ديميتری   

گفت اسم اش ديميتريه....با مادرش تو اتوبوس واحد آشنا شديم...من و محتشم خانوم... فصل خرمالوها بود... يادمه يکيشو نشُسته نشُسته دهن ام گذاشته بودم... کال بود... عين خاک اره تو دهن ام پاشيده می شد...بعد عين چرک زير کيسه فيتيله ميشد رو زبونم...دهنم -هم اومده بود... خانومه اوووووووون زمان سه هزارتومان داده بود بابت مش موهاش....محتشم خانوم همين رو که فهميد (قبلش فهميده بود يه پسر داره به اسم ديميتری) جای دخترش رو پهن کرد... خانومه رو دعوت کرد به صرف فسنجون... بهش گفت بهترين غذای ايرانيا فسنجونه- بهترين ايرانی هم که فسنجون بلده منم....از دار دنيا همين يه رقم غذا رو خوب در می اورد...منو هم دعوت کرد...ديگه اونجا بودم و نمی شد به من هم نگه....دختر محتشم خانوم اون بالا بالا نشسته بود و يه ظرف سيب جلوش گذاشته بود... يکی شو ورداشته بود و تو دست اش قر ميداد از پشت اش چش و ابرو می اومد... خوب شد اين آدم و حوا رو از بهشت انداختن بيرون بابت سيب خوردن شون وگرنه مردم-من جمله حسن کچلِ علی حاتمی - با چه زبونی می خواستن بگن چی چی می خوان.... ديميتری هم اومده بود... با خانوم فرنگيه.... ديميتری نگو ده متری بگو... عينهو چنار امامزاده داوود...بعد ده متريه گفت... می تونم يه دِيت با دخترتون داشته باشم؟...محتشم خانوم هم ذوق کرد فکر کرد از دخترش خواستگاری کرد....تو نگو فقط خواست ترتيب اش رو بده و بعد هم بذاره بره....دختره هم از خداش بود... بالاخره اينی که می خواست مهر و موم واسه نکير منکر نگه داره-لا اقل کم داد دست يه فرنگی خوش قد و بالا ....پسربچه های تخس کوچه هم تا مدتها وقتی دختره رو می ديدن می گفتن ديميتری ديميتری ... ده متری ده متری....نمی دونم خبر چه جوری درز کرده بود....محتشم خانوم اينا از اينجا بار کردن....ولی الحق و والانصاف که فسنجون درستی داد بهمون اون شب...دستش طلا...

لینک