تعطیلات خانوادگی   

 

صبح که از خواب بیدار شدم دک‌ودنده‌هام را کش دادم.یک طرف بدنم درد می‌کرد یک طرفش خواب رفته بود. هرشب تشک نازکه به من می‌افتاد با بالش بلند و پتوی نازک. یعنی هرسه مورد دقیقا برعکس چیزی که لازم داشتم.با خواهرم و دخترش سه نفری یک اتاق داشتیم ولی رویا -خواهر خرخروی‌مان- به همین دلیل خرخر شبانه مالک یک تخت دونفره و یک اتاق مجزا بود و تهدیدش حسابی به فرصت تبدیل شده بود. از پله‌ها آمدم پایین. هنوز صورتم آماده‌ی بازشدن و لبخندزدن نبود. برادر و آن‌یکی خواهر و یکی از بچه‌هایش با همهمه و خنده گفتند « ایناهاش اومد خودش اومد بپرسین ازش». برادرم آمد جلو و پرسید «تو همه‌ی مسواکها رو تو یه لیوان گذاشتی؟» منطق ناشتام می‌گفت مگرچه عیبی دارد که یک انسان خیّری مسواک‌ها را در یک لیوان بگذارد ولی هیچوقت آن انسان خیّر- به دلایل عدیده که در این مقال نگنجد-  من نیستم. گفتم «نه من نذاشتم» و پرسیدم « حالا اشکالش چیه» گفت« یادته مسواک آبیایی که به تو و رویا دادم یه‌شکل بود؟» رویا پرید میان کلام و گفت« من مال خودمو گذاشتم تو کیفم.» برادرم ادامه داد:« من یه دونه از اون مسواکا، عین همون رو خودم داشتم، چون رویا تو اتاق من خوابیده بود مال خودمو برداشتم گذاشتم تو دستشویی این‌ور. بعد دیدم دوتا مسواک شکل مال من تو دستشوییه.» شوهرخواهرم خندید گفت «یکیش مال من بود.» کاملا اتفاقی مسواک شوهرخواهرم که از ایالت فلوریدا به تورنتو آمده بود هم یک مسواک آبی‌سفید اورال‌بی با پرزهای آبی بلند بود که دو نیش سیخی بلند در قسمت قدامی‌اش طراحی شده بود. گفتم« دیشب من دو مسواک هم‌شکل توی دوتا لیوان دیدم بعد مال خودمو تو هیچ لیوانی نذاشتم فقط تکیه‌ش دادم به آینه که بدونم کدومه.» برادرم گفت« اتفاقا منم به آینه تکیه داده بودم، تو ساعت چند مسواک زدی که می‌گی هرکدوم تو یه لیوان بودن؟» سوال بدی پرسیده بود.من نمی‌دانم اینهایی که موقع بازپرسی جرم و جنایت یادشان است چه ساعتی و چه روزی کجا بوده‌اند چه‌جور آدمهایی هستند. من هم می‌توانم به خاطر بیاوردم ولی واقعا طول می‌کشد. معمولا باید از این راه بروم: به کدام نوشته خندیده بودم؟ ساعت چند بود تو ایران که دوستانم نوشته بودند  شام خوردند؟ بعد از دیدن کدام عکس مسواک زدم؟ آن پیغام را جواب داده بودم یا نه؟.

برادرم گفت:« خیلی جالب شد. پس از همون دیشب یکی مسواک من رو هم که به دیوارتکیه داده بودم کرده تو لیوان.» مجرم خرابکاری‌ش را از شب قبل شروع کرده بود.

من کلی وقت بود که از پله‌ها پایین آمده بودم و وسط هال ایستاده بودم. دلم پر می‌کشید برای صبحانه‌ای که دخترخواهر سبزی‌خوارم برای خودش درست کرده بود. آواکادو و خیار و گوجه‌های یک‌دست‌خردشده و نان تست بربری و پنیرلیقوان. شوهرخواهرم سحرخیزم هم کله‌پاچه و حلیم خریده بود. ولی همگی دست نگه داشته بودند تا تکلیف مسواک‌ها روشن شود.

کل قضیه را شوخی گرفتم. به برادرم گفتم «حالا چی شده؟» گفت «هیچی صبح یکی پا شده دیده این مسواک‌ها پراکنده‌‌ن گفته اینجا رو یه نظمی بدم، هرسه رو کرده تو یه لیوان.» شوهرخواهرم گفت« با این تفاوت که به مال من یه تیکه گه هم چسبیده بوده فکرکنم باهاش توالت شسته.» برادرم مجددا رو به من گفت « فقط کار تو‌ می‌تونه باشه. صبح اومدی مسواک بزنی گفتی یه حالی هم به اینجا بدم.» گفتم «من صبحا مسواک نمی‌زنم.» صدای هنگامه درآمد که« اشتباه می‌کنی خب. می‌دونی اصل میکروبها صبح تو دهن آدم جمع می‌شه؟»

برای پرت کردن حواس جمع و به یاد آن فیلم کوتاهی که یک سینماگرتجربی ساخته بود با لهجه‌ی آبادانی گفتم «کی مسواکشِ گذاشته تو سوراخ مو؟ هر مسواک یه سوراخ.» و خیز برداشتم به طرف یک تکه پنیر. صدای برادرم آمد که گفت «جدی‌ام باهات. تو سه‌تاشو تو یه لیوان کردی؟» هنوز باورم نمی‌شد که دارد ادامه پیدا می‌کند. گفتم «اصلا من کردم. چیکارکنم الان؟ برم بندازمشون دور؟» گفت« نه خودم انداختمشون دور.» رفتم به طرف میز. یک صندلی کشیدم کنار و نشستم. هنوز خرده‌صحبتها و ریزخنده‌هایی از سمت پسرخواهرم که با فارسی الکن‌ش مقداری از بحث را درک کرده بود و دخترخواهرم و دوتا خواهرام می‌آمد ولی من مصمم مشغول صبحانه شدم. سرم را بالا کردم چشمم به برادرم افتاد. حالا خودش هم خنده‌ش گرفته بود. معلوم بود دیگرعمدا کشش می‌دهد.چرا من حالا؟ شاید چون پریشبش موقع بازکردن در بطری دوغ به درودیوار و روی فرشش دوغ پاشیده بودم مرا سمبل خرابکاری و چلفتگی می‌دانست. همانطور با خنده گفت «این آخریشه، جدی‌ام ولی، بی‌شوخی دارم می‌گم، صبح که داشتم می‌نداختمشون دور دوتاشون خیس بود، اگه تو مسواک نزدی، اینم  که نزده( به شوهرخواهرم اشاره کرد) چرا اینا خیس بودن.»

واقعا سوال‌های به جایی بود. معمای قشنگی اتفاق افتاده بود. از این معماهای حل نشدنی در جمع‌های شلوغ زیاد پیش می‌آید. ما هم عادت به حل‌‌شدنشان نداریم. فقط با فرضیه‌ها بازی و خنده راه می‌اندازیم. مثالش یکی گم شدن دوربین همین برادرم، دوسال پیش در یک دورهمی خانوادگی و دیگری گم شدن بیل محبوب پدرم که برای شخم باغچه ازش استفاده می‌کرد.

بچه‌ها مشغول صبحانه شدند. یکی مشغول تلفنش شد. یکی کفش جدیدش را آورد نشان داد. آن یکی خواهرم آماده شد برود خانه خودشان. دختر کوچک برادرم کارتون گذاشت ببیند. پرونده برای آن روز مختومه شد ولی مطمٔنم رفت زیر خاکستر. از الان تا سالها بعد هروقت ماها دورهم باشیم و حرف از مسواک بشود همه‌اش تازه تازه بالا می‌آید. و خوبی‌ش این است که حوادث دقیقا به همان شکل اولیه خاطر نمی‌ماند و هردفعه‌اش قصه‌ای نو می‌شود.


لینک