سرشکستنک   

خیلی نامردی بود. درست روزی مسابقه‌ی تف گذاشته بودند که آب‌دهان من از خیاری که صبح‌ش خورده بودم همان‌طور سبز مانده بود.  یک‌بار تف کردم سبز، دوبار تف کردم سبز، مسواک زدم سبز. تاتا و قندچی گفتند بیماری نادر گرفتم. گفتم چه جور بیماری‌ئی گفتند همان که نادرشاه گرفت مجبور شد از هند چارنعل برگردد ایران. یارپ یارپ . این را من گفتم. تف چه تفی، اگر این‌ها گیر نداده بودند به سبزی‌ش، خودم برنده بودم بس که پروپیمان بود. دبه کردم. سبز بودن تف من مسئله‌ای فرعی بود. قرار بود هرکس تف‌ش بیش‌تر باشد برنده شود. من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اگر سه نفر باشیم حتما آن دونفر یک تیم می‌شوند بر علیه من. این اتفاق اخیرا داشت زیاد می‌افتاد. در به‌ترین حالت فکر می‌کردم من آدم قوی‌ئی هستم و آدم‌ها قبل از این‌که از من شکست بخورند می‌خواهند شکست‌ام بدهند. فکر کردم بازی را عوض کنم. گفتم هرکسی توانست بلندترین جمله ی با ربط را پشت تلفن به آقای تخیری بگوید برنده است. آقای تخیری یکی از دوستان پدرم و شاعر بود که اعتقاد داشت بهترین شعرهایش را به وقت اضطراب؛ شکست؛ عصبانیت و ناامیدی گفته است. این را گفتم و بنا کردم به ساختن جمله در ذهنم. تاتا گفت قبول نیست این کاری ست که مسلما تو بهتر از ما انجام می دهی. بعدش هم با هم از در خانه رفتند بیرون و به من نگفتند کجا می روند و به من هم پیشنهاد نکردند که همراهشان بروم. من هم به آقای تخیری زنگ زدم و گفتم: آقای تخیری ناشر شما در مصاحبه ی اخیرش با روزنامه گفته است که چاپ کتاب شعرهای جدید را به دلیل عدم استقبال خوانندگان؛ محدود کرده و در جواب یکی از خبرنگاران در خصوص دفتر شعر اخیر شما گفت که علت عمده تصمیم هیئت مدیره نزول کیفی اشعار این آقا بوده بطوری که انبارهای ما و نمایندگی های شهرستانمان زیر بار کتب این آقا کمر خم کرده است. این را گفتم و گوشی را قطع کردم. من دیگر هیچوقت با تاتا و قندچی بازی نکردم.


• آقای تخیری بعدها به پدرم گفت در فاصله ی بین بهت شدیدش ازین خبر و تلفن زدن به ناشر و جویای صحت و سقم خبر شدن؛ یکی از بهترین شعرهایش را گفته است.

لینک