آب میوه سویسی   
در تاکسی را باز ميکند. ريش خرمايی و تنک ولی بلندش به اضافه صورت ظريف و بينی قلمی اش آدم را به ياد حضرت مسيح می اندازد. تابلوی نقاشی اش را قبل از خودش هل می دهد تو. بعد چند کتاب که دلت می خواهد به قوه تخليت اجازه دهی فکرکند که به زبان عبری اند. بعد خودش می آید تو. بوی ادکلن و تو تون پیپ میدهد. شاید ادکلنش بوی توتون پیپ میدهد. لبخندی به او ميزنی :" خيلی احترام بر انگيزی! يعنی متفاوتی!" ولی لبت فقط می خندد و هيچی نمی گويی. خودش شروع می کند" من درد این مردم را می دانم". گوشهایت حرف را می بلعد. فکر می کنی می خواهی حرفهایی را بشنوی که اگر صد کیلو خاک کتابهای فلسفی هم میخوردی آنقدرها دستگیرت نمی شد. می گوید "من در سویس درس می خواندم". حالا دیگر راننده تاکسی هم کنجکاو شده و تا صدای نجوا وار مرد سویسی را بشنود نمی گذارد که خواننده "خای" یار خوشگلش زلیخا را تمام کند. مرد سویسی ادامه می دهد" آنجا هر روز مردم آب میوه می خورند". با خودت فکر می کنی این هم مقدمه ایست. بعد می گوید"همه درد مردم اینجا این است که آب میوه نمی خورند!". " آقا پیاده میشوم". این را من می گویم و نزدیک یک آبمیوه فروشی پیاده میشوم. خواننده "خای" زليخا را دوباره می کشد.
لینک