سوز جبر، جمود سگ   

- طبقه ی اول آقای مستغیثی زندگی می کند. او این طبقه را به این دلیل انتخاب کرده که_ بدتر از کافکا _جبر را بر نمی تابد. بزرگترین مظهر جبر از نظر او آسانسور است که فقط بالا و پایین می رود و در هیچ نیم طبقه ای پیاده ات نمی کند. او همچنین پیش از آنکه به جبر زندگی کارمندی تن بدهد، بیکاری را انتخاب کرده است.
- طبقه ی دوم خانه ی خانم ریاحی است که بزرگ ترین سرگرمی اش نگه داشتن شیشه های عطری است که از نوجوانی تا به حال مصرف کرده است. او روی شیشه ی  عطرهایی که عشاق اش به او هدیه داده اند ضربدر قرمز زده است و فکر می کند ضربدر قرمز و بزرگی که روی در شیشه ای ورودی مجتمع خورده است ؛ این ساختمان را مبدل به شیشه عطر بزرگی – اهدایی از طرف یکی از عشاق- کرده است.
- طبقه ی سوم بانو و سگ زشت اش زنده گی می کنند. تنها پای ثابت این طبقه سگ است. خانم طی 15 سال 10 معشوق عوض کرده است. بنا به لهجه و نژاد معشوق ، خانم یک سال  پلا با کِرک و باقالی خورشت سال دیگر قابلی پلو به سبک هراتی و مدتی دیگر آش برگ اصفهانی و کلم پلو شیرازی می پزد. سگ غذاهای او را دوست ندارد. 
پنجره ی راهرو باز است. آقای مستغیثی با خانم ریاحی مشغول گفتگو هستند
آقای مستغیثی: من خانه بودم که آن اتفاق افتاد...
خانم ریاحی: شما همیشه خانه می مانید؟
آقای مستغیثی: می دانید و می پرسید...
خانم ریاحی صدای اش را تودماغی می کند. یادگار دوبلور سوفیالورن- زنِ سکسی زنِ مرده نیست فقط صدای اش تو دماغی است یا دست کم صدای دوبلورش تو دماغی است-
: چه بی احتیاط صحبت می کنید آقا....
به نظرش آمد بی احتیاط بار اعتراضی اش کمتر است، راهی باز می گذارد چرا که  احتیاط یاداور بی پروایی و بی پروایی؛ جسارت و جسارت تداعی گر دست درازی است. این طوری به او یاداوری کرده است که امکان دست درازی دور از نظر نیست.
آقای مستغیثی فکر می کند چه قدرتی این مکالمه ی بیهوده را ادامه می دهد و چرا او  یارای مخالفت در برابر این قدرت را ندارد. چرا او باید از این جا رد می شده و این زنِ یادگاری جمع کن یقه اش را بگیرد.
: قصدبی ملاحظه گی نداشتم. عرض کردم  همه می دانند که من روزها در منزل ام هستم.
خانم ریاحی این توضیح را به حساب دلجویی گذاشت. لبخند زد و با چین دادن اضافی به چشمان اش حالی کرد که بخشیده است.
آقای مستغیثی از این که اصل داستان فراموش شده دلخور است. اصل داستان، پریدن ناگهانی کسرا سگ بانو به داخل استخر یخ زده ی حیاط بود. کاری که سگ هرگز قبلن مرتکب اش نشده بود. قبل از شروع این دیالوگ خود خانم ریاحی از آقای مستغیثی پرسیده بود که آیا صحنه را دیده است یا نه. آقای مستغیثی گفته بود صحنه را دیدم. خانم ریاحی معتقد بود که این سگ هاری دارد که دست به همچو عمل جنون باری زده یا از گرسنه گی قصد خودکشی داشته است. آقای مستغیثی فکر می کند هیچ وقت نتوانسته است مانع، باعث، موجد، محرک چیزی بشود و خانم ریاحی هر جور که دل اش می خواهد فکر می کند. نه تنها خانم ریاحی بلکه هرکسی هر جور که راحت است او را تصور می کند. کارخانه ها محصولات شان را هرجور که می خواهند تولید می کنند و او مجبور به مصرف است. ادارات بنا بر مقتضیات و قانون های متغیر هرروزه شان با آدم رفتار می کنند. آسانسور فقط بالا و پایین می رود و او را به چپ یا راست -که از بالاپایین رفتن برای اش مهم تر است - نمی رساند. او بعد از این که به همه ی این ها فکر می کند در آپارتمان اش را باز می کند و داخل می رود. خانم ریاحی به طرف در شیشه ایِ ضربدر قرمز خورده می رود تا خارج شود.

 

لینک
   تب نوبه   

بعد از ظهر ، وقتی که از صبح  یله و رها و فارغ بوده ام از تو ، ناگهان عاشق می شوم....

لیبل ها: ، اینجوری شو نداشتم دیگه، دکتر برو دکتر ، ققنوس وار از خاکستر خودت بلند شو خاله ببینه...

لینک
   سطح من و التفات و مهمان پذیر آمودریا   

دوست گرانقدرم...
این زمان بیش از پیش از خودم رنجیده ام. بعد از آن که نتوانستم اتیمولوژی آن چند لغت را پیدا کنم و متوجه شدم که آلمانی ها 130 سال پیش خیلی مفصل تر از من روی آن ها کار کرده اند؛  بعد از آن که به نیروهای تدارکاتی سازمان ملل دستور وارد کردن 2 تن خربزه به جای هندوانه دادم چون در ترجمه همزمان " مِلون " و " واترمِلون" بی دقتی کرده بودم؛ متوجه شدم که نه تنها نابه جا حرف می زنم بلکه نا به جا می شنوم و بالکل منتج شد به این که من نابه جا باشنده ای هستم.
سفارش خاصی ندارم. فقط یک درخواست دارم.  یکشنبه شب ها زن همسایه پشت دیوار می آید و سه ضربه به پنجره می زند. به او بگو ستاره های آسمون چندینه؟...او هم می گوید ستاره های آسمون همچینه... بعد در را باز می کنی و پشت در قایم می شوی و نا گهان می پری جلوش و او وانمود می کند که ترسیده و تو نازش می کنی و بعد دنبال هم می دوید. حقیقت این است که  او یکی از دلیل هایی است که من الان به این جا رسیده ام. اوبه من گفت تو آدم متوسطی هستی. یک روز که دور اتاق می دویدیم ناگهان ایستاد و توی چشم ام گفت.  تا آن روز تصور می کردم آدم نا به جایی هستم ولی پس از آن که شنیدم آدم متوسطی هستم امروز، شنبه، قبل از این که یک شنبه بیاید خودم را به آمو دریا می سپارم. باشد که برای فرزندان ات نفت خام خوبی شوم و یک دو چراغی روشن کنم.
                                                          با مهر و ارادت
                                                        التفات مبین اف

بعدالتحریر: غرض از درخواست من از شما برای ادامه ی نمایش یکشنبه شب ها با آن زن این است که ببینید آیا شما را هم متوسط خطاب می کند یا نه. هرچه باشد هم شاگردی من بوده اید و تا حدودی هم سطح بوده ایم. 

لینک