باب و تاريخ زن حرارتی زير نور قرمز داخل اتوبوس   

نمی دانم تو چطور می دانستی ؟ اينجا بهترين جا برای قرار گذاشتن است ولی اين را هيچ کس نمی دانست. وقتی که اتوبوس می گذرد آن هم خسته و کسالت بار، آن هم غروب ... می دانی که بوی گازوييل می دهد اتوبوس های اينجا و بچه ها خسته و کلافه ونگ می زنند آن هم غروب ها که تنگ است ... چه قشنگ به اش می گويند تنگ غروب نه؟ تو از کجا می دانستی که من دوست داشتم اتوبوس مرا آنجاها پياده کنند...کنار ديوار هايی که گاهی نصفه نيمه اند انگار حلوا ارده ای که گازگازش کرده باشی... روی شان هم  نوشته است "تاريخ زن حرارتی" و "بلوک زنی اسماعيلی و شرکا"، يا ، "پوکه معدنی".... نمی دانم برای ات از آن خط خوش که می نوشت "محی الدين" گفته يا نه؟... چند سال بود روی در و ديوار می نوشت محی الدین بدون هيچ توضيحی... خيلی ديدنی بود... کنار سياهی چندکلاغ که می پريدند و گاهی چند درخت  و نور نصفه نيمه ی غروب.... من و باب خيلی حرفها می زديم .. بيشتر وقت ها بعد از قوطی سوم و چهارم آبجو... يعنی من می گفتم... می دانم که حواس اش نبود... ولی من می گفتم...او حواس اش به پليس هايی بود که به هوای خوردن قهوه می آمدند ولی مشروب می خوردند... می گفت ببين مادر فاکرها خودشان سر خدمت مشروب می خورند... ولی من همين جوری می گفتم از نور قرمز اتوبوس ها که شب ها روشن می شد و مسافرها استراحت می کردند و من دلم می خواست کنار ديوارهای تاريخ زن حرارتی يا پوکه معدنی پياده بشوم....حتمن از باب شنيدی که من دوست دارم اين جا ها پياده شوم و هيچ وقت به خانه نرسم.... وگرنه اگر يک کمی درس احتمالات را هم يادت باشد... اين احتمال نزديک به صفر است که تو اين آرزوی هميشگی من را بدانی... خب می دانی باب بهترين دوست من بود... وقتی که پدر و مادرم جيغ سر هم می زدند و می خواستند مال و اموالشان را از هم جدا کنند و دخترها را به اولين کور و کچل شوهر بدهند ، من می رفتم سراغ باب.... گفتم که از قوطی سوم به بعد از آرزوی ام که پياده شدن موقع روشن شدن چراغ قرمز داخل اتوبوس... همين هايی که برايت گفتم... می دانم باب خيلی به فکر من بوده که به تو گفته برای اولين قرارم دوست دارم کجا تو را ببينم... ولی می دانی من دوست دارم تنها پياده شوم کنار اين حلوا ارده های گاز زده پيشِ نوشته ی "تاريخ زن حرارتی" بايستم ....تا فکر کنم چه معنی ی می دهد اين؟ يعنی تاريخِ زن های حرارتی يا تاريخ و زن ِ حرارتی يا...يا  مچ محی الدين را که می آيد و می خواهد با خط خوش اسم اش را بنويسد بگيرم... فکرش را هم نمی کند که کسی از اتوبوس آن هم تنگ غروب پياده شده تا مچ او را بگيرد... نه... باب اشتباه کرده.... تو می ترسی اين جور جاها پياده شوی... خودم تنها می روم... تا هيچ وقت نرسم به خانه ای که ننه و باباهه .... گفته بودم پدر و مادر اول؟....  

لینک