بقالان سر کوچه به بهشت نمی روند.   

یا بُنیَ

من و اسماعیل و ابراهیم و یونس و یوشع‌اینا جملگی به بقالان سرکوچه مدیون بوده‌ایم بابت کاربردشان در جمله‌ی طلاییٍ " دوستت دارم که  عن روی سرت می‌بارم وگرنه چرا پاچه‌ی بقال سرکوچه را نمی‌گیرم" . ازین جمله غافل مباش چراکه مخاطبت نه تنها دست از طلبکاری برداشته بلکه خود را منت‌به‌سر، از مقربین درگاهت می‌شمارد که شایسته‌ی عتاب تو قرار گرفته است. 

یا بُنیَ

قاطی نکنی اسم مشاغل دیگر را ببری.

 

: به مردعلی مرادی که دیروز گفت نصایح سلیمان‌ت را دوست می‌دارم.

لینک
   تعبیر پله های خیس   

خواب دیدم عشقی دارم که شبی آمده است خانه‌ی من. همه‌چیز خوب است. خانه‌ام مرتب است. نگاه‌های داغی ردوبدل می‌کنیم. هوا مطبوع است. من در نهایت آرامش و متانت حرف می‌زنم. حرف‌هایم حاوی اطلاعات مفید عشق‌افزایی‌ است. مهربان و پذیرا هستم. کسی در می‌زند. زنی جوان آمده است دم در. او را می‌شناسم. عشق سابق مرد فعلی من است. خیلی رک‌وراست و زوردار آمده‌است سنگ وابکَند. من خونسرد و متمدن از سرراه کنار می‌روم. لبخند می‌زنم و تعارف می‌کنم. خانه‌ی من حیاط‌پشتی دارد. راه‌نمایی‌شان می‌کنم. عشق من کمی خجالت‌زده است. با نگاه به من حالی می‌کند که این و امریکا هردو هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. در پاسخ به این اطمینان و محبت دل‌ام می‌خواهد هی متمدن‌تر رفتار کنم. در کشویی را می‌بندم و بیرون می‌آیم. نمی‌دانم از کی می‌توانم حرفشان را قطع کنم و بپرسم آیا چای میل دارند یا نه. بالاخره این‌کار را می کنم. دق‌الباب می‌کنم ، عذر می‌خواهم و سوال می‌کنم. خانم همان‌طور که دارد با تکانه‌های دست تسویه‌حساب‌ می‌کند و سنگ وا‌می‌کند، بدون نگاهی به من می‌گوید بله، چای، سرم دارد می‌پکد. من که فکر می‌کنم به هرحال به‌طور غیرمستقیم مسئول پکیدن سرش هستم اطاعت می‌کنم و می‌گویم هم‌الان. و از آن به بعد معماری و چیدمان خانه‌مان مطلقا دگرگون می‌شود. اولا ناگهان کپه‌کپه فک‌و فامیل غیرقابل پز و قایم‌:کردنی‌مان از دیندارلو و اقصی‌نقاط خرامه و خلتاباد در خانه‌ی ما بیتوته کرده‌اند. خانه به مخروبه‌ای لرزیدنی مبدل شده است. قسمتی از خانه در کرایه کارگران مهاجر است که با نگاهی غمبار به سرنوشت گنگ‌شان رو به حوض کپک زده‌ی من خیره شده‌اند. همه‌ی این‌ها به یکباره رخ داده است و من غافلگیر شده‌ام. بساط چای‌ام به هم خورده است. می‌خواهم دوتا استکان یا فنجان تمیز پیداکنم تا برای هردوی‌شان چای بریزم، نمی‌شود. حواس‌ام به زمان است که دارد تلف می‌شود. گاز قطع می‌شود. آب نیمه‌گرم است. می‌گویم جهنم و همان را می‌ریزم تو استکان‌ها. چای درآمده‌است رنگ لجن. می‌گویم خوب است، بهتر از دیرکردنٍ معنادار است. از پله‌ها پایین می‌روم. پله‌های‌ام کاغذی شده‌اند. نمی‌دانم چطور وزنم را تقسیم کنم که خودم و استکان‌ها سرنگون نشویم. تا برسم پایین یکی از استکان‌ها به‌کل ریخته است. یکی‌ش کمتر ریخته است. می‌دهم‌ش به دختره. با نکبت نگاه‌ش می‌کند. عشق‌ام شرمنده‌ی مهمان، نگاه سرزنش‌باری به من می‌کند. حرف‌شان رسیده به این‌جا که خب ما اشتباه زیاد کردیم، هم من هم تو. می‌شود جبران‌شان کرد. و اما درخواب، من صاحب نوعی آموزه‌ی روحی هستم که به‌م نهیب می‌زند که شهادت ما عین سعادت ماست و این شکست مقدمه‌ی پیروزی‌ست و خدا بندگان کاردرست‌ش را می‌چزاند. ازین رو لبخندی از سر فُزتُ و رب‌الکعبه می‌زنم و می‌روم.

لینک