پارا الهه وار به هم سر بزنید؛از پتی بور که کم تر نیستید.   

شروع می کنم با " مهم این است" خط اش می زنم چون مهم این نیست. می ترسم از این مهم نبودن چیزها. عین قاف تعریف می کرد یکی از دوستان اش درخواستی از جایی داشته است که به توصیه ی اطرافیان شرح زندگی اش را بی کم و کاست می نویسد تا آن "جایی" تحت تاثیر این حقایق - که چیزی هم به اش اضافه و ازش کم نشده بوده- کارش را که حکم مرگ و زندگی داشته انجام بدهد.ولی بعد از خواندن شرح حال خودش نامه را پاره می کند بس که یک بار دیگر به طرز فشرده و خلاصه جلوی چشم اش می آید که چه بدبخت است و از خیر آن حکم شیرین می گذرد.( عین قاف عزیز در پارا-الوهیتی که تو به آن رسیده ای با تو احساس همدلی دارم که وجه افتراق تو با خدای هزار صفته؛ بی صفتی و از من حوالی بی همه چیزی است). می ترس ام از مهم نبودن چیزها و این بی همه چیزی-ای که با هیچی خیلی فرق دارد. بی همه چیزی یعنی این که زمانی همه چیز گذر کرده از داخل ات ولی بیتوته نکرده... بی همه چیزی یعنی حالا هم همه چیز هست فقط با هم فرق ندارند. فرق نداشتن چیزها با چیزها از بیسکوئیت پتی بور هم بدتر است. اگر مَردید؛ نامه نامه از من حرف دراورید. من هنر بلدم.حالا تو رسیده ای می گویی نکند کارت از تبادل دیتا گذشته است بدان می خندی! یا سکوت ات محصول wisdom است ( نکند این خرد هم جزء آن حرف هاست که  والد بیرون و بالغ اندرون تان؛ کون کودک درون تان گذاشته است)دیگر نمی شناسم این را که یک سنگ می اندازد و خودش در می رود. این  را که رج به رج نخ کش می شود. بیا همه چیز را از اول شروع کنیم:ای وایزمن های بی صفت ، وبلاگ جالبی دارید به این خدای بی همه چیز سر بزنید...  

لینک
   یوحنای گاو... به سربازان من کاری ندار   

دایی مادرم؛ روس بدبین؛ بدبین به شیر خشک و علم تغذیه مدرن و ویتامین و تبلیغ؛ عادت داشت که هسته های گیلاس شیرین را قورت بدهد تا روده اش تمیز شود و هسته های غیر گیلاس شیرین را با روغن زیتون چرب کند و مثل ریگ بریزد توی جوراب اش تا کف پای اش را ماساژ بدهند و اعصاب مربوط به بینائی و بویایی و قوای جنسی را قلقلک و تقویت کنند.
یک روز که جوراب اش را دراورده بود و به چرت بعد از ظهری اش در خانه ی ما مشغول بود جوراب اش را برداشتم و هسته ها را خالی کردم.اول سعی کردم بریزم شان توی جوراب ام و کاربردشان را امتحان کنم. کف پای ام طاقت اذیت های شان را نیاورد. فکر کردم باهشان چیزی بسازم که تا دایی بیدار شود تغییر شکل پیدا کرده باشند و پیدای شان نکند. با کمک چسب قوی پدرم که آهن را هم به هم می چسباند ؛ و چوب کبریت ازشان آدم درست کردم. آدمک ها انعطاف نداشتند شبیه سربازهای خشک شده سر پست شده بودند. سربازها بازیگران تئاتر من شدند تا هیچ وقت مرا رها نکنند و به جوراب دایی روس بدبین ام برگردند.
سرباز اول: تنها امیدم این است که" می گذرد" وگرنه دوام نمی آوردم و خودم را می کشتم.
سرباز دوم: اگر می خواهی همین الان این کار رابکن چون ما بعدها همین" می گذردها" را خواهیم گفت ولی درواقع هیچ وقت نمی گذرد.
سرباز اول: نه... من دلخوش ام به دوباره آمدن دخترکی که جیپ سرگروهبان را می شست... لباس گل گلی و چیت اش را یادت می آید؟...با شیلنگ آب خیس شده بود و با سینه هاش ...مثل دو اسفنج نرم... ماشین را کف مالی می کرد؟
سرباز دوم: ولی تو هیچ وقت دست ات به او نمی رسد...
سرباز اول: آن پسر تازه وارد ... همان شیربرنج که شب ها با صدای بز سرفه می کند؛ می گفت در شهر آنها می گویند که امید بهتر از خوراکی است که تمام می شود...
سرباز دوم: بهتر است به شهر آن ها بروی پس....امیدت بهتر می شود...
سرباز اول: می دانی چرا من با تو دوست هستم؟
سرباز دوم: چون در کمیت و کیفیت نا امیدی ات با من برابری...
سرباز اول: و آدم های خوش حال غمگین ام می کنند....
سرباز دوم: آه این یکی را یادم رفته بود...
سرباز اول: و همین باعث امید به ادامه می شود ....
من : یه یه یه یه یه .....
( وسط نمایش شان دویدم ...گذاشتم بعدن بنویسم شان... می دانید که این کار را می کنم! 2بار)

لینک
   هراس من باری از خداد فوتیِ هیچ ارتفاعی نیست....   

عشق همیشه یه تیکه های پنهان و مرموز و ناگفته داره که هیچ وقت رو نمی شه.... جای این نا- نشون دادنی ها و ناگفته ها یه جایی هست مثل جعبه سیاه هواپیما...هیچ وقت رو نمی شه مگر با انفجار یا سقوط و مرگ.... فقط در انتحار کشف می شن...فقط موقع حرفهای آخرُ  زدن و پشت کردن و واسه همیشه رفتن ممکنه که این کدها نمایان بشه....خیلی تراژیکه ولی یه وخ لازم داری به طرز کاملن خودکشانه به آتیش بزنی تا این  تیکه های دوست داشتنُ  استخراج و معنی کنی...مث امید نشئگی به آخرین ذرات یه سرنگ آلوده می مونه... بعد هم راهتو بکشی و مث قوی زیبا بمیری.... ولی انتحاری تر از اون اینه که دست به عملیات مرگ آور بزنی و تو جعبه سیاهه هیچی نبوده باشه....

لینک
   شدم ماهی ز قلاب تو آخر...   

اصلن پسرا دوس دختر میگیرن واسه اون روزی که بهش بگن" اَه داری گیر می دیا...." یه چی تو مایه های  اون یارو که گفت دوس دارم جراح بشم از در اتاق عمل بیام بیرون بگم متاسفم . 

لینک
   در ماز مانده   

-خواستم بگویم با پتو میانه ای ندارم نمی دانم چه شد که گفتم میانه ای ندارم.
من هنوز سه چار دسته سبزه بو نکرده رسیده بودم دم دماغ تو. هُرم نفس هات می مانست به دریچه های مشبک تصفیه خانه. روی سنگ چین کنار رودخانه، آزاده  قدمک قدمک طرف ما می آمد. آزاده ؛ بیچاره ی تو بود و من می دانستم. حواس اش را پرت کتاب کرده بود مثلا. "نقد دوبلینی ها" شاید. چشم ام را دورتر انداختم. این پیک نیک خانواده گی با دایی صفر و ممدآقا و زلاله خانوم....( دوست طلاق گرفته ی مامان که با جیم آقا- توریست استرالیایی که دوست خاندان شده بود- رقص از مد افتاده ی دوران جوانی اش را سرگرفته بود) .... دورترش دخترها ؛ خواهرهام مستانه و شراره ؛ دوست شان ایران و پسرها مسعود و مهران و ایرج.... من اما بازی را همیشه زود شروع می کردم و تا آنها آبی به هم بپاشند و کر و کر کنند و در خیالات شان به فردا و پس فردا برسند من کسل شده بودم و خوابیده بودم.
-خواستم بگویم وقتی پنجره را باز می کنی سردم می شود؛ نمی دانم چه شد که گفتم سردم می شود.
آزاده قدم قدم ، چشم ها به تو مانده؛ بی خنده؛  کتاب بسته؛ آمد. بالای سر ما بود که  بی هوا بوسیدم ات. طعم لخم گوشت لب؛ خودم بودی گرم مثل برادرم ( وقت شنای ممنوعه ی ظهرهای خواب مادر)؛ مثل پیوند خونی؛ مثل پیوند مغز استخوان؛ زُهم مثل طباخی؛ مثل ته؛ مثل مرگ و مثل صدای کفگیر درمانده درخراش دیگ که  لرز به اعصاب می اندازد . همان مزه صدا بوها که نمی دانی خوب هستند یا بد؛ فرق دارند و نمی دانی فرق داشتن خوب است یا بد. آزاده ما را دید. دل اش شکست. دل که می شکند یک خوبی دارد. طلبکار می شوی. طلب، عاشق ترت می کند. من به دیدن، مهمان اش کرده بودم. من به ممنوع مهمان اش کرده بودم و او در زهمی بوی مزه ی گوشت و خون؛ شریک من شد. من خودم را به او بازانده بودم دستی دستی. دوست اش داشتم. خشم اش شهوت ام را بیشتر می کرد. همان خشم  راهی تَرش می کرد. من به او لطف کردم. بی تعارف.
-خواستم بگویم بفرما این من ؛ هرچه از من به درد می خورد بردارید ببرید که گفتم بردارید ببرید.
آزاده خانوم سنگ چین به سنگ چین از دایی صفر این ها گذشت و به دخترپسرها رسید. می دانستم می رفتی دنبال اش؛ از دست دست کردن ِ بی قرارت فهمیدم. خوش حال شدم. بی تعارف.
-تا این جا بشمارید و جمع بزنید من گفته بودم میانه ای ندارم. سردم می شود. بردارید ببرید. نخواستم برگردم و توضیح بدهم . من هیچ وقت برنمی گردم توضیح بدهم. در کسالت ؛لذتی شادمانه می برم که آدمهای بیرون ِ ماز به حال ام غبطه می خورند.
  

لینک