مسابقه ی ۱۳۲ کلمه ای!   

خانم مهندس! وقتی مرزیار فهمید که زمین های پای, کوه را به خاطر کله ی آن بز تاريخی کنده اید و پیدای اش نکرده اید، شبانه زد به صحرا که  خودش پیدای اش کند. حالا او در بیمارستان شهر خوابيده است. من سرش را شکستم ولی می گویند جمجمه اش بوده است. او گفت نصف نصف! من زدم اش.به مادرم گفته ام برود به همان اداره ی که گفتيد لو اش بدهد. من بازداشت هستم ولی خیالتان راحت کسی باز سراغ زمین ها ی پای کوه نمی رود.اگر دوباره خواستید بیایید زمستان نیایید اینجا سرد است. بهار که بیایید از آن شکوفه ها که پارسال دوست داشتید در آمده است. خانه ی ما هم يک درخت اش را دارد. ما یک بز هم داریم که تاآن موقع می زاید و من به شما آغوز می دهم برای ناشتايی. قربان شما مهدیار زارع

لینک