از این کارا...   

ما دیدیم صاحبان یک سری از وبالیگ در فیسبوک به نام وبلاگشان صفحه زده اند فکر کردیم شاید کار باحالی باشد و ما نیز چنین کردیم. نام ما در آن دیار kharmagas khatoon یا خرمگس خاتون می باشد. دوست می داشتید اضافه کنید.

لینک
   فوتو بای سلیمان - 13 می 1974 تا سیزده می 1974   

یه خارپشت با خودمون ورداشته بودیم آورده بودیم. به هیشکی هم نگفتیم. گذاشتیمش تو یه کیسه‌گونی و آوردیم با خودمون خونه. صب رفته بودیم کوه‌نوردی چمیدونم به قول نانا تپه‌نوردی . دختر آقای فرخیان که گربه نگه می‌داشت و کلن با جونورا خیلی خوب بود گفت اینو ورداریم بریم. ما هم در گونی رو باز گذاشتیم خارپشته رفت توش بعد درشو بستیم آوردیم. بعد گفت یه امروز رو نگهش دارین تا من ببینم اوضاع خونه چطوره ورش دارم برم. حالا فکر کن همون بعد از ظهرش ما شده بودیم مدل عکاسی سلیمان. شلوار راه‌راه جوونیایی منیژه جون رو من پام کردم. شلوار صورتی پاچه‌گشاد پرویز رو پای نانا کردیم و داریم یه جوری عکس می‌ندازیم که انگار پاهای نانا پاهای منه و پاهای من پاهای نانا. دورمون هم یک عالمه پارچه‌های ساتن و قرو قمیش‌‌دار و رنگی‌پنگی و قدیمی و گرون قیمت از چمدون قزبس آوردیم بیرون که اگه می‌فهمید دودمانمون به باد بود. من کاملن باید سقف رو نگاه می‌کردم و نانا کاملن پایین پاش رو. سلیمان تازه کلاس عکاسی می‌رفت. تمرین کلاژ داشت و یک سری نُنربازی دیگه که  از خودش دراورده بود و  می‌خواست پیاده کنه اون‌روز. توی همین حیص و بیص بودیم که پای من با بالاتنه‌ی نانا چفت نمی‌شد لنگای من زده بود تشتک مشتک زانوی بدبخت رو پرونده بود. سر من خوب رو به آسمون نبود و سر اون خوب خشتکش رو نیگا نمی‌کرد که خارپشته راه افتاد از کیسه اومد بیرون. حالا قزبس هم داره نماز می‌خونه حواسش نیست. اگه می‌دید که خارپشت اومده خونه که دیگه واویلا. من فکر می‌کردم که بدترین قسمت ماجرا اوردن خارپشت به خونه‌س ولی اتفاق بدتر وقتی افتاد که توی اون بی‌حواسی خارپشت صاف اومد روی پارچه‌های ظریف و ساتن‌طور قزبس. من و نانا لنگ‌های درهم پیچیده‌مون رو فراموش کردیم و تلاش کردیم تا خارپشت رو از اون زیر یا پارچه‌ها رو از لا-لوی خارپشت دربیاریم. زبر و چندشناک و سخت بود جونور . وول خوردنش پارچه‌ها رو داشت نخ‌کش می کرد. همه‌شون عین گولهّ به هم گوریده شدن. قزبس هنوز سر نماز بود. سلیمان با دوربینش تند و تند داشت عکس می‌نداخت. نمی‌شد فحشش داد چون سر و صدا که بلن می‌شد قزبس می‌فهمید چه خبره. این عکس‌ها که این پایین هست محصول همون روزه. اگه عکسا دیده نمی‌شن لطفن روی لینک پایینش کلیک کنین. اگه لینک رو هم نمی‌بینین دیگه هیچ کاری نمی‌تونم بکنم براتون جز این که حرفم رو باور کنین و اینا رو تخیل کنین.

لینک
   از سلیمان در باب هجمه‌ی وهم و شته به تصورات از سی‌گذشته‌گان یا اصغرفرهادی تجربی   

یا بنتی...

لا تخاف من القضاوه و المحاکمه و الطریقین ؛ الزفاف الآن ؛ تجری خیال الحب الأبدی ، وبعد التزام رسمی فی ظل العهد الحب الثانیتین ؛ کَذِب و حَقِر و اُسکُت کمثل المجرمون و عزا علی النفسک ؛ ولد الاطفال و بقا فی الطین کمثل الحمار فی شرح الحدود الجیدة والسیئة (وأسوأ من کل شیء ، الله)؛ نفسک فی ورطة و  اتخاذ نظام صغیر و المنزلیه من مسائل الاصغر فرهادی حولک؛ لانهُ مساحت القلق الصغیر و الواهی لالرفاق فی هذا الاسنان مجبوری علی القی.

دخترم...

از چالش و قضاوت و توبیخ و دوراهی نترس؛ عروسی کن؛ تخیل عشق ابدی و جاودانه را اجرا کن؛ بعد زیر سایه ی تعهد رسمی‌ت دومرتبه عاشق شو؛ دروغ بگو و تحقیر شو و مجرم‌وار ساکت بمان و برای خودت دلسوزی کن؛ بچه بزا و در توضیح مرز خوب و بد (و بدتر از همه خدا) برای بچه‌ات چون خر در گل وابمان؛ خودت را در هچل بینداز و یک سیستم کوچک و خانه‌گی پرسش‌های اصغرفرهادی‌طور در اطراف‌ت راه‌اندازی کن  چرا که سطح دغدغه‌های کم‌سال؛ خیالی و موش‌موشانه‌ی تو و دوستان‌ از سی گذشته‌ات حال مرا به هم می‌زند.  

 

 

لینک