لجستیکی لاک‌پشت و نقش آن در وزارت نفت   

خود بنده تمام بچگی‌ام رو در صف‌های بنزین جاده‌هایی که سفر می‌کردیم گذروندم و همان‌ها فرصت خوبی بود برای مداقه کردن در فرم سنگ‌ها و یا مراحل تخم‌گذاری لاک‌پشت‌ها.  بنده تمام مدتی که از گرما درِ پیکان قهوه‌ای‌مان را باز گذاشته بودیم به جای کوه و چشم‌انداز افق، به علف‌های خردی که کنار دیوار روییده بودند خیره می‌شدم. اگر امروزه به‌عنوان مسئول واردات بنزین وزارت نفت به هیچ وجه علاقه‌ای به وارد کردن بنزین ندارم این است که همین فرصت‌های بی تعجیل و همین صف‌ها باعث شد که من به جزئیاتی توجه کنم که کمتر کسی کرده است. به طور مثال کدومتون می‌دونین که سال 65 اولین تبلیغ بعد از دوراهی سلفچگان مال کدوم کارخونه بود و چه رنگی بود؟ کدومتون با کلمه‌ی لجستیکی زودتر از من آشنا شده‌اید؟ اگر ساعتها دمِ پمپ بنزین میدون آزادی منتظر نمونده بودیم کِی متوجه ساختمان لجستیکی ژاندارمری می‌شدم.
به هرحال بنده اطمینان دارم که تاریخ بعدها به شما ثابت می‌کند که من چطور به فکر تخیل نسل‌ها بودم.
والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته.

لینک
   اگر خود هفت سبع از بر بخوانی/ چو آشفتی ا ب ت ندانی   

به بعضی از داستان‌های‌ام ایراد می‌گیرند می‌گویند خاطره است. مخصوصا منتقد خوب و سوزن‌گیرکرده‌ای دارم که یک‌ریز همین را می‌گوید. گاهی فکر می‌کنم حتی گوش نمی‌کند. سرش را ناگهان بالا می‌کند می‌گوید خاطره شخصی است. من دفاعی از خودم نمی‌کنم. مثلا پیرمردی روزنامه‌چی که با همکارانش زلزله‌ی قیرکارزین را ثبت می‌کنند ؛ کجایش خاطره‌ی من است. می‌خندم.خیلی وقت است از خاطره‌ی من و خاطره‌ی تو گذشته‌ام. خاطره‌ها را که بازآفرینی کنی مال تواند. آن خاطره حالا قصه‌ی من است. گرچه آن‌قدر توانا هستم که خاطره را از بایِ بسم‌الله تا تای تمَّت خودم بسازم.مقاومتم نمی‌شکند.منتقدم بلد نیست مقاومتم را بشکند. خودم جای خودم را بلدم. من مجوز دروغگویی دارم. من دروغهام هم قشنگ‌اند.
گاهی مقاومتم می‌شکند ولی. اسکلت و رگ‌وپی بدنم چندوقتی است فرمانم را نمی‌برند؛ انگار نه انگار ماهیچه‌هایم را برای سال‌های پیری‌کوری‌ام ورز داده بودم. انگار نه انگار که سال‌ها با هر والذاریاتی که شده بود از درس و و مشق‌ام می‌زدم و و تمرین ژیمناستیک می‌کردم، غرهای مادرم را به جان می‌خریدم که دختر جلوی مردم لنگ‌هایت را بالا نکن. انگار نه انگار که کیلومترکیلومتر دویده بودم.
پاره‌ای وقتها خودم را می‌بینم که در پشت‌بامی دراز کشیده‌ام و باران می‌بارد و بعد باد می‌آید و بعد گردباد و من خودم را نجات نمی‌دهم.این رویا نیست این خودمن است، کسی که با هرچه پیشامد زشت است مسابقه می‌گذارد.
برادرم که سرطان خون داشت از رفت‌و‌آمد به بیمارستان یادگرفتم که پیوند مغزاستخوان زمانی در بدن پا می‌گیرد که مقاومت بدن به صفر رسیده باشد. مقاومت بدن که به صفر برسد یک ویروس زکام می‌تواند جانت را بگیرد ولی در قرنطینه سر می‌کنی به امید زندگی جدید با مغزاستخوانی سالم و خونی نو.
حالا چندروز است که بدنم وضعیتی عادی پیدا کرده است. درد ندارم. باران بند آمده است. شهر تمیز است و خورشید به‌اندازه است. از پشت‌بام پایین می‌آیم. خودم را می‌تکانم.خاطره می‌دزدم و با آن املت درست می‌کنم تا با هم بخوریم و برویم تا دیرمان نشده است .

لینک