دم به پیغمبری: به دوست خدانمای بی‌صفت‌ام   

وقت‌هایی که هیچی نمی‌دانم را نمی‌دانم به حساب خنگ و خرفتی سن‌وسال بدانم یا تازه‌گی و جا و جو داشتن برای گنجاندن یک تجربه‌ی جدید. مریضی کدام است؟...آن که دل‌ت بخواهد لابلای خطوط ذهن یک نفر گم و گور شوی؟ولع بی حد برای جا کردنت توی دنیای‌ش ؟ آن مریضی‌ست و  این حالِ من سلامت؟ این حال ِهیچ‌مخواهِ آرام من که دانش‌اموزی را می‌ماند درس سی‌چل دور مرور کرده‌ی دم به اشباعِ منتظرامتحان....این عافیت است؟ خلاصی؟....این حالِ آرام، بی‌خشم، بی‌آرزو؟....من گاهی نگرانم از این شفایی که مرا یافت...از کی فهمیدم آدم‌ها رمز و رازی ندارند بی‌چاره‌ها و گروهی ناتمام دورهمیم؟....از کی کوله‌بسته سر جاده ایستادم تا دورشوم؟ این آیا مکثی‌ست تا هجومی نو بیاید مرا بکَند؟....من خوش‌حال و نظاره‌گرم حالا؟....من گاهی فکر می کنم هستم. من آرزوهای جانشین نداشته‌ام. خوشم باشد. من بلد نبودم چند مدل شورواشور تخیل برای خودم بدوزم برای همین روزها که مبادا بودند و حالا بود شده‌اند. خود به کسی نمی‌نمایم. مخاطبی نمی‌خواهم. به هوایی زیبا نمی‌شوم. هیچ چیز از تمجید و تحسین کسی را به خودم نمی‌چسبانم. من کامل شده‌ام. من خالی شده‌ام. من کاملن پر شده‌ام. بی‌نیازی حوصله‌بر است ولی گُل است. بی‌نیازی پذیرش تنهایی‌ست. تنهایی پادشاهی‌ست. پادشاه و ملکه‌ی خودم شده‌ام. پادشاه و ملکه‌ی خودم با هم عروسی کرده‌اند. خودم بهترین تحسین‌کننده و تقبیح‌کننده‌ی خودم شده‌ام. عادتِ "آی مردم مرا به‌خودم بشناسانید" از سرم افتاده است. به درد کسی نمی‌خورم و خودم برای خودم خوش‌رنگم. 

لینک
   از سلیمان در باب آمیخته‌گی‌های مجاز   

یا بنیّ...
از بازگو کردن لطیفه‌ها و شرح ماوقعِ رختخوابی- بغبغوانه‌ی زن و شوهران شرعی- قانونی در جمع ؛مستمعین را احساس رقت انگیز و چندشناک زنای با محارم فرا می‌گیرد. بکوش تا ایشان را که محض سریش‌اندود کردن بنیان خانواده، مودبانه به شما می‌خندند؛بیش از این زجر ندهی.  

لینک
   آرام کُشی   

از همه کمتر احوالمو می پرسه...در واقع اصلن نمی پرسه....مث بقیه زنگ نمی زنه بگه چی کار داری یا امروز وقتم آزاده می تونم بیام دمبالت .... مث بقیه نمی گه امروز کارم از کی تا کی هس بعدشم می تونی بیای خونه مون یا بریم بیرون شام....اصلن با بقیه هم که می ریم بیرون بهمون نمی پیونده....می گه میام هم نمیادش.....خودم اگه دلم تنگ بشه بهش زنگ می زنم...شک می کنم که آیا اصلن چیزی یادش مونده از اون موقعها....مگه آدم چن تا از این آدمها می تونه پیدا کنه تو زنده گی.....آدمی که بشه باش دوتایی به یه چی خندید؛ دوتایی از یه چی گریه کرد....خب لابد پیدا کرده یا پیدا کردن نکردنش دیگه دغدغه اش نیس....اصلن چمیدونم....مگه من باید همه چی بدونم....خب این جور موقعها یه پکیج آرام سازی دارم من....مث این: { آدم ها آدم های خودشونن....اونا حق دارن برن پی کارشون....زنده گی عوض می شه....مناسبات به هم می ریزه....دغدغه ها عوض می شه....تو که نخواستنی نیستی ....تو هم برو گیر بده به یه چی دیگه بدبخ....مهرطلب ِ آویزون ،برو رد بازیت}.....کم و بیش که با اینا آروم می شم و صدایی صاف و صوف و کول و بی گِله و گَوَنَک از خودم بیرون می فرستم و از در و دیوار حرف می زنم ؛ می بینم که پیچ رادیوشو زیادتر می کنه و از تو آینه ازم می پرسه فوروق این آهنگه مال اون سالیه که تو اومده بودی شیکاگو....همه چی م خیلی پرسرعت به هم می ریزه.... برمی گردم به همون ریزپردازی هایی که همیشه نسبت به هم داشتیم.... این بو....این مزه....این مال اون سال....این آهنگه....این رنگه....این صداهه...این کارتونه... اون روز که مامان....اون روز که کتک....از این که به یاد میام پر از هیجان می شم...همیشه می شدم....نه با چیزای دم دستی....با اون چیزایی که هیشکی دیگه نمی تونه آدمو به یاد بیاره....اونایی که بقیه نمی بینن... می گم مطمئنی مال همون سال بود....می گه آره همین که می گهkilling me softly with this song می گم این هم بود که می گفتwho let the dogs out می خنده : آره اونم بود.....یه نفس عمیق می کشم....از این نفس ها که شبیه بغض و خوش حالی و آرومی و اطمنیانه....از خواسته شدن؛ از به یاد آورده شدن اما با اون چیزایی که خودم دلم می خواد به یاد آورده بشم باهاشون؛ خیلی خوشم می یاد ....خیلیمه که با این آهنگ به یاد آورده شم....زیادیمه اصلن....پیاده می شم....روزای بعد هیچ سراغم رو نمی گیره باز...یکی بهم می گه همین بود این همه بامداد بامداد؟من هم که خوابم....من هم که کشته شدم با همون آهنگه رفتم پی کارم.

( خواهرشو.... این هنوزنیم فاصله نداره....با  alt+cntrl+2 هم نمیاد.)

لینک