همون اول هم که که همه پی خرید بذر و آبیاری و برزگر و بازار و مظنه ی امسال و پیاز و نوبت آب و انبار سیب زمینی بودن،  بابای من سرش تو قرآن خطی اش و لابد  کتاب جامع التواریخ و فارسنامه بوده و فارغ  از ده و کشت و کار می نشسته به رفتار شناسی  مش کاکاخان و حاج پرویز و عامو باباخان و کهزاد ....ده  رو که تاب نمی یاره یه امضا می ده که از زمین و چاه و ارث و میراث هیچی نمی خواد مگر یه خرج راه تا آبادان تا بره تو شرکت نفت.....هجرت رو هم لابد لای کتاباش از حضرت محمد(ص) یاد گرفته بوده....حالا اگه می شد برگشت  به اون وقتا دلم می خواست بهش می گفتم آقا  می موندی تو ده... تا من هم مثل دخترعموم معصومه تمبون قری رنگارنگ می پوشیدم و می رفتم سر جوب آب ظرفا رو با کاه گل می سابیدم و بعد تا طاق آسمون می چیدمشون رو کله ام و قر میدادم و برمی گشتم خونه و کنار بع بع گوسفندا آب از چاه می کشیدم بیرون و گوشتی بار می ذاشتم و بعد کشک گلوله می کردم و بعد مشک می زدم و بعد شیر می دوشیدم و بعد میرفتم پای قالی و با شونه رو  روی رج های بافته شده می کوبیدم و به هیچ موسیقی دیگه ای نیاز نداشتم و سبزه سبز می کردم برای عروسی ام و خونه ی جدیدم و می پاییدم چشمای مشتاق پسر عمه ام رو که لابد نامزدم بوده و تو لپام خون میدوید از تصور حجله خونه ای که با بندهای انجیر و انار و پارچه های سبز و سرخ تزیین شده بود...

همیشه محو حرکات محکم و صدای بلند و شجاعت و بی توقعی شون بودم و دوست داشتم چشمای سرمه کشیده ی نوزادا رو که عین شکلات دست و پاشون رو قنداق کرده بودن و ماچشون که می کردی بوی کشک می دادن....و بعد هم گپ و غیبت های شبانه که عجب شانسی داره سهراب مش کاکاخان که زن اش دوقلو پسر زاییده و بزش دوقلو دختر!...کی کار داشت به هراس حمله ی اتمی یا مجوز نگرفتن کتابا تو ارشاد!.....حالا دیگه آقام نیست که برگرده تو ده .... ولی می خوام یاد بگیرم به سادگی لذت بردن رو میون این همه آدمایی که هنرشون غر زدن و ناامید کردن همدیگه اس.... بس که به جای زندگی کردن به  زندگی فکر کردیم نفهمیدیم چه جور نصف اش رفت !

لینک