سیاهخوانی یک عشق بازی زنگباری   

- مبارک اگه بدونی چی می‌کشم .
- حاجو بلدم....همون یه بست تَل رو می‌کشی با پسر قهوه چیه؛ حالا روزای تعطیلی هم یه‌کم بیشترتر ولی من به کسی نمی‌گم.
- ساکت! دهن‌لق زبون‌نفهم. دارم می‌گم از عشق فرنگیس نمی دونی چی می‌کشم. اگه کاووس پسرعمه‌ام زنده بود خودش با باباحاجی صحبت می‌کرد همه‌ش رو راست‌وریس می‌کرد. ای روزگار.
- بابا هی کاووس کاووس. هردفه من این خدابیازمون رو تو خواب می‌بینم از خواب می‌پرم جیغ می‌زنم. تازه من که هیچ همین سلیمه جون- که الاهی فدای قد و بالاش بشم-  اون هم هروخ این بابا رو دیده دویده اومده تو بغل من هن‌وهن می‌گه مبارک مبارک کاووس دیدم؛ اون وخ کاووس بره با فنرگیس صحبت کنه؟
- من به شما گفتم هر موقع کابوس دیدی بلند شو یه لیوان آب بخور به چیزای خوب فکر کن بگیر دوباره بخواب. حالا شما اگه اشتباهی کابوس رو کاووس شنیدی که دلیل نشد از پسرعمه من خوف کنی. 
- حاجو شما ارباب من هستی،
- بله ارباب شما هستم
- سرور من هستی
- بله عزیزم
- سرخر من هستی
- سرور
- سم‌ور من هستی
- سماور
- یاه یاه یاه دیدی خودت هم قبول کردی سم‌ور من هستی؛ حالا دوتا چایی وردار بیار که خسته‌ام
- ای بابا . تو نوکر من هستی باید واسه من چای بیاری
- حاجو؟ من که انقد نوکر خوبی‌ام.... با صفا و با قفا و یک رنگ و زرنگ و جفنگ‌ام ....جایی که شما می گی از کاووس بپرم برم آب بخورم ؛ من قبول می کنم که از کاووس بپرم نه از کابوس؛
- خب
- حالا یه چایی به من نمی‌دی؟
- خیلی پرمدعا و وقیحی . تو اولین فرصت باید برم بفروشمت.
- حاجو چایی نخواستم ولی من بلدم فنرگیس رو به شما وصل کنم.
- وصل چیه؟
- اتصال. موصل. کرکوک
- نه بابا چه غلط‌ها
- بله. همون کاری که کابوس می‌خواست بکنه من می کنم.
- کاووس
- آآآآآآآآی اسم اونو نیار من بدخواب می‌شم.
- خب کابوس
- بله. اون وخ شما هم پای سلیمه رو بذار تو پای من.
- مرتیکه این چه کاریه از من می‌خوای؟ دست یکی رو می‌ذارن تو دست یکی.
- نمی‌شه دست یکی رو بذاری تو پای من؟
- بس کن مبارک
- نمی‌شه پای یکی رو بذاری تو دست من؟
- خفه خون
- نمی‌شه پای دوتا رو بذاری تو دست من؟
- برو از جلوی چشمم. تو به درد من نمی‌خوری
- هیچ‌وخ جلوی من درنیومدی .
- بله؟
- بله. 
- یعنی چی؟
- تو ارباب منی من به تو بگم؟ یعنی طرفدارِ منو بکنی.
- آهان . پشت تو در بیام. یعنی طرفداری‌تو بکنم.
- من هم همینو گفتم.
- ارواح عمه ت که همینو گفتی.  خب حالا چه نقشه‌ای داری واسه من. چه‌جوری می‌خوای به من کمک کنی.
- کاری نداره. منو قیافه آدمای حساب شده در بیار ببر خونه فنرگیس.
- شما رو قیافه آدم حسابیا درارم ببرم خونه فرنگیس خانم.
- بله. اون وخ من می رم اون جا با صدای بالا از شما تعریف می کنم شما رو بلند می‌کنم.
- چی می گی مثلن
- می گم که این حاجو میتی صاحب بزرگترین انبار کشمش درونی در خاویارمیانه است. 
- این دری وریا چیه؟ کشمش درونی کیلو چنده؟ خاویارمیانه کدومشه؟
- والله حاجو شما که بهتر می دونی کشمش بیرونی‌ش رو الان کیلو 500 تومن نمی‌دن. ما هم خرید قدیم داریم برای شما می کنه کیلو 400 تومن.
- داری به خودم می فروشیش؟ چیزی که معلوم نیست چیه؟
- چطو معلوم نی؟ ندید که نمی دم بخوری. مستوره می‌آرم برات مزه کنی.
- آی برزنگی حرومزاده. نصف قیمت می فروشمت. 
- شما خودت اون روز گفتی از دست فنرگیس کلی با خودت کشمش درونی داری.
- آهان. اون وقت تو داری کشمکش درونی من رو کیلویی 400 تومن معامله می کنی.
- بابا . حاجو چقدر شترمرغی تو. خواستم جلو بابای دختره پز بدم برات.
- می دونی چیه. اصلا کاش یکی منو از دست تو می فروخت.
- یاه یاه یاه یاه
- مرض . برزنگی کله پوک زبون نفهم. صبر کن اون تفنگ شکاریمو بیارم پدر زنگباری تو بیارم جلو چشمت.
( حاجو دنبال مبارک می دود . مبارک در می رود)

 

 

لینک
   خانم‌پری‌‌شورخانه- قسمت اول   

حوض مربعی کم‌ارتفاع آبی‌رنگ خانه‌ی ما به درد لباس شستن نمی‌خورد. ولی خانم هاشم‌آقا که آب خانه‌شان قطع شده؛ لباس‌هایش را آورده خانه ما بشوید. قبای گل‌گلی بَرش است با شلواری که از زانو به پایین توی جورابی سیاه و کلفت حبس شده. دولا می‌شود شلپی لباس را توی حوض فرو می‌کند و شرشر آب‌ریزان بالا می‌آورد. مامان؛ آقای حجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته‌ی خانم هاشم‌آقا پیشنهاد کرده است و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانم‌پری و آقای حجتی‌ست. خانم هاشم‌آقا خم ؛ لباس کفی تو آب؛ شلپ می کند: خانم‌پری عین دخترگی‌هاش یک ربع به اخبار سرشب بی‌بی‌سی خانه است .بعد مرا که سمبل معصومیت و بستگی چشم و گوش هستم می‌پاید و بدون کلام با انگشتانش حلقه‌ی تنگی درست می‌کند و بعد همان دست را به علامتِ نه بالا می‌پراند: انگار بانگ خروس نشنفته این دختر. لباس ِ چلانده  پرت می‌شود تو آبکش. مامان سر انار می‌برد؛ پشت انارِدوشقه را توی کاسه تا می‌کند : آقای حجتی مثل خانم‌پری عاشق بچه است. همین که دست‌به‌دست‌شان دهیم نُه ماه بعد گوجه‌فرنگی به دنیا آمده. خانم هاشم آقا یک خط ممتد خنده شده است و سکوت از سرِ کیف.من،خانم‌پری را تصور می کنم که درد می‌کشد و زور می‌زند و یک گوجه‌فرنگی می‌زاید. دستان خانم هاشم‌آقا ازجان‌رفته ؛روبالشی مخمل حالا شرشرشر؛ تلپ می‌کند تو آبکش. دستش را آونگان کرده انگشتانش را به حالت بای‌بای روبه‌پایین دلنگ‌دلنگ می‌کند به مامان نشان می‌دهد: چیزی توی بساطش هست؟مامان بلند و جیغه‌ای می‌خندد : والله کسی به من گزارش نکرده خودم هم معاینه‌ش نکرده‌ام. خانم‌ هاشم‌آقا غش‌غش : با هاشم‌آقا بفرستیمش حمام.

(باش تا موقعی ادامه ات دهم )

لینک