داستان خانم دوران از دهان راوی آستيگماتِ محدود به ذهن ...   

خانم دوران که عاشق موزيک های پانکی دهه ی هشتاد بود و معتقد بود دختری هاش شبيه "بوی جرج "بوده است - ديروز صبح درحاليکه زير لب می گفته من عجله دارم من عجله دارم از خانه بيرون رفته و تا به حال باز نگشته است.  دختر همسايه ی روبرو که کلاه گيسِ های لايت سرش می گذارد و از ميان انواع آجيل نخودچی دوست دارد اورا ديده و اينها را گفته است. من - راوی- دانای محدود به ذهن خانم دوران- مامور در آوردن ته توهای اين قضيه هستم . او عجله داشته است چون تازگی ها او را تو صف شير ديده بودم که می گفت انگار چيزی هست فراسوی ديواری که نمی بينمش و فقط انگار بايد بدوم و از اينجا دور باشم و پوستم را بايد انگار پاره کنم تا خلاص شوم! اگر اينها را خودم نشنيده بودم صدسال سياه به حرفهای دختر چلِ همسايه ی روبرويی اعتنا نمی کردم. بنابر اين به خودم حق می دهم که من - راوی محدود به ذهن خانم دوران باشم چون او  که در تمام عمرش هيچ عجله ای برای هيچ کاری نداشت- و خود من بارها سبزيجات گنديده اش را توی سطل آشغال اش ديده بودم که هيچ عجله ای برای پختن اشان نداشته و يا قبض های باران خورده ی آب و برق و تلفن اش دم در خانه اش که هيچ عجله ای برای پرداخت شان نداشته است- اين حرفها را زده است. من فقط می دانم که او چندبار بلند بلند می خواند اين ترانه را که می گويد دخترا می خوان فان داشته باشند اما دخترا می خوان فان داشته باشن....انگار که يک مجوز بزرگ از يک اسقف اعظم برای فان داشتن اش صادر شده بود!....ولی با اين حال حرف های سرهنگ را هم باور نمی کنم که می گويد شايد او سرخوردگی عشقی پيدا کرده چون من خاطرم نمی آيد که او تا همان روز توی صف شير- تغييری در رفتار و نوع زندگی اش پيدا شده باشد. اگر عشقی در کار بود لا اقل موهای پای اش را می تراشيد که آن روز تو صف شير آن طور از جوراب نازکش تيغ تيغ بيرون نزند. او فقط بلد بود در آرزوی چيزی باشد و قدر مسلم اين است که هيچ موقع عجله نداشت. به سرهنگ اجازه نمی دهم اين قضيه را سرسری بگيرد و بگويد خب آخر داستان هم اين است که او بر ميگردد و می گويد دی شب را جايی بوده است و حالا برگشته است و بعدش هم سر و گردنی قر بدهد و به مردان کوچه چشمکی بزند و من عصبانی سرش داد بزنم که جناب سرهنگ دفعه ی ديگر تو تاريکی چشمک نزنيد چون می افتيد تو جوب !به خانم دوران اصلن نمی آمد که داستان اش ختم به خوشی بشود. اجازه بدهيد اجازه بدهيد! درست است که ما فقط پنجره هايمان روبروی هم بوده است و من فقط صدای موزيک و پيسِ زودپزِ او را می شنيدم ولی اگر کونِ گشاد و چشم های آستيگماتِ زود خسته شو ام اجازه دهد- داستان را به پايان می رسانم وگرنه که .... خداحافظ شما

لینک