فرصت بطلبید جنین های شتابان...   

همین خانومه ...مامان دوست بچه ام... ناراحتی اعصاب داشت محض این که خودشو آروم کنه وقتی بچه اش رو می ذاشت مدرسه شروع می کرد به بافتن گلوله های بافتنی... رنگ و وارنگ ته کامواهای قدیمی شو می کرد گلوله قد گردو...بعد نمی دونم چی شد رفتن امریکا... اونجا تو یه معبد  یه روز این گلوله هه از دست اش می افته تو یه حوض که انگار مقدس هم بوده... یه نفر می پرسه این چه معنی ای می ده اینم می گه آرزوهات این جوری براورده می شه... می گه نیت کن این گلوله ها رو بنداز تو حوض... می گه من ندارم که از اینا.... میگه من دارم بهت می فروشم... هیچی یه جا بش دادن تو معبد و داره گُر و گر ازینا می بافه و می فروشه...حالا کار و بارش سکه شده...

یا یه یارو بود تو کوچه ی ده بزرگی ... این کارش دزدیدن ترشی جنین بوده... همون جنین هایی که سقط می شن تو الکل می ندازن... یه بیمارستان پشت محل شون بود .... این از تو رودخونه یه راهی به تاسیسات و از تاسیسات یه راهی به آزمایشگاه پیدا کرده بود... اونقدر تمیز و قشنگ این کارو می کرد که هیشکی نفهمیده بود... آخر سر هم که داشت می رفت امریکا خودش دل اش سوخت و به حراست بیمارستان گفت که کار اون بوده... ( می گن وقتی این جا بود و با جنین ها حرف می زد همه شون لباشون خندون بوده ولی بعدن همین جوری حالت بغض مونده بودن) (می گن مادرش از جنین ها می ترسیده و انداخته بودشون تو رودخونه...می گن یکی شون قل می خوره می ره در خونه ی آسیه که شوهرش بدجنس بوده و پسرا رو می کشته که خانمان شون رو به باد بده) ( می گن یکی شون بزرگ شده بوده قاطی بچه ها می رفته مدرسه و هرچی تعقیب اش می کردن که جاشو یاد بگیرن تو رودخونه غیب اش می زده) یارو وقتی می ره امریکا همین جوری که یه بیمارستان رو بررسی می کرده که چه جوری می شه جنین ها شو کش رفت با یه آدم خور آفریقایی خمار برخورد می کنه که به اش می گه حالم بده....هرچی می خوای بهت می دم اگه اینا رو به من برسونی... یارو هم پولدار راستکی بوده نه مثل این عبدولرحمان کینته کونته هایی که ای میل می زنن می گن ما صاحب شرکت نفت هستیم و احتیاج به شماره حساب داریم که پولمون رو خارج کنیم..... خلاصه با چندتا ومپایر و چندتا خیاط پوست جنین و چندتا بوش من و اینا قرارداد می بنده و وضع اش خوب می شه....

اووووووووه اگه بخوام بهت بگم خیلی زیادن...همینو بدون کافیه تو یه کاری پشتکار داشته باشی... امریکا لند آو اپورتونیتی ه....

لینک
   شاه محمد خان...چه از کدام قبیله لای وجدان ات مانده بود جا؟   

آخرین قسمت شرط بندی خوردن روزنامه بود. تیتر و عکس رییس جمهور و دستور غذای رژیمی همه بدمزه بدمزه خورده شد. از همه خوشمزه تر سینه های مانکنی از مجله ووگ بود که اتفاقی میهمان آن روز روزنامه بود. شاه محمدخان تا سه روز در آپارتمان اش خاک اره استفراغ می کرد ولی خوشحال بود که غیرت اش را نفروخته بود و مسابقه را برده بود. او اهل بلوچستان پاکستان و از طایفه ی معتبر و پولداری بود که بچه های شان را برای تحصیل به امریکا و اروپا می فرستادند. از یک جایی به بعد به خانواده اش گفته بود که پول نفرستند چون امورات اش با شرط بندی های عجیب و غریب می گذشت؛ اما نمی دانست که چرا این دفعه آن همه استفراغ کرده بود.

شب که خوابید تمام دلایل مو به مو جلوی چشم اش آمدند. چرا این دفعه حال اش بد شده بود. او یک نسخه از روزنامه ای که جویده بود از دفتر روزنامه هدیه گرفته بود تا توی فایل کاری اش بگذارد. چراغ را روشن کرد و با عجله ورق زد. چیزی به جا مانده از میراث اجدادی اش؛ از جادو و ارواح رذل و وجدان خفته و خدا و قسمت یقه اش را گرفته بود و برای استفراغ اش به دنبال چیزی فراتر از مواد بازیافتی و سرب ماشین چاپ ؛ یک دلیل ماورایی می گشت.

او از گزارش روزنامه در مورد کشتار قبیله توتسی چیزی سر درنیاورد ولی فکر کرد که حق دانستن را از یک نفر شاید یک افریقایی بدبخت گرفته بود. او با خوردن روزنامه حق آگاهی در مورد مالیات دهنده گان بیچاره ی امریکایی....بی چاره؟ امریکایی؟....عراقی لاغر  و گرسنه ی آفتاب سوخته؟... حق با کدام بوده؟ به تر که خورده بود همه را؟ حالا آن تو...توی معده اش بچه های گرسنه از سینه های مانکن ووگ شیر می خورند. نیروهای ناتو خیر و صلاح آدم ها را می خواستند؟ شاید اگر روزنامه را نخورده بود یک نفر از لابلای مرکب ها می فهمید که نیروهای ناتو برحق بودند یا نه... یک نفر که از او کم خنگ تر بود.

او با عجله روزنامه را برداشت تا به کتابخانه اهدا کند تا کسی آن را بخواند و  وجدان اش آسوده شود. نصف شب بود. تا کتابخانه محل شان دوید. در زد. کسی نبود. تا صبح پشت در کتابخانه نشسته خوابید. مطمئن باشید که روزنامه را به کتابخانه اهدا می کند که هیچ چند کپی می گیرد و در کتابخانه ها متروها و کافه ها می گذارد.

.

.

.نتیجه اخلاقی: بعضی وقت ها آدم هایی که به آن ها حساس و مهربان و دل سوز می گوییم دیوانه گان مضطربی هستند که برای رهایی از  شر خودشان کارهایی می کنند که نتایج اش را ما دوست داریم. پس اگر خواستند سرتان منت هم بگذارند بکوبید توی دهان شان.

 

لینک
   مرگ (بر) من   

از احساسات آدم های خام و پرورده نشده خوشم نمی یاد....مبتذل اند... از مرگ خام و پرورده نشده هم خوش ام نمی یاد... مثل مرگ توی خواب که بس که خیال اش را کرده ام مبتذل شده است...

آدم فداکاری هم نبوده ام که" مرگ از شدت دیگر خواهی" راست کارم بوده باشد...چیزهای بزرگ و پرشکوه هم مبتذل اند....

مرگ خوب مرگی است که  در حال نوشیدن کوکا کولا می آید در حالی که امید داری یک گاز دیگر به ساندویچ ات بزنی ... یک روز آفتابی... روی چمن های خنک یک پیک نیک...

خبر از مرگ ات اگر داشته باشی زودتر از موعد؛ از وسواس می میری...

چه قدر کشف های آمده و جرقه زده که وسط های راه ول شده اند و جمله نبسته... چقدر جمله که نبسته و داستان نشده... چقدر داستان که فیلم نشده... چقدر فیلم که جایزه نگرفته... چقدر من که خوشگل نشده ام و لباس فاخر نپوشیدم و مراسم چیچیزک  جایزه نگرفته ام و داور نشده ام....

چه قدر کسان که من نشده ام.... چه قدر ژست کول جلوی دوربین که نگرفته ام... چه قدر آدم که هنوز نمی داند من چه با حال ام!

مرگ برای هیچ کس به اندازه ی آدم افسرده جایزه و پاداش ندارد ولی به آسانی نمی آید تا خودت را نکشی... ولی آنگاه که خلاصی پیدا کردی و امیدی یافتی و چارچنگولی به اَنَک دونَک های زندگی چسبیدی آن وقت می گوید حالا قاقا بخور بریم ددر....  

چه قدر بزرگ شدن برای مان معنایی مساوی وا دادن داشته است؟.... قوی شدن و غول شدن یعنی توان مواجه شدن با بدبختی ها  و وادادن بدون درد و خون ریزی .... حسن ختام اش هم پذیرفتن مرگ.... و به این ترتیب تجربه و بزرگی یعنی یک " وا بده بشین سر جات" بلند و رسا....به این پارادوکس خر رنگ کن دقت کرده اید؟.... می گویند زندگی به جایی می برد یک انسان سالم را (که همه چیزش از کار و بازنشسته گی و نوه و نتیجه و دیدن عروسی و شیرینی خوران همه گی به جا بوده است) که خودش دیگر با قلبی مطمئن از مرگ استقبال می کند.

این شکوه مصنوعی که 50-60 سال به خودت داده ای تبدیل به عفونتی شکلات پیچ می شود ... گیریم مبتذل نه ولی چه کمدی ای از این کامل تر....

وصیتی ندارم فقط خدا منو ببخشه که چن تا گلدون من جمله کاکتوس خشک کردم و شاید دل یه پاندا و یه پلیکان و یه فُک و یه حلزون رو شکسته ام... طلاهام رو به دخترم ندین می یاد بپوشدشون کوفت اش می شه انگاری من وغ دارم نیگاش می کنم...ساعت ام همیشه عقب بوده هرکی دست اش کنه جوون می مونه... از خلوت هم هر کی سر درآورد نوش جون اش...

 

لینک