آستان سابی   

بشر خمار اولیه که از بار زدن و کشیدن علف کوهی و هر خارخسکی که دستش می‌رسید خسته شده بود دست به آستان پروردگار برآورد و گفت:

"اللهم غیّر سو حالنا بحسن حالک: خدایا حال بد ما را مثل حال خودت خوب کن"

ببین بدحالی آن هم این قدر فراگیر چه قدمتی دارد که سرگل دعای شب آرزوهاست این.

 

لینک
   نمایشنامه برای مردان 40 درجه‌ی سانتیگراد به بالا   

هوا ساکن و صامت بود. یعنی صدای جیرجیرک ها یا قورباغه های متداول هواهای شرجی را نمی داد. زن روبروی آینه ی زنگار زنگاری ایستاده بود.
مرد وارد اتاق شد.  چهره‌ی زن حالتی را نشان می داد که داشت به یاد می آورد که مادربزرگ‌اش در زمان اشغال ایران توسط متفقین در صف جیره بندی نان ( آن هم سیاه و کپکی؛تازه) از روی نرده پریده و جر خورده است که موجب به جوش آمدن خون هموطنان شده و اجنبیان بابت‌اش همان روز توی صف کتک مفصلی خورده اند. ( حالا تئاتر مرد است بیاید این یاداوری را نشان بدهد؛ تئاتر کاش در همان دوره‌ی الیزابت چال شده بود)
هوا ساکن و صامت بود فقط باد از پنجره‌ی چوبی و قدیمی؛ یک گل پنبه‌ی رقصان را نشاند روی ابروی زن. ابروی زن سفید شد و دوباره چهره‌اش همان حالتی را به خود گرفت که از به یاد آوردن مادربزرگ‌اش زمان اشغال متفقین. 
یک مصراع از مولانا همیشه این جور موقع ها یاد زن می آمد: آب کم جو تشنه گی آور به دست....حالا در حال کم جوریدن آب و حصول تشنه گی بود مثلن و به مرد اعتنایی نمی کرد در صورتی که تمام وجودش مرد را می خواست؛ از خط به خط و راه به راه خطوط سرانگشت ش به راه به راه پوست و خطوط بدن مرد.
نامی ؛ مستاجر و دوست جدید مثل همیشه پر سرو صدا آمد تو. دست هاش هوا را جر می داد و حرف می زد. ریدم به کله ی این. ریدم به کله ی آن. رییس احمق. آهنگساز احمق. نوازنده ی چلفته. استودیوی شِتِره. او  با هر صنف و شخصی که درگیر می شد با تنفر و سر و صدا به فحش می بست اش. می شد شور و حال اش را دوست داشت ولی برای زن به نگاهی مسجل بود که  37 درجه گرمای تن‌اش فقط 37 درجه گرمای اضافه ی کلافه کننده بود.زن به آینه نگاه کرد و مادربزرگ اش را به یاد آورد.
مرد کماکان آن سوی اتاق بی حرکت ایستاده بود. یک پروانه ی رنگارنگ بالای سرش مدور پرواز می کرد . تئاتر مرد است نشان بدهد که او دارد به روزی فکر می کند که دختری بعد از یک باران بهاری سیل آسا کنار خیابان ایستاده بود خیس خالی منتظر تاکسی و در همان حال یک پروانه رنگارنگ درست شبیه همینی که الان بالای سرمرد است بالای سرش بود ولی از همه ی این زیبایی چیزی در خاطر دختر باقی نماند و  فقط ترکیبی بکر ساخته شد برای پسری که داشت اولین عشق در یک نگاه را تجربه می کرد. مرد بعد از آن همیشه ترجیح داده بود در پس زمینه بماند آرام و بی عجله تا ببیند آیا می تواند آن تجربه را مکرر کند .
بیرون جداره:
کشتی های اجنبی وارد حریم مرزی آب های کشور شده اند. تهدید آشکار شده بود. مادر و خواهرها پشت هم تلفن می زدند که آذوقه ذخیره کنید. گفتند فروشگاه ارتش تمام مایحتاج را فعلن فراوان فراوان دارد تا تمام نشده باید بروند بخرند. آن ها گفتند بخار مسموم ناشی ( از احتراق ناقص سوخت فسیلی کشتی ها؟ آتشگیری کشتی ها بعد از بارگیری؟)در هواست. زن به مرد که کماکان پروانه ای بالای سر خود داشت نگاه کرد و حس کرد حس های تعلق با وجود قوی بودن‌شان خیلی وقت ها خیلی جاها در مقایسه با خیلی چیزها ضرورت‌شان هیچ می شود و لوکس و اپرایی می مانند و باید مقدماتی چون سیری؛ آرامش نسبی شخصی؛ صلح و ثبات نسبی سیاسی و تندرستی جسمی فراهم باشد تا بتوانی به فکرشان بیفتی ( نمونه اش؟ قطع اس.ام.اس در حوادث سیاسی سال گذشته و یا چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق در زمان سعدی)     

صداهای اتاق آن طرف باغ:
- مرد باید غرور داشته باشد
- زن باید غرور داشته باشد.
- کشتی های اجنبی کشتی های ما را زیر گرفته اند
- مردهای ما سربازان با غروری هستند
- خیر آقا زنان ما از دامان خودشان مغرور هستند
- آن زن آن طرف باغ نمایش غرور می دهد
- کم لطفی نکنید. مردان ما از دامن زنان ما مغرورند.
- خدا به کشتی ها و غرور مردان ما رحم کند....آمین
- بس که یاد جر خوردن مادربزرگ اش می افتد دیوانه شده است
- مادر بزرگ او یک آریایی طرفدار هیتلر بوده است
- خواهرهاش فرصت طلب هستند دم در فروشگاه ارتش غارتگرند
- مرد بی چاره را به پروانه بسته
- مرد بی چاره نیست؛ مرد غرور دارد
- نسبت ایستایی مدور پروانه و غرور مرد ( ریاضی ام ضعیف است این ور تناسب را نمی‌توانم ببندم.مولف)
- نامی سربازی برود با کشتی ها بجنگد آدم می شود.
- نامی ها در تب 40 درجه به پا خیزند.
- نامی تخیلاً غرور دارد؛ او اجازه نمی دهد هر کس و ناکسی 37 درجه گرمای اش را کلافه کننده بنامد.
- مردهای غیور ما عمودی زیر پروانه اند.
- زنان مغرور ما هر آینه در آینه؛ مادر بزرگ های جر خورده ی فردایند از جور متفقین
- ......
- ......
صداها ادامه داشت که زن خوابید تا فردا که اس ام اس ها وصل شوند؛ کشتی ها معذرت خواهی کنند و حال دیدن اپرا برگردد.

لینک
   چگونه یک مقدمه، بی مقدمه صندلی می‌ زند صددل نه یک دل در سویدای دل یک جوان   

تو مانیفست رمانتیک ها که آقای ویلیام وُردزوُرث و آقای کالریج با هم نوشته بودند و ما در دانشگاه سر کلاس دکتر سخنور خواندیم گفته بود که ادبیات   Spontaneous overflow of powerful feelings  می‌باشد.مدت ها هروقت می‌خواستم ادای این‌هایی که انگلیسی‌های سخت سخت بلدند را در آورم حتمن جمله ای با  Spontaneously می‌ساختم. هما توکلی همه‌ی داستان را خیلی خوب به یاد می‌آورد. همه ی این ها بماند ولی تصور کنید که به عنوان یک آدم نوزده بیست ساله ای که آن موقع های من بود این جمله‌ی "سر ریز احساسات بی برنامه ریزی شده" / "فوران حس های بی ساختار" یا هر ترجمه‌ی دیگری که می کردم اش؛حواس مرا تا کدام سرریز و  کجای افشانه واری‌های طبیعت-جوش که بلد بودم و نبودم می‌برد و آن موقع بود که ته سویدای دل‌ام با به یاد آوردن مانیفست رمانتی‌سیسم به خود می‌گفتم که نه بابا این رمانتیک‌ها هم خانه‌شان آبادان؛ کاردرستند.

لینک
   شیوه ی تنگ مهربانی   

توی عراق هستیم. تو گزارشگر یک تلویزیون خارجی هستی. ساعت 9 صبح است و زنگ می زنند که بروی سر صحنه ی انفجار بمب  و گزارش تهیه کنی. عاشق ات هستم و نمی خواهم بروی. دل تنگ ات می شوم و نمی خواهم بروی ، نمی دانم چه ام هست و نمی خواهم بروی. می گویم صبر کن ساعت 10 که شد هر دو انفجار را یک جا گزارش کن؛ بغداد است دیگر! هر دو می خندیم و بقیه اش را یادم نیست.

لینک