بد عکس   

      -     من مثل بابام بد عکس ام.

-         گوش کن !تمام شد ....کشتم اش و حسی لزج و قرمز دقیقه ای یک بار چنگ می زند به گلوی ام و به یاد می آورم که چطور سر بوته ی سبک سرِ خاری همراه با پوست پفک نمکی از کنار موهای تنک خاکستر اش با باد می دویدند تا خبر مرگ او و بهت مرا ببرند به هیاهوی بچه هایی که آن سوی زمین خاکی از مدرسه تعطیل شده بودند.

-         بابام هم مثل من بدعکس بود. مثلن اینجا...ببین این عکس را با تفنگ شکاری اش انداخته ... نگاه کن چین ای که دور چشم اش افتاده واین قدر ناچار و غمگین نشان اش می دهد... این اصلن بابای من نیست که آن روز با آن قامت رشید ش پیروز و قبراق با تفنگ اش آمد از در تو و خندان به من گفت عزیزِبابایی...

- در انقباض هر عضله ام به یاد می آورم که دست من چگونه درد شد همه بر بدن او و ...نه ...نه... این جوری نه...قاتل پشیمان نمی شود... وقتی که دوپامین و سروتونین مغز... یعنی همان کمیکال های قابل اطمینان که همه ی شخصیت ما را می سازند- به حد عالی باشد، من- قاتل- بعد از کشتنِ یک مزاحم عوضی می روم به یک بارِ استریپ تیز و یک دلِ سیر آهنگ کش دار و رقصِ نرم   عضله های سفت را تماشا می کنم به لش ِبی خاصیت مردک کچل خسیس که عمری مادرم را عذاب داده بود می رینم.... چطور بود؟

- طفلکی حتا توی این عکس های پرسنلی  با آن همه فرصتی که عکاس به اش داده و آن همه رتوش ... می بینی؟...عین من...این یک چیزم به پدرم برده...همه می گویند بهتر از عکس ام هستم.

- حق اش بود... بدم می آمد از خنده هاش... از محبت مصنوعی اش که فقط جلوی مادرم گل می کرد... بدم می آمد وقتی که هیکل لخت هفت چین اش را از کنار بدن مادرم می کشید بیرون و می رفت سمت چوب لباسی ای که زیرشلواری چارخانه اش را روی آن آویزان کرده بود... بدم می آمد از ضربه های زمخت دست اش که می کوفت روی مهره های کمرم وقتی که گاز پپسی می رفت توی دماغ ام و اشکم را در می آورد....از قصد محکم می زد... می دانم... و من هرچه بعدش گریه می کردم می انداختم تقصیر گاز پپسی...

-  ولی يک چيزی... الحق که او بد عکس بود .حتا آن موقع هم که آنجا افتاده بود و باد موهای خاکستری اش را می برد به سمت هیاهوی بچه هایی که از مدرسه تعطیل شده بودند... حتا آنجا هم از عکس اش بهتر بود. 

 

لینک