این پوست سوخته که از کریستال و لهستان و خرس های بیکار دلیل تر است   

مادربزرگ حسام اصالتا لهستانی بود و عصرها که روی صندلی اش می نشست با صدایی لرزان  شعری نامفهوم را زمزمه می کرد. من در آن زمان یک دانشجوی نوگرا بودم ؛ شغل نیمه وقت ام کف کردن از دست آدم ها و بقیه ی وقت ام را به همذات پنداری می گذراندم. تقریبن هر عصر بعد از کلاس ام راهم را کج می کردم تا آن ابیات نامفهوم  را از مادربزرگ حسام بشنوم و بعد به خانه بروم تا با به یاداوری آن ابیات موزون ؛ ورق ورق تصویر سنگفرش ها و قصرهای کوچک قدیمی و قرمز رنگ؛ دخترکان شاداب و رقصان ؛ شراب و کریستال جلوی چشمان ام باز شود.

مایا... باور کن که هیچ چیز جذاب تر از تو نیست ...لا اقل این روزها....تو زیر پوست و نوک انگشتان من هستی...همین انگشتان که روی این حروف می لغزند ... تمام ذهن من... از آن چاه بی دسترس بی خودآگاهی بگیر تا همین پرنده که الان از جلوی چشم ام پرید... تا زمزمه ی جادویی مادربزرگ حسام... همه ی آن شراب ها و کریستال ها... تمام آن دخترکان و شادابی شان... مایا...من راز آن زمزمه را فقط برای تو کشف کرده می خواهم...می خواهم بکرترین ترکیب حروف را برای تو کنار هم بچینم تا نو ترین حرف ها را از خودم شنیده باشی...

یک روز  بعد از دانشگاه سر راه ام به دیدن مادربزرگ حسام رفتم ؛ در خانه باز بود. بارهای قبل در می زدم و حسام را صدا می کردم و هر دفعه او بودکه مرا راهنمایی می کرد تا اتاق مادربزرگ . دلشوره ی عجیبی داشتم. همه جا ساکت بود. خانه به نظرم ریخت و پاش تر از هر روز به نظر می آمد. گلدان ها سر جای شان نبودند. به طرز دست و پاگیری وسط راه چیده شده بودند. پنجره باز و همه جا تاریک بود. می خواستم برگردم که لحن قوی و تاکیدی زنانه ای فضای ساکت را شکست. مادربزرگ حسام بود که صدای ام زد. او در گودترین تاریکای خانه روی صندلی نشسته بود. با عجله گفتم که با حسام کار دارم. گفت حسام را مگر روزهای قبل برای چه می خواستی. تازه انگار به معجزه ی  وجود واسطه گر حسام پی برده باشم. خواستم برگردم. من خجالت می کشیدم به او بگویم که تنها برای شنیدن آن زمزمه ها می آمدم و بنظر می رسیدکه دست ام رو تر از آن بود که تصور می کردم. گفتم... خب درواقع من همیشه عاشق شکوه و اصالت و کلاسیسیسم و ... در واقع همان زر-ورقی که روی واقعیت زشت و خشن کشیده شود ... یعنی زیبایی در قالب اتیکت و چارچوب ... یا... می دانید خانم من هیچ وقت نمی توانم کلمات مناسب پیدا کنم ولی باور کنید که همه چیز در ذهن ام خیلی خوب منظم شده است... من قصد مشوش کردن شما را ندارم. ..من دوست دارم با تصاویر شما آن لهستانی را که شما دیده اید ببینم....

مایای عزیزم... مادربزرگ حسام ترجمه ی آن شعر را برای ام نوشت و دست ام داد.  آن را به تو تقدیم می کنم.... شاید تو هم مثل من آنچنان از خوش تخیلی برخوردار باشی که بتوانی همین را هم به حساب همان کلماتی بگذاری که قرار بود روزی به باکره ترین شکل برایت کنار هم بچینم... می دانی تو این روزها روی پوست سوخته ی من راه می روی که حساس شده است و هرلمسی را به تو ربط می دهد.... :

وقتی که من اراده می کنم...

دنیا رو پر از مزه ی براده می کنم

وقتی من خمیازه می کنم...

تو  رو با دهنم اندازه می کنم

تا خاله قورباغه ها پشم ها رو ریسیدن .... 

سه تا خرس بی کار  منو لیسیدن

لینک
   در راه تعالی با طعم پرتقالی   

gham e eshghet takhayol parvarom kard;

takhayol; End e Masturbator-om kard.

لینک
   غرض آگاهی عِذی جون ارقام یافت.   

خیلی سعی کردم خودمو نکشم؛ اتفاقا دوش هم گرفتم و تا ته سس خردل هایی که تو یخچال داشتیم رو ساندویچ ام مالیدم و خوردم.هی ادویه همیشک به فیله های مرغ زدم. ( خوب ورزداده؛ تفت داده آی خانم ها دقت کنید دست ها بالا ضد عفونت اول) ملافه های تازه خریدمو یه دور چیدم و خوب نگاه کردم ( چشم دل باز کن برطبیعت بی جان ؛ جان جان ) پوشه های داستان مو یه بار دیگه ریختم به هم ( نچ نچ از استعداد شگرف دینه سال و دوشین و پیرار و زار زار) و به یاد آوردم عشاق بالقوه را ( جناب لرد مستحضرید که فانتزی حریرین کجا و ایشان که با ساسی خیلی هپی نبود کجا) و ایضا بالفعل ( زیرنویس ماهواره ای کوچک کننده،  فرم دهنده، کش آورنده، تاخیر دهنده، تثلیثِ زننده؛ منقبض کننده، منفجر شونده)؛ دوباره هم نشد. اولاد که ولد خلف و آینه ی آتیه خود شریف ام (قاتق نونم... ای نازناز خرامون آهوکم ... قدم وردار که رفتارت ببینم... دس به پر دومن خوب کسی گرفتی )که خونه پرش به قول آقام "ببه ی خوش خطُم" و به قول مادرم" ریده ی خودم که آدم شده"  و به قول برادره "دختر پیشونی دِنگ " و به قول آباجی مهربونه "فوقولی" بشه. اواخر هم زده بودم تو کار جرح و تعدیل خودم؛ به روش جراحت جراحت تا عدالت... می دونی چیه عذی جون( ببخشید جناب عزرائیل ما زن عمو عذرا رو هم همینجوری خفیف کردیم) من همه ی سعی مو کرده بوده بودم.

لینک
   عددا جون دارن... سر و سامون دارن   

راه شیم... جلدی راه شیم.... مامانم می گفت از خیابون تا شو... اواسط راه شدن تا می شم.... باید برسی به جای من.... انتظار داری که قاعده ی بازی رو همه بلد باشن... جلدی راه شَن... خیابونا رو هم تا شَن تا زود برسی به اون ته که خودت می دونی.... بازی بازی بگذره چن صباحی که قراره...
- یه آدامس بده به من تلخی سیگارت برا من زیادیه...
- زیبنده ی تو نیست زیادی بودن چیزها...
- چرت ه ....این چرت یعنی چرا با این عدده که از من می گذره همه منتظرن که لیست کنن زیبنده های منو....آی زبیده جون تو یه چی بوگو!
- شوخی شوخی شوخی می گیری چیزارو که رود تلخ ... همون رود نارنجیه که توش باید دست می شستی.... همون که ازت می گذره رو کسی نبینه...
- چه دست ها که ازم رو نشده....عددمالی شده همی چی؟
- تو تازه ی تازه ای... به تازه گی به این تازه گی دست یافتی... با فریم های چال شده ی قبلی... چه نو به نظر می رسی... توی جِلدی انگار....هر کی چالَش بیش تازه اش بیش تر...
- په جَلدی راه شیم... تندی تا شیم... ( عبارتِ "از من گذشته" هی تایپ می شه هی بک اسپیس می خوره...هی تایپ می شه هی بک اسپیس می خوره... میل به جاودانه گی خیلی خز شده ولی هست اش همین دور و بر) والسلام علیکم و علیکم السلام...( خودتی...یه یه یه یه یه ..آینه آینه .)

نامربوط: زرشک طلایی ؛ جایزه نقش اول مرد مکمل به یهودایی که در من است برای غیرزیرپوستی ترین بازی اش در تابلوی شام آخر

لینک