شیاطین تحریف در تاریخ زلزله ( قسمت بعد از آخر)   

مطلب من خیلی گل کرد. بهترین رپرتاژ زلزله شناخته شد. ادباری می‌گفت اگر آن دفعه شکوفه زدیم رو مطلبت اینقدر گل کرد این دفعه خبرمان کن بیاییم برینیم برات.کلی تشویق و ترفیع گرفتم. مدیر روزنامه بنده را با چندتا عکاس و خبرنگار مامور کرد برویم شیراز تا از آنجا برویم قیر و کارزین شخصا عکسبرداری و مصاحبه انجام بدهیم و برگردیم. خب از خیر بامزه‌بازی‌ها و شیطنت‌های ادباری و خوانساری که نمی‌شد گذشت. یعنی آقا این‌طور عرض کنم صدبار به توبه می‌انداختند مرا و هر صدبار توبه می‌شکستم. به محض این که داستان را برایشان گفتم استقبال کردند و گفتند شما با طیاره برو ما هم اتول را علم می‌کنیم و می‌آییم. رسیدیم شیراز ؛من آن دوتا جوان خبرنگار و عکاس را فرستادم هتل ؛خودم رفتم منزل اکبر دلنشین و منتظر شدم که این دوتا اعجوبه از راه برسند. شب توی حیاط باصفای دلنشین نشسته بودیم و پیک می‌زدیم و یاد ایام می‌کردیم که بچه ها رسیدند. قرار شد فردا همگی باهم برویم. دلنشین یکی از خوانین کلفت آن منطقه را می‌شناخت و از قبل پیغام داده بود و جای ما را پهن کرده بود که از ما پذیرایی کنند. غروب رسیدیم آنجا. بماند که شب تا ادباری کله‌ش داغ شد بند کرد به بوته‌ی یاس که نزدیک درخت نارنج کاشته شده بود .می گفت این درخت دارد جان این گل را می گیرد. بعد هم به دلنشین گفت مثلا  اگر نشمه‌تان منزلش همین نزدیکی باشد دیگر جان نداری که با خانم خودتان و ایشان همزمان سلام‌علیک کنی در یک روز. جلوش را نگرفته بودیم داشت بوته را در می‌آورد. دلنشین از خنده پس افتاده بود.خوانساری هم ویرش گرفته بود انواع اذان در دستگاه‌های ایرانی را بخواند. خواهرخانوم دلنشین که خانوم زیبا و روگرفته ای بود هم آن شب مهمان بود و خوانساری پیک روی پیک بالا می‌رفت و برای دل خانوم انواع اذانها از اذان مرحوم صبحدل بگیر تا تاج اصفهانی برایمان دم گرفته بود تا جاییکه یکی از همسایه‌ها رد شد و صدا را ول داد که جناب دلنشین ما نمازش را بخوانیم موذن شما کوتاه می آید؟ حالا ساعت چنده؟ دو-سه نصف شب. به هر ضرب و زوری بود خوابیدیم. صبح این تن‌لش‌ها را بیدار کردیم و سوار جیپ دلنشین شدیم و راندیم تا دهات قیر. دوتا جوان عکاس و خبرنگار همکارمان هم از هتل ماشین کرایه کرده بودند و آمده بودند. وعده کرده بودیم سر یک ساعتی منزل کدخدای قیر باشیم. خرابی زیاد بود. همه جا هوار آمده بود روی سر زن و بچه مردم. همان جا یک عده عریضه نوشته بودند و منتظر ما بودند. گفتیم امشب را استراحت می‌کنیم فردا سرفرصت می‌رویم به مدرسه و بهداری و چادرهای اسکان سر می‌زنیم. ماشین آن آقای خان پی ما آمده بود. دوتا جوان عکاس و خبرنگار را گذاشتیم منزل کدخدا بمانند. بهشان سپردم که صبح بیدار شوند و اگر سوژه مناسبی گیرشان آمد خودشان مشغول شوند تا ما برسیم. چندتا کُتل‌مُتل رد کردیم و رسیدیم به یک دشت خیلی باصفا. چادر زده بودند و یک عده آدم هم در رفت‌وآمد. گوسفندی زمین زدند و ما را بردند چادر خان. همان‌جا متوجه شدیم که آن شب عقدکنان پسر خان بود. ما هم مثلا مهمان‌های مخصوص و مهمی به حساب می‌آمدیم. چای هیزمی دبشی صرف کردیم و پشت‌بندش سینی دل‌وجگر آمد وسط با یک کاسه به قاعده‌ی کاسه‌های کشک‌سابی همدانی پر از عرق خُلار. کاسه دور می‌چرخید و دست‌به‌دست می‌شد. حالا این‌ها هم سیبیل‌های چخماقی‌شان را می‌کنند آن‌تو و درمی‌آورند. ادیب ناجنس هم درگوش من ویز می‌کند که: عرق با اسانس دل‌وجگر از سیبیل‌های جوانان رشید. لب‌گزه کردم که هیس مسخره‌بازی در نیاور این‌ها خوششان نمی‌آید. خلاصه متوجه شدند که خوانساری آوازخوان است. خواهش کردند به سلامتی پسر خان که داماد می‌شود یک دهن آواز بخواند. خوانساری بنا کرد به خواندن که یکهو صدای ترمز ماشین و از پی‌اش هیاهو بلند شد. ادیب نیم‌خیز شد که ببیند چه‌خبر است که خان ساعدش را گرفت که بنشین. ادیب که به این مفتی‌ها جاگیر نمی‌شد، به بهانه‌ی دست‌به‌آب رفت بیرون. خوانساری هم‌چنان داشت می‌خواند. کله‌ی من هم حسابی گرم شده بود. ادیب برگشت پریشان حال و آشفته به من گفت بیا بیرون کارت دارم. خان داشت ما را می‌پایید. نیم‌تعظیمی کردم و با حالت عذرخواهانه بیرون رفتم. ادیب ترسیده‌حال گفت بیا یک چیزی به‌ت نشان بدهم. مقداری که به طرف بیابانی راه رفتیم دیدیم یک مرد به سن‌وسال ماها را با چشم ِدستمال‌بسته به درخت بسته‌اند. یک نفر هم گذاشته‌اند که نگهبانی بدهد. گفتیم چه شده است. نگهبان که معلوم بود فقط به حرمت مهمان مخصوص بودنمان با ما محترمانه تا می‌کند ،گفت: هیچ. خیر است. از دور سایه‌ی خان پیدا شد. آستین ادباری را کشیدم. تا خان برسد پشت سنگی پناه گرفتیم. خان دستور داد نگهبان چشم‌بند بدبخت را باز کند. خان زد روی شانه ی مرد. گفت خوش آمدی. برنج و بار و بنشن و گوشت گوسفند و گاو و مرغ و کبک و تیهو و جوجه حاضر و آماده است ، هر مواد دیگری که موجود نبود می‌فرستم از شهر بیاورند. هرچه وردست ضرورت داشتی از دستیار و نوکر و قصاب بگو مهیا کنم. مهمان فرنگی دارم ؛ اغذیه باب طبع آنها هم هر قسم بلدی تهیه کن. از چیزی کم نگذار جبران می‌کنم. بعد گفت چشم‌بند که چفت بود؟ جعده که شناس نیامد به چشمت؟ مرد گفت : خیالتان راحت، من نمی‌دانم ثریا هستم یا زحل. خان گفت ازکرمون می‌آیی؟ مرد گفت از ارسنجون. خان گفت بهرحال خیلی راه آمدی، آنجا برایت چادر علم کردم،هرچه خواستی فقط به این مهتر بگو، با احدی حرف نزن. مرد گفت خاطرتان جمع. ادباری گفت:فراست من ته‌توی داستان را درآوردم. ناکس جانی دالری بود برای خودش. گفتم چطور. گفت این آقای خان قاچاق می‌کند و می خواهد کسی سراز کارش درنیاورد و به همین خاطر آشپز اجیر کرده چشم‌بسته از کرمون آورده. دیدم راست می‌گوید. به‌هرحال ریگی به کفشش بوده. خدا می‌داند چقدر دلچرکین شده بودم از بزم آن شب. پیش‌تر از خان برگشتیم به چادر. خوانساری هنوز داشت می‌خواند. تصنیف مبارکباد. چندتا زن و دختر دم در چادر دست می‌زدند و کل می‌کشیدند.خلاصه به هر ضرب‌وزوری بود دلنشین را راضی کردیم بعد از شام ما را برگرداند قیر. ساعت سه‌چهار صبح رسیدیم قیر. فردا تا ساعت یک بعدازظهر خوابیدیم. جوان‌های همکار رفته بودند خودشان عکس برداشته بودند؛ مصاحبه انجام داده بودند و برگشته بودند. آن هم رپرتاژ خوبی درآمد و خستگی از تنمان در شد.

لینک