هیز   

نمی دونم مرد هیز نایاب شده یا نا هیزیابی از اقبال من یا نا هیزبینی از بصیرت من...

لینک
   معمولی خانوم   

یه خانوم خوشگل و بور و خوش لباس بود تو دهه ی پنجاه امریکا. از اون کلاه لبه دارای سفید می پوشید و لباس های نخی آبی. خیلی معروف بود و عکس اش دائم رو در و دیوار . آخرسر از معروفیت و روی بُرد رفتن خسته شدو دل اش خواست بره خونه اش و خیلی معمولی زنده گی کنه. خب بین خودمون باشه من همون خانومه هستم فقط چون ته داستان رو می دونستم تیکه ی اول اش رو زدم جلو دارم قسمت آخرشو بازی می کنم.

لینک
   پوره ی من زندگی من   

اهالی جزیره ای پوره ی سیب زمینی را شکل جگر خام لزج می دیدند و چه لذتی هم می بردند از هورت کشیدن لزاجت فاسد آن؛ تازه آن هم به وقت چه مهمانی هایی نگو ضیافت بگو. خیلی بررسی شان کردند که عجیب الغرایبی از عنبیه است یا شبکیه یا مردمک یا ارسال گر های مغزی که این ها این طوری پوره سیب زمینی را این شکلی ... روزی یکی از این آزمایش گرهای دانشمند پوره های سیب زمینی را از سرتاسر جزیره جمع کرد و به جای اش همان جگر فاسد خام لزج لیزلیزی گذاشت. اهالی آنها را هورت سرکشیدند ، جمعی مردند، جمعی اسهال و جمعی افسردگی چشایی گرفتند.

* این داستان اصلن خنده ندارد و  به جای اش نکته های فلسفی زیادی دارد. هرکه به آنها اشاره کند ما هم به او سبابه کنیم.

لینک