حق تقلید پیش شیر آب محفوظ است.   

پسِ صدای آبی که از شیر آب توالت می‌ریزد صدای زنگ‌تلفن خانه، زنگ موبایل، بوق اس‌ام‌اس، زنگ ساعت، زنگ در، صدای کسی که صدایم می‌کند، صدای آگاه‌ساز پیغام‌های فیسبوکی را می‌شنوم. از صدای شیر آب توالت گاهی هم یک آهنگ کامل به گوشم می‌رسد. روزهایی که این صداها و آلارم‌ها مرا به شتاب واندارد و حالم را نگیرد، می‌نشینم و تا تهِ آهنگ را گوش می‌دهم. تکراری هم نیستند. سمفونی‌های نا‌آشنایی‌اند. حواسم هست که تکراری نباشند. همان موقع ذهنم می‌رود پی حق تقلید. نه. شیر آب توالت این‌ها را برای من نواخته است . پس مال من است. بعضی وقت‌ها فرض می‌کنم که آبِ توی شیر آمده به حق‌خواهی. می‌گوید این‌ها را برای شادمانی فضولات و آب تهِ توالت ساخته‌ام. می‌گوید تو گوش کن و رد شو . بعد من که اشرف موجوداتم و اکمل‌ام و اصولا افعل‌ام به‌اش می‌گویم مردی دنبال من بدو. به‌اش می‌گویم تو اولش را گفتی من بقیه‌اش را ساختم. تازه هوای توی شیر هم هست که نت‌ها را از راه به در می‌کند و جمله جمله می‌نوازدشان. شیر را هواگیری می‌کنم ببینم چه غلطی می‌کنی.نه همه‌ش تو نیستی.

خب همین‌ها می‌شود که دفعه بعد صدای زنگ و آلارم و آمبولانس پخش می‌کند که بی‌قرار بلندم کند تا بزنم بیرون.

لینک
   مشت مَحلَمی بر ثانیه   

اولش هنگامه بود. کمی دیگر که گذشت هنگامه‌جونِ‌من شد. مامانم از وسط مکالمه تلفنی‌اش متوجه شده بود دارد با مادر خواستگار هنگامه صحبت می‌کند. لپ‌های‌مان را از خنده پر کرده بودیم که تا گوشی را می‌گذارد تف‌اش کنیم بیرون. مامان داد زد بیکارید شماها؟ به آدم گوش می‌کنید آدم هول می‌کند. بیکار بودیم. معلوم است که بیکار بودیم.
تابستان‌ها بد می‌گذشت. تعطیلی طولانی بود. تمام طول و عرض خانه را راه می‌رفتم. با نقش تک‌تک کاشی‌ها و سرامیک‌ها قصه ساخته بودم. نمی‌گذشت. قالب بستنی یخی خریده بودیم. ظهرها با برادرم بستنی یخی دوقلو درست می‌کردیم. باز هم نمی‌گذشت. یک روز با شربت آبلیمو، یک روز با شربت آلبالو. حالمان به هم می‌خورد از طعم تکراری‌شان. از دستورنوشته‌ی روی بستنی‌ساز تخطی کرده بودیم بس که خنده‌دار و بد وزن و قافیه بود: شیربریز شکربریز همش بزن بذار تو یخچال/ فوری بستنی می‌ده بخور بکن حال.
بعضی وقت‌ها با برادرم سربه‌سر بچه‌های کم‌زبان‌تر و خجالتی می‌گذاشتیم.خب حوصله که سر می‌رود خباثت خلاقه‌ی آدم گل می‌کند. مثلا مژگان، دختر صدایواش دوست‌مامانم یک بار "مشت محکمی" که از پروژه‌ی شعارزدایی شهرداری از دیوارها جامانده بود، خواند: مَشت مَحلَمی.
- شعار هم پاک شده باشه باید می‌فهمیدی اصلش چی بوده،
- چرا باید روی دیوار بنویسن مشت محلمی؟ خنگول،
- اگه فقط خواستی بخندونیمون که هرهر. مردیم از خنده.
کشتیم دختره را. به هرکه می‌رسیدیم می‌گفتیم که بی‌سواد است و سوتی داده. خجالت می‌کشید. یادم نیست شاید گریه هم می‌کرد.
باز تلفن زنگ زد. مادر کاوه‌جونِ‌من بود که لحن بچه‌محترم‌بدارش مامانم را وادار کرده بود نقشی را بازی کند که طی آن یکی از نُه بچه‌اش تاج‌سر و دردانه معرفی شود. کاری که اصلا کار مادر من نبود. هنگامه فقط از وقتی که رفته بود امریکا، قسم راست مامانم شده بود. همین. احساس تبعیض نکردیم چون بعدش که رویا رفت و بعتر پیمان و بعدترتر بامداد، به نوبت مقسوم‌الیهِ ( می‌دانید که چه می‌خواهم بگویم گیر ندهید) مامان شدند، به جز من که هیچ‌وقت نرفتم.
تابستان‌ها کش داشتند. خیلی. این روزهایم شبیه آن تابستان‌ها می‌گذرند.

لینک
   از من تمشک به‌درخت‌تر دیده بودی؟   

امروز توی میوه‌فروشی خانمی تقریبا مسن با خوش‌برورویی و ظرافت مشهود گیلانی از من که داشتم خیار درختی سوا می‌کردم پرسید این‌ها خوشمزه‌ترند یا آن‌ها، و اشاره کرد به خیارهای بوته‌ای. گفتم البته آن‌ها خوشمزه‌ترند ولی این‌ها بیشتر می‌مانند. با همان عشوه و نمک پرسید حالا خوشمزه باشند بهتر است یا بیشتر بمانند. سوالش مرا برد به همان دوراهی‌های همیشگی. همین‌جا بمانم یا بروم. یکی لذت و یکی مصلحت. این آدمِ من است یا آن. دنبال صلاح و ضمانت بروم یا پی دل‌ام و معاشرت پوست‌به‌پوست و آتش ‌به‌آتش با مصاحب‌ خودش. خانم ظریف و عشوه‌گر رفت سراغ زردآلو و هلو. از کسانی که نزدیک‌اش بودند پرسید: این‌ها خوشمزه‌‍‌اند؟ توت‌فرنگی‌اش را از خودم پرسید. گفت: سنندجی یعنی خوشمزه؟ میوه‌فروش بهش گفته بود توت‌فرنگی‌ها سنندجی‌اند. گفتم همه جای ایران سرای من است. گفت دیده‌ای مردم چه خوشحالند؟ گفتم می‌بینم. گفت همه‌اش با یک کلام حرف‌ها. گفتم خانم یک کلمه حرف امید پخش می‌کند، یک کلمه "من اینجام نترس"، یک کلمه " با تو هستم"، یک کلمه " درست می‌شود" . گفت: زردآلوی ریز از کنار جاده خریدم خوشمزه بود. بعد پرسید:میوه‌ی خوشمزه امسال خورده‌اید؟ گفتم بله، یک زردآلو که از همین‌جا خریدم، یک سیب‌گلاب که از در خانه‌مان خریدم، یک طالبی خوب که از محله‌ی سابقم خریده بودم. گفت من شمال بودم، از درخت تمشک خوردم. به شادی بی‌مانند همکلاسی دبستان‌ت که می‌گفت خانه‌شان رز قرمز و صورتی و نارنجی و سفید دارد، صدتا هنوز به درخت؛ درجواب تو که گفته بودی تک‌درخت رز خانه‌تان یک گل داده است.  ازش خواهش کردم صف مرا نگه دارد. رفتم خیارها را ریختم سر جاش. خیار بوته‌ای بارِ پاکت کردم برگشتم.

 

لینک