روز شغال داریم روز دایی نداریم.   

روز دایی هم باید باشد. یک روز هم باید روز دایی عبدی من باشد. دایی‌های مرا صفَرعبدی صدا می‌کنند. اسمشان پشت هم می‌آید ولی فرق دارند باهم. دایی صفر من بعد از نذرونیاز به دامان مادربزرگم افتاده است. ماه‌طلا حتی نذر کرده بوده صاحب یک پسر شود و پسرش بزرگ شود و  به کوچه برود و بچه‌ها به او فحش مادر بدهند. که اتفاقا روزی دایی صفر به خانه می‌آید چشم گریان و می‌گوید بچه‌ها به او گفته‌اند صفرصفر بیب‌کش خر، آی صفرصفر بیبِ ننه‌ی صفر. مادربزرگم چکار می‌کند؟ هیچی بنا می‌کند به کِل زدن و می‌گوید خدایا شکرت نذرم ادا شد.  دایی صفر من دوشغل دارد. رانندگی و خوانندگی. تمام عمرش راننده بوده. وقتی راننده‌ی مهندسین ژاپنی بوده، لنگه‌ی خود آنها موی گرد و چتری هم گذاشته و مثل آن‌ها آزادانه توی ماشین گوزیده، یا زمانی که راننده‌ی یکی از ارگان‌های دولتی شد ریش هم گذاشت. خوانندگی را هم خیلی دوست داشت. زمانی به رادیو شیراز هم رفته که بخواند. فامیل شاعری(دور از جون شما) داشته‌ایم که او را به رادیو برده ولی تا فهمیده که باید کمی نُت بداند جا زده است و از آن به بعد فقط در پیک‌نیک‌ها خوانده است. شکل و شمایل‌ش به شجریان می‌برد با همان لبهای سرپایین. می‌گویند این لبهای سرپایین راز صدای خوش استاد است. حتی روزی در مجلسی شنیدم مرغ‌عشق‌هایی که نوک سرپایین دارند صدای خوشتری دارند. دایی صفر شعرهای خواننده‌ها را آنطور که می‌شنید می‌نوشت و می‌خواند، ما هم که دایره‌ی لغاتمان قد نمی‌داد، برایش دست می‌زدیم و هلهله می‌کردیم. زن نازیبایی داشت. هردفعه هم در خاتمه‌ی ترانه‌هاش می‌رسید به جایی که می‌خواند : آآآآآآی یه دختر قشنگ می‌خوام یه یار شوخ و شنگ می‌خوام. مادر من هم بغض می‌کرد و زیرلب می‌گفت آخی بدبخت. مادرم می‌گفت دایی صفر بی‌مهر است. زمانی که برادر بزرگترم دبستانی بوده نامه‌ای به درخواست مادرم به عنوان مشق به دایی‌صفرم می‌نویسد. در آخر نامه مادرم از مهرداد می‌خواهد که یک بیت هم از شعری که در مدرسه یاد گرفتند بنویسد. مهرداد می‌نویسد و نامه را می‌بندد و می‌رود. مادرم می‌پرسد چه نوشتی. مهرداد می‌گوید نوشتم تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی. همه می‌خندند. مادرم می‌گوید بچه پربیراه هم نگفته. 

اصلا خواستم بگویم که یک روز باید روز دایی عبدی من باشد. تمام هنرش مِهری است که بی‌صدا با خودش جابجا می‌کند. سادگی و بچگی‌ئی است که هنوز در دهه‌ی شصت زندگی‌ش همراهش است. گرچه خاطره‌ی کودکی من برمی‌گردد به زمانی که با ما زندگی می‌کرد و صبح‌ها بیدار می‌شد و به بچه‌های مدرسه‌رو ِ مادرم صبحانه می‌داد. آن موقع شاید هم‌زمان پنج فرزند مادرم به مدرسه می‌رفتند، ولی به من نمی‌داد چون مدرسه نمی‌رفتم و بارها خیط شده بودم از رفتار پس‌زننده‌ش. اما بعدا یاد گرفتم که اولویت نقش مهمی در عدالت دارد. دایی عبدی من آدم فنی و آچاربه‌دستی است. الان بازنشسته‌ی پالایشگاه نفت است. زمانی نقاش ساختمان بود و ابتکاراتش را در این زمینه تا ده پلاک همسایه‌ی این‌ور و آن‌ورمان اشاعه می‌داد. مثلا زمانی که یاد گرفته بود یک دستمال به رنگ متضاد آغشته کند و بغلطاند روی دیوار، دیوار بیرونی تمام همسایه‌های ردیف ما یک‌شکل شده بود. هنرش را به همسایه‌ها هم هدیه می‌کرد.  دایی عبدی من لکنت زبان دارد و همین به سادگی و بچه‌گی‌اش می‌افزاید. کلا هرچه گاف بدهد می‌توانی ببخشی‌اش و بخندی. مثل روزی که رفته بودند برایش خواستگاری و وقتی سکوت برقرار شده پدر عروس می‌گوید شازده پسر چرا چیزی میل نمی‌کنند و دایی عبدی گفته "خودتون بخورین که بغدادتون خرابه" و وقتی با مواخذه‌ی مادرم مواجه می‌شود می‌گوید خواستم نگویند شوخی بلد نیست. دایی عبدی آدم قدرشناسی است. یادش مانده که مادرم برایش خواهری/مادری کرده است. وقتی که مادرم مرد نصف شب از شیراز خودش را رساند و از ته جگر گریه کرد. وقتی آدم سیبیل و ابرو کلفتی که عمری تو را خندانده، اینجوری گریه می‌کند دلت کنده می‌شود. 

دلم برای دایی عبدی تنگ شده ولی به جای آن‌که تلفن کنم دارم این‌ها را این‌جا می‌نویسم. من در ابراز محبت حقیقی الکن‌ام. در تعارف آسان‌تر ابراز تصدق و دلتنگی می‌کنم. به قول مهران برادرم:ما خانوادگی روی‌مان نمی‌شود آدم خوبی باشیم.

لینک