بهاريه   

خوش به حال دختر نيلوفر که می پيچد به ناز.... خوش به حال نيلوفر که حال داره خريد کنه...يکی بياد اين سر پرده رو بگيره تا من نيفتادم تو حياط... مرده شور اين ديوارای لجنی رو ببره...نرم نرمک می رسد اينک بهار... کی می خواد نرم نرمک تحمل کنه اين همه گَلِه ی کور کچلا رو که عيد می ريزن تو خونه ات... مورچه ها از کجا پيدا می شن يهو سر عيدی... هرچی جسد بوده خوردن حالا اومدن سراغ ما.... عِنان عنانش عِنَنه و يار عننه و من و سَنَنَه .... تا ميای يه هوايی از لابلای ديوارهای خزه گرفته ی سبز خزری بخوری پيداشون می شه... بودن به از نبود شدن خاصه در بهار.... نبودن به از بود شدن خاصه همه فصل... يکی اين داستان ما رو تموم کنه تا عيد نيومده... يه يارو نمی فهمه چرا بعد از اون همه سال ضايع شدن باز به سرش می زنه دختر بازی کنه.... بعد می گن چرا می گی گوسفند... خب بهار مستی مگه شاخ و دم داره... همينه ديگه...تو کارتون پينوکيو هم اون گربه نره ی خنگ رو که هيشکی تحويل نمی گرفت ، موقع بهار واسه اش مِرِنو می کشيدن گربه ماده ها.... حالا می خوای اين پسره ی خنگ داستان من نره دختر بازي؟.... فقط مصيبتش اينجاست که نويسنده اش که من باشم به اضافه ی بهارمستی، گه گيجه های مرسوم عيد رو  هم گرفته ... يه چيزی هم هست.... تازگی ها اون جوری که دل اش می خوادنمی تونه شخصيت های قصه هاش رو مثل قديما ضايع کنه... دل نازک شده.... يه خاصيت خوبِ به گه کشاندگی داشت که اون هم تو اين بهاری از دست داد... خيلی غم انگيزه که تنها استعدادت به گا بره....نرم نرمک خوش به حال نيلوفر... دختر ميخک و بقيه ی چيز مَلَنگان عالم که خودم رو هم دارم يواشکی تو ليست شون جا می کنم....يکی سر اين پرده رو بگيره دستم خشک شد...هر چی به آقا گفتيم... سر شب گفت رو چشمم ... دم صبح گفت به ...مم!

لینک