شلجمی   

بوی گاز در خانه پخش شده بود. این خانه را تا چندروز دیگر باید تحویل دهم. منطق ذهن‌ام را این روزها بر اساس «ولش‌کن‌من‌که‌دارم‌می‌روم» چیده‌ام. نظافت یومیه‌ام را هم نمی‌کنم، حتی تقریبا آشپزی هم نمی‌کنم واز شما چه پنهان کمتر حمام می‌کنم. با همین منطق با خودم فکر کردم جهنم که حالا دم‌آخری لوله‌ی گازشان ترکیده است؛ من که دارم می‌روم. بعدش یادم افتاد که گاز گاز است و مرگ بر اثر خفگی در گرو همین گاز است و به تو یک ساعت هم مهلت نمی‌دهد. گلوی‌ام بنا کرد به سوختن و تخم چشمانم درد گرفتن. راه افتادم رد نشتی را پیدا کردن. سعی کردم به خاطر بیاورم که از درس‌های مربوط به ایمنی کدامشان الان کارساز است. چراغ‌ها را خاموش کنم که انفجار صورت ندهد؟ همین جوریش هم صدقه‌سر هوای ابری چند چراغ روشن بود از قبل. اگر خاموششان کنم جرفه می‌زنند؟ منبع نشت گاز مثل پنچری لاستیک دوچرخه با آب و صابون معلوم می‌شود؟ چرا مغز من همیشه حادثه را انکار کرده است. نه کمک‌های اولیه یادم می‌ماند نه مواجهه با حوادث ایمنی. فکر می‌کنم از خدایگان نامیرایم یا حداقل مشمول یک مرگ سفیدپنبه‌ای تروتمیز.خودم را کج‌وکول و مورچه‌زده و دهان‌باز نمی‌بینم هنگام مرگ.
بوی گاز تمام حلقم را می‌سوزاند. خودم را به مرگ غیرتمیزتر متقاعد کردم. بعداز مرگت بگویند زشت بود چقدر، چه اهمیتی دارد. بگویند شاید همه‌اش بزک‌دوزک بود،به درک. بوی گاز از آشپزخانه و کمی نزدیکتر که شدم خوداجاق گاز بود. پیچ تمام شعله‌ها روی حالت بسته قرار داشت. بنابراین از لوله بود. دماغم را نزدیکتر بردم سمت یک قابلمه که از دیشب روی گاز مانده بود. درش را برداشتم. شلغم بود با بوی تند و تیزش از گازتُرش بدتر. مثل بوی گاز تصفیه‌نشده‌ی منتشر در آبادان. فکر کردم پس چرا من راستی‌راستی داشتم می‌مردم؟ مرگ بر اثر بوی شلغم بدل از گاز تُرش؟ حالا حاضر بودم کج‌وکول و مورچه‌زده دیده شوم تا چنین مرگی.

پیش‌ترها که جوانتر بودم، تلقین این همه در مرگم اثر نداشت.

لینک