از وسط ماگنولیا   

*از وسط ماگنولیا

 

آقای قاضی ! همه گناه من تنبلی ام است. من فقط تو این کوچه رفتم که راهم نزدیکتر شود. تاوانش چقدر است؟ آن هم تقصیر من نیست. از یک بچه پرسیدم. گفت از این کوچه بروی زودتر می رسی. من هم رفتم. وسط کوچه آن خانه را دیدم. آقای قاضی , حضار محترم! برای دوست داشتن خانه هایی که پنجره چوبی و یک ردیف گلدان دارند چندسال زندان می برند؟ همیشه دلم می خواسته خانه ما آن شکلی باشد.پسره همان موقع سرش را بیرون کرد. فکرکنم تق تق پاشنه کفشم توی آن بعداز ظهر خلوت کشاندش بیرون. آقای قاضی من به اندازه جرم خودم وایتکس خورده ام.

 پسره دو لنگه پنجره را باز کرده بود. صدای موزیک اسپانیاییش بلندبلند می آمد. شایدبه خاطر پنجره آشپزخانه شان بود... نمی دانم چرا چند ثانیه زیر پنجره شان مکث کردم. من اصولا از پسرهایی که آشپزی میکنند خوشم می آید. خوب شد آفتاب چشمهام را می زد وگرنه از بروبازوهای لخت و نیم تنه عضلانی پسره زبانم کامل بند می آمد و همان هی چطوری هم نمی گفتم. نمی دانم قیافه من یک جوری است یا به همه دخترها می گویند امروز چه کاره أی؟ در را باز کرد رفتم بالا. حوالی پاگرد سوم یک نگاهی به کاغذ تو دستم کردم و خواستم برگردم که در راهرو را باز کرد و گفت : شک نکن درست آمدی! گفتم: من کوچه ماگنولیا…… من می خواستم آدرس. گفت: بیراه نیامدی , از یک گل گذشته اینجا گلستان است. آقای قاضی می خواستم برگردم ولی پسره, موزیک اسپانیاییش و گلدانهاش نمی گذاشتند. پنجره را بست و موزیکش را بلندتر کرد طوری که ما از توی اتاق صدای کلید و باز شدن در را نشنیدیم. وقتی زن جوان آمد تو پسره با زبانی که درست و حسابی تو دهنش نمی چرخید گفت: قرار. بقیه اش را یا او نگفت یا من نشنیدم. زن آرام نگاهمان می کرد. موزیک اسپانیایی دیگر قطع شده بود. تا وقتی که از در بیرون میرفتم زن همان جا ایستاده بود و نگاه می کرد. دیگر آنجا نبودم که زن آن بلا را سر خودش آورده بود. حیف! می گویند ردیف گلدان ها هم با زن افتاده بودند پایین و خرد شده بودند. بعد از آنکه به آخر کوچه رسیدم یادم آمد که کاغذم را جا گذاشته ام با همان رد مرا پیدا کردند حضار محترم! تماشاچیان عزیز من همین جا در حضور شما تعهد می دهم که تا آخر عمر هرگز آدرسی را از سر تنبلی میانبر نروم و مطمئن باشید که پایم را توی آن کوچه بی گلدان نمیگذارم. آقای قاضی ! ضمن تشکر از شما من کار را آسان کرده ام و خودم وایتکس خورده ام .آقایان عکاس تا اثر نکرده می توانید عکس بگیرید.

 

 

 

 *این داستان را فکر کنم سال 77 یا 78 وقتی که در حوزه هنری مشغول داستان‌نویسی بودم نوشته‌م. از مجموعه‌ای که ده سال پیش خواستم چاپ کنم خط خورد به دلایل بی‌ناموسی و امروز هوس کردم با شما تقسیم‌ش کنم با همان رسم‌الخط.‌

 

 

 

 

لینک