نواقص‌الروایات   

جوانی ژولیده در جوی باغ دلگشا‌ فتاده دیدم. علت پریشانی را جوبا شدم گفت پدر قافیه‌سازم  برادرم را نوید و مرا شوید نام نهاد. به برکت این نام کرمانیان و یزدیان مرا شِوید و بقیه شَوید صدا می‌زنند. بس که در پلوی آنان با باقلا درآمیختم و داغ شدم و ته‌دیگ بستم و مکرر در پیش اینان "شدیم" از گُم بگیر تا چارپا و رسوا، از درس و مکتب و آمیزش با مردمان گریختم و بدینجای پناه آوردم. گفتم خوش داری چه نامندت .جوان چهره از هم گشاد و گفت : جعفری، ازیرا که خوشگوارتر است.

" خاطرات ام‌المشاکل فلاحت‌پیشه کازرانی"‌

 

لینک
   سال‌گشت   

تولد من است.آب گرم خانه قطع است. یار در کوزه و کوزه ایران نیست. ظرف می‌شورم با ابتکار نسل گِل‌سرشور و خاکستر. شکرخدا و دعای باران می‌گویم. تنها می‌نوشم. همه چیز منجمله همین یاری که ذکرش در فوق رفت، تصویر بی‌گوشت و خونی‌ست که از کفم رها می‌شود. تازه یادگرفته‌ام از سالی که گذشت کارنامه نخواهم. پرت‌وپلایان هم اگر مالیاتشان را بدهند حق زندگی دارند. پُرم رفته کم‌ام مانده است. تماشاچی مناظر غیربکر شده‌ام. تشنه‌لبان نمی‌گردم چون تشنه‌ام نمی‌شود. از توجه بینندگان عزیز بی‌نهایت متشکر نمی‌شوم. برای آسایش خودم و مسافر بغلدستی‌م به هیچ‌چیز شک نمی‌کنم. تولد من است.بله.

لینک
   بعد اشتهار   

دوست دارم در موقعیتی قرار بگیرم که باهام مصاحبه کنند. دوست دارم مزه بریزم برای مصاحبه‌کننده و تماشاچی‌ها. همان‌طور که پای سفره‌ی شام و ناهار مزه‌های جانبی را بیشتر دوست دارم، به حواشی علاقه‌مندم. دوست دارم  ازم پرسیده شود که چی شد که این‌جوری شد. عکس و لباس به‌یادماندنی از خودم جا بگذارم. یادم می‌آید برای کتابی که هیچوقت چاپ نشد چندتا عکس با کارکترهای مختلف از خودم انداخته بودم. آدم تیپیکال کتاب‌خوان با یک کتاب دوجلدی ادبیات داستانی کنار دستش با لبخندی ملیح باب ادبیات آشپزخانه‌ای، آدم پرشروشور و من‌چه‌باحالم بالای دیوار کاهگلی دهات ، یا کسی که سعی می‌کند تابلوی راهنمایی علامت خطر را از جایش بکند. برای گرفتن این عکس‌ها بیشتر از خودم ذوق نشان می‌دادم. برای مراسم جوایز کتاب لباس خریده بودم.  گاهی هم یک تکه آواز می‌خوانم و بعد خودم را می‌بینم که چه پوشیدم و کی‌ها هستند و من چه‌طور سربسر مجری‌ها می‌"گذارم حتا شوخی‌هایی می‌کنم از قبیل ما زن‌ها را که می‌شناسی یا به خانم سلام برسان یا اگر دارد ازم تعریف می‌کند بگویم ناهار جایی قول نده. با بعضی از لباس‌هام همین بازی را دارم. این شلوار خشتک بلند باب آن است که دعوت شده باشم به تلویزیون و بخواهم راجع به کتاب جدیدم صحبت کنم. بگذار فکر نکنند مادر یک دختر نره‌خر دیگر از این‌ها نمی‌پوشد. صدایی را که می‌خواهم از خودم در بدهم را هم تمرین می‌کنم. اهوم. در ازمنه‌ی مختلف از دور تا حالا صدا صاف کرده ام و تمرین کرده‌ام. با مجلات حرف می‌زنم. جلوی دوربین نمک می‌ریزم. حتما با لب‌گور بودنم شوخی می‌کنم و خاطره‌ای را تعریف می‌کنم از دخترم که وقتی می‌خواندم "بهار من گذشته شاید" تسخر می‌زد که بهار تو گذشته قطعا. من نمایش دوست دارم. بازی کردن را دوست‌ می‌دارم. فکر می‌کنم آدم‌ها کاری می‌کنند که هوش‌شان را ثابت کنند تا  نگاه مردم را جلب کنند به نمایش‌های‌شان به بازی‌های‌شان به لباس‌هایشان به حرف‌های گنده‌گنده‌شان. تعارف نداریم که. اظهارنظرهای بی‌ربط راجع‌به شاهنامه و موسیقی ایرانی و سیاست نمی‌کنم، قول می‌دهم به‌تان چندتا مزه‌ی بی‌آزار می‌ریزم بخندیم دور هم باشیم.

لینک