... دست اش را هرچه بکشی هم نمی آید...بیاید هم با تو لج می کند و از حد یک آگهی در بزرگداشت ه الف سایه در لابه لای آگهی چلوکباب دو دلار و نیم با کوکاکولا بیشتر نمی آید.... فارسی با تو آن همه راه نمی آید... ما عادت به درک مولکول ها نداریم... ماتریال در ما نشت نمی کند...ما آدم انتزاعات هستیم و رانده و محبوس ذهن مان ... که همه چی توش هست با بُرد کوتاه... از انارمحمد تا وانت بار اشکول تا بازی های دغل... این جاست... این جا است...جای ما است و هست...همین!...حالا هم ادبیات کرده کرده... زبان کرده کرده... هرکه کرده همان کرده با ما که چمدان بر زمین نگذاشته تلویزیون را روشن کردیم پیرزن فقیر که تنها چند ثانیه به اش فرصت می رسید لابلای همهمه های دیگران به وزیر راه گله می کرد :" آقای وزیر همه ی امیدمون به این راه آهنه که از این جا بیاد رد بشه...ما هیچی نداریم آقای وزیر... یعنی انقدر که اگه یه مهمون از در بیاد خجالت می کشیم ...هیچی نداریم بذاریم جلوش"...

2-

وطن homeاست houseنیست. پس انتزاعی است. پس در خیال من گرم است.خیال همان چیزی است که در مصیبت نجات ات می دهد. مثل آن جهود بیچاره ی منتظر مرگ توی صف کوره صابون پزی که همه ی اعضای خانواده اش صابون شد و خودش را با تخیل شیرین نجات داد تا جنگ تمام شد. ما مردم منتظر صابون شدن ایم. لطفن تخیل ما را از ما نگیرید. لطفن نگویید که آن /این جا وطن نیست. یک درس در کتاب فارسی داشتیم که می گفت وقتی که از فرودگاه مهرآباد دور می شوی و شهر را ریز می بینی چیزی از دل ات جا می ماند که آن وطن است. این را موقعی در کتاب ها نوشته بودند که ما آن قدر کودک بودیم که از دل شاید دل درد، دل پیچه، گشنه گی را یاد داشتیم چه می دانستیم که چیست دل آشوبه و دل تنگی. وطن ، تا سواد پیدا کردیم از شعرهای عشقی و ایرج میرزا و ترانه های عارف قزوینی آمد. من خوب و بدش را نمی دانم ولی کدام یک از شما می توانید از خودتان سوای اش کنید و دور اش بیندازید.
آدم های مصیبت... آدم های مملکت های مصیبت باید پشت نقاب کلفت غرور پنهان شوند ...ما ایرانی ها...ما کورش... ما اولین کتیبه ی حقوق بشر... ما به این تخیل ها نیاز داریم... ما به دروغ های شیرین نیاز داریم.
وطن یک وقت گاردی بود که می گرفتیم در برابر مسلمانی... بجنگ برای اسلام... نه! می جنگم برای وطن ام... برادران دینی ات... نه! هم وطنان ام.... و حالا مثل تمام مفاهیم انتزاعی دیگر از مد افتاده است. مثل عشق که معادل سکس شده است...مثل استعداد که معادل تمرین و تربیت شده است ...
وطن برای من زبان فارسی است. همین زبان "خوارگاییک" که خودم پیدای اش کرده ام.همان بازی آرکاییکی که خواهر می گاید. خواهرزاده ی من می گوید "خاله کی می تونیم لانچ داشته می باشیم..." نمی خواهم فارسی بچه ی من این گونه باشد. نمی خواهم شوخی ها و طنازی های پنهان فارسی ام را نفهمد.
وطن همان معشوقی است که کج راه، گریزپا، بدقلق و لجوج می شود ولی تا چشم اش به ات می افتد می خواهی بگویی که آشغال کثافت لعنتی دوستت دارم...

3-
من آدم از مد افتاده ی نفهم ای هستم...من شعاع یک وجبی دور و برم را نمی بینم...من در وطنی به نام جهان گم می شوم...
لینک